تبليغاتX
و اما بعد ...
حیدر علی عنایتی بیدگلی
 

نازنین من ،جناب آقای محمد عظیمی

فردا ،بیست ویکم آبانماه 1388 ابرهای  توده وار مازندران بر البرز، بارانِ شعر خواهند بارید وجنگل همیشه سبز،یکصد ودوازدهمین سالروز تولد نیما را جشن خواهند گرفت .سرزمین یوش در سبزینه ی درخت هابه نور سلام خواهد کرد وطبرستان با همه ی شکوهش پاس خواهد داشت صفا ومردانگی های کسانی  چون تورا.

من ادعّا نمی کنم که کارهای تو در باره ی پیر مردی که هنوز چشم ماست،برابری می کند با همه ی کارهایی که در پنجاه سال اخیر  در باره ی او شده است. اما خلوص ،یکرنگی و صمیمّیتی که در نوشته های تو دیده می شود،از جنس همان ابرهای مازندران است با شکوه جنگل های هزار جریب وآن صبح رویایی کارگاه طهماسبی!

سالروز تولد بزرگ یوش را به تو وخانواده ات تبریک می گویم.

واما بعد...

«...یله بر بلندای کوه،تکیه بر البرز مه گرفته جهان را می پاید.وبرق دیدگانش خزر را در گستره ی خیالش غرق می کند.چرا که هراز پر پیچ وتپش ،خود شهری است دمان تا دریا را سیراب کند.وطوفان را بزاید.نیما ذات بیدار زمانه ،خون زندگی را در سر انگشتان تبدارش جاری می کندو فریاد گر نجوایی می شود که نسل ها در ذهن خسته ماندگار شده بودوحتی شهر هم از التیام کهنسالش در می ماند...»

از مقدمه ی روجا (اشعار تبری نیما یوشیج) تالیف محمد عظیمی.

 یادآوری :روجا در زبان تبری به معنای ستاره ی شباهنگ است.ستاره ی سرخ سحری که آشکار شدن آن در اسمان نشانه ی طلوع خورشید است.نیما علاوه بر اینکه این نام را برای گاو شیر ده خود انتخاب کرده است،مجموعه سروده های تبری خود را نیزروجا نامیده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:26  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

از پشت پنجره پیداست:

شب باران زده

             روی زمین نشسته است.

با چادر نمازت

              یک بغل ستاره را

                 به اتاق می آوری.

چه چای خوش بویی!

          ساعتی دیگر

   خورشید هم مهمان ما خواهد بود.

                                                         سپیده دم 20 آبان 88  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:5  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

... هنگامی است که شب رنگ می بازد.وسحر آخرین ستاره ها را در خود حل می کند.موش ها به لانه های خود بر می گردند.دهاتی ها خرها را بار می کنند.وبه مزرعه می روند.چراغ های کو چه ها هنوز روشن است.در سپیدی صبحگاه، نورشان به نگاه بیماران تب زده ی  پس از یک شب بی خوابی می ماند.

پیترو دستبند به دست،میان دو ژاندارم به پاسگاه می رود.ساکت وتند راه می رود.کلاهی که بر سر دارد کمی کج است.واو به خاطر دست های بسته نمی تواند راستش کند.پیداست که این ناراحتش می کند.به مردی می ماند که سانحه ای برایش پیش آمده،اسبی لگدش زده، یا از نردبان افتاده،واکنون به بیمارستانش می برند.

دو ژاندارم از او بلند تر ودرشت ترند.صورت هایی پهن وبزرگ دارند.به شکل کدو یا تخم مرغ.بدون چشم وبینی و دهان.دو شکل صاف وبزرگ وبیضوی که دو کلاه فانوس شکل بالای آن نهاده شده است.پشت سر آن دو،رفتگری با جاروی دسته درازی دیده می شود.با حرکت سبک وگشاد دهقانی که داس می زند،زمین را جارو می کند وتند تند پیش می رود.

نخستین دکانداران از راه می رسند.وبا عجله به سوی مغازه های خود می روند.از یکدیگر می پرسند آن سگی که تمام شب را عو عو کرد چه اش بود؟ جه می خواست ؟   (سطر های پایانی رمان دانه ی زیر برف)

وامّا بعد...

هیچ کدام از سایت هایی که امروز در باره ی در گذشت مهدی سحابی مترجم زبر دست ایرانی صحبت کردند ،در مورد ترجمه ی معروف او« دانه زیر برف» شاهکار اینیاتسیو سیلونه سخن نگفتند.سالهای 50 تا 57 سالهای مطالعه ی«نان وشراب» «یک مشت تمشک» «فونتامارا» و« دانه ی زیر برف » بود.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:21  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

خیلی ساده آمده بود دم در اداره ایستاده بود.

خیلی ساده سلام کرد.

پرسیدم چه کار داری ؟

خیلی ساده گفت امروز از شوهرم جدا شدم.

کبودی دور چشمهایش نشان می داد  که تازگی ها پنجاه سالگی اش ر ا پشت سر گذاشته است.

معلوم بود که در جوانی اش بدک نبوده است.اما همین سرمایه ی اندک هم خیلی ساده  به یغما رفته بود.

خیلی ساده همه ی عمرش را در دربدری  به سر برده بود. و من وتو خیلی ساده از کنار درد هایش رد شده بودیم.

آدم وقتی به پنجاه سالگی رسید حالا تازه نیاز به حرمت دارد.اما او حالا خیلی ساده  مثل یک دستمال چرک به دور انداخته شده بود.

خیلی ساده گفت  برای کارشناسی دفتر خانه به کمی پول نیاز دارد.

پول که فراهم شد خیلی ساده غرور خُرد شده اش را قورت داد ورفت.

او رفت تا در گوشه ای خیلی ساده با بقیه ی درد هایش سر کند.او مدتی دیگر خیلی ساده خواهد مرد.

وامابعد...

طلاق در  آران وبیدگل روز به روز گسترش می یابد.خیلی از خانواده های جوان در همان روز های آغازین زندگی مشترک برای جدایی وسوسه می شوند.روزهای جوانی اشان در آتش ناداری وکمبود وبد فرهنگی می سوزدوبعداز طلاق تاره متوجه می شوند که چه یادگار های تلخی  رااز همان مدت کوتاه زندگی  مشترک خود باید تا پایان عمر داشته باشند.

اما آنچه که دردناک تر است این است که طلاق میان زنان ومردان پا به سن گذاشته نیز در شهر ما شیوع پیدا کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:18  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

بشر در گذر ایّام خیلی چیزها یاد می گیرد.مردمان را ما، در رهگذز لحظه ها می شناسیم .تجربه ها در مسیر گذشت عمر فراهم  می شود.پاکی ها ،ناپاکی ها،زشتی ها ،زیبایی ها و..همه در طول همین زندگی زود گذری که داریم،رقم می خورد.آدم هایی که ما در کنار آنها قرار می گیریم ،در شکل گیری رفتار و گفتار ما موثّر هستند.آنها ،هم می توانند آبروی ما محسوب شوند.هم می توانند اسباب شرمندگی ما باشند.هم می توانند مارا به کج راهه بکشانند،هم با شایستگی های خودشان الگوی ما قرار می گیرند. همکاران ما از جمله کسانی هستند که قادرند روی ما تاثیر بگذارند.

من با حسین عبد للهی نزدیک به 5 سال در اداره ی آموزش وپرورش آران وبیدگل، زیر یک سقف کار کردیم .اگر می خواست آدم ناجوری باشد،من حتما دق مرگ می شدم .سلامت رفتار و درستی کردار ی که او از خود نشان می داد،هیچ وقت فراموشم نخواهد شد.خدا نکند یک وقت آدم ،گیر یک همکار نانجیب بیافتد.یک همکار حسود ،یک همکار آب زیر کاه ،یک همکاری که همیشه از حقارت های درونی خودش رنج می برد و...اینها می توانند خانه وکاشانه ی تو را بهم بریزند.حداقلّش این است که امنیّّت روانی را از تو سلب می کنند.

حسین عبداللهی از ان آدم های آرام جامعه ی ماست. گمنام .بی ادّعا.بی شیله پیله.عاشق کار.وظیفه شناس. قانع.در کار خود ،کارشناس. در طول 5 سال من ندیدم  یک دقیقه تاخیر داشته باشد.یک بار دیده نشد اتاق کارش را رها کند برود دنبال یاوه گویی .دیده نشد پشت سر هیچ همکاری غیبت کند.هیچ وقت برای انجام کارهای شخصی از تلفن اداره استفاده نکرد.به زندگی هیچ همکاری غبطه نخورد. ما در خیلی از اداره ها کسانی را می شناسیم  که آلاف والوفشان را مدیون موقعیت های اداری اشان هستند.رانت ،وام های بی حساب وکتاب ، فاکتور سازی های دروغین ، خرید وفروش های پشت پرده .سفره های نجس ،نان های نجس ،آمد ورفت های نجس، ماشین های نجس، تجملّات نجس ،دیالو گهای نجس ،نماز های نجس ،مکّه های نجس.بچه پس انداختن های نجس وحتّی نفس کشیدن های نجس.

حسین عبداللهی از هر نوع آلودگی پرهیز می کند.مراقب بیت المال است. قرانی از پول های تنخواه گردان را جابه جا نمی کند. در جواب دادن به ارباب رجوع  کم حوصلگی نمی کند.خیلی از کسانی که خودرا برای میز کارشناسی آموزش ابتدایی لایق می دیدند،یک راست از مدرسه بلند می شدند،می آمدند اداره به او توهین می کردند وبر می گشتند.ولی او از خود صبوری نشان می داد وخم به ابرو نمی آورد.دیدن هر نوع آدم ننری تهوّع آورست.اما تحمّل معلم ننر،جدا وحشتناک است.

من خیلی از کسان را می شناسم  که سه روز تعطیل در خانه می خوابند اما برای احوال پرسی از همکار بیمارشان صبر می کنند تا مدرسه یا اداره باز شود آنگاه از تلفن محل کار جویای احوال او می شوند.مکالمات نیم ساعته ویک ساعته با راه های دور از طریق تلفن های اداره برای اینکه مثلا فلان برادر یا فلان دوست در فلان شهر چه می کند،امر رایج وهر روزه ی خیلی از کارمندان ماست.ولی حسین عبداللهی این گونه نیست. حسین عبداللهی برای گرفتن  یک امتیاز استخدامی ، خود ش را به هر لجنی نمی کشد زیراب همکار خود را نمی زند.دین فروشی هم نمی کند. ثقل فشرده ی کار در آموزش ابتدایی ، هر کسی را می تواند از پای در آورد.ولی او همچنان مقاوم مانده است. ما در روابطمان با دیگران فیس وافاده کم نمی بینیم.رفتار وگفتاری که بوی گندش سر گیجه آور است.ولی حسین واقعا متواضع است.یارو بیست سال  است وارد آموزش وپرورش شده است،به اندازه ی بیست ریال برای مردم کار نکرده است.نون ارزشی بودنش را هم می خورد.با پولهایش هم صرّافی می کند.ولی حسین عبداللهی حتی یک بار حاضر نمی شود،یک عبارت ناجور در باره ی او به کار ببرد.

 

 حسین قرآن خوان ماهری است. خط خوبی دارد .اهل مطالعه است.در کلاس های آموزش ضمن خدمت،خیلی خوب از عهده ی کلاس بر می آید.با آنکه از قیافه و بر و روی تو دل برویی برخوردار نیست،خالی از ملاحت هم نیست.یک دختر دارد .دو پسر.هرسه آماده ی رفتن از خانه هستند.خداوند به قدر کافی  سرمایه ی ظاهری وباطنی به آنها داده است که خوشبخت باشند.امید وارم.

وامّا بعد...

نان وپنیرو گردو را معمولا به عنوان ناشتایی می خورند.ولی من به جای شام وناهار صرف می کنم.امشب هم نان خانگی را آب کشیدم .چند دانه ی گردو هم شکستم .با پنیر.گردوی اش از کُرجار بود.حسین عبداللهی سر شب به اتفاق خانمش به منزل ما آمده بودند برای دیدنایی.دوسه کیلو گردوهای آبادی اشان،کُرجار را هم برای من آورده بودند.کُرجار روستای دنج وخلوتی است در ابتدای جاده ی نراق،بعداز مشهد اردهال.بعداز انقلاب نام آن را به «مهدی آباد» تغیر دادند.کار خوبی نکردند.یک نام چند هزارساله با خود بار فرهنگی وتاریخی دارد.نباید اجازه داد این نام ها به این آسانی فراموش شود.خدا رحمت کند مهندس بازرگان را.از جمله کسانی بود که حاضر نشد به این ملّت دروغ بگوید.یک شب در کوران شب های انقلاب در یک نطق تلویریونی که هرچند شب یکبار ایراد می کرد ،به تغیر نام ها اعتراض کرد وگفت مثل اینکه این ملت مرض اسم عوض کردن دارد.

اگر یادتان باشد در روزهای اول انقلاب میدان دربند آران هم شد مهندس بازرگان .ولی وقتی آن خدا بیامرز از صحنه ی قدرت  حذ ف شد ،نام او را به روی سطل زباله ای منتقل کردند که در کنار میدان قرار داشت!

صد رحمت به کرجاری ها که با حذف جریان لیبرالیسم از کشور ما بازهم نامی را که به اعتبار نام کوچک اولّین نخست وزیر بعداز انقلاب برای روستایشان بر گزیده بودند، حفظ کردند.در همان روزها یک روز از یکی از کوچه های محله ی دهنو رد می شدم. یک پیر مرد کشاورز که بار کود زده بود وبه صحرا می رفت برای هی کردن خرش ،آن را مهندس بازرگان خطاب می کرد.من به او گفتم لااقل مهندسش را حذف کن.

من از کُرجار خاطره های خوشی دارم .شب های زیادی در کوچه باغ های بی سر وصدایش قدم زده ام.در سالهای قبل از انقلاب همیشه دوست داشتم هشت کتاب را در میان گندم زارهایش بخوانم .یک بار هم در میان همان علف ها شعر کوتاهی سرودم که فقط یک سطر آن در خاطرم مانده است:تپش معصومانه ی قلب خواهر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:15  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 اشاره:دیروز جمعه،به همراه دوستان (مجید رفیعی،محمّدتقی سبزواری،عباس غم خواروسیّدمحمد علوی نوش آبادی ) برای تهیهّ ی یک گزارش به اطراف کدیش رفته بودیم که انشاءالله در شماره ی بعدی بهشت پنهان  به چاپ خواهد رسید.چهار سال پیش نیز در چنین روزی (16 آبان 84 ) نازنین گرامی آقای احمد مقنّی در ادامه ی اردوهایی که تشکیل می داد،جمعی از بچه های امور تربیتی را به قم برد.من هم به همراهشان بودم سفر یک روزه ی خوبی بود،بیشتر لحظات را با آقای سید محمد علوی با هم بودیم واز کتاب سخن می گفتیم.شرح آن سفر را من درشماره ی آبان ماه طنین همان سال طیّ یک یادداشت نسبتا بلندبا عنوان«...به افق قم» نوشتم.با آرزوی سلامت برای احمد عزیز،امروز  به یاد آن روز، بخشی از آن گزارش را که از حال وهوای فرهنگی تری برخوردار است،در این پست قرار می دهم.

.....................................................................

 

16 آبان 84 است.یکی دیگر از روز های عمر به نیمه رسیده است.قسمت سیّال ونا خود آگاه ذهن از من می پرسد؛از زندگی چه توقّعی داریم؟ در عمری که طی شده چه کرده ایم؟برای فرصت باقی مانده چه نقشه ای داریم؟...

از آنجا که بیرون می آییم ،هنوز نیم ساعت وقت دارم.ابرها انبوه تر شده اند.پاییز است .پاییز با همه ی رنگ وبویش.نوستالژی ام گل می کند.اگر صد متر رو به جنوب بروم،به نمایشگاه کتاب بُرقعی خواهم رسید.(دست راست نرسیده به میدان شهدا).این کتاب فروشی را نزدیک به سه دهه است که می شناسم.در قم غیراز حرم واین کتاب فروشی جای دیگری را بلد نیستم.نمایشگاه داخل یک کوچه ی مسقّف قرار داردکه در دو طرفش ویترین کتاب ها جای گرفته اند.ودر انتها به فروشگاه می رسد.همه جور کتابی دارد.هر روشنفکر وازده وانزوا طلبیده ای می تواند کتاب هایش را از اینجا تهیّه کند.پژوهش وتحقیق وعلوم ومعارف که جای خود را دارد.

به دو دلیل میل وارد شدن را ندارم.یکی اینکه در طول این سی سال،اولین بار است که می خواهم بدون همسرم (دور باد آفت دَور فلک از جان وتنش) به این کتاب فروشی سر بزنم. دوم اینکه وضع جیبم جوری نیست که اجازه ی بلند پروازی داشته باشم.ولی دل نمی کنم.وارد می شوم.از چه گوارا بگیر تا احمد شاملو.تا راه طی شده ی مرحوم بازرگان.از هری پاتر گرفته تا جامع المقّدمات.وشرح سیوطی ولمعه.وشعرهای مریم حیدر زاده.همه کنار هم چیده شده است.احساس تنهایی اذیّتم می کند.

«چشم ها را باید شست» از استاد بهاءالّدین خرّمشاهی چشمم را می گیرد.

خیلی وقت است دنبالش هستم.کتاب خوش چاپی است.خرّمشاهی نویسنده ی خوبی است.حافظ را می شناسد .با قرآن آشناست.دین پزوه است وادیب.شعر ،خوب ،می سراید.مترجم شاهکار معروف اونا مونو،بزرگترین فیلسوف ومتکّلم قرن اخیر اسپانیا«درد جاودانگی» است.با طنز بیگانه نیست.بر زبان وادبیات عرب مسلط است.پر کار است.یک بار در جایی خواندم که روزی 14 ساعت نویسندگی می کند.این همه توانایی ،یک سعادت بزرگ است که خداوند در اختیار هر کسی قرار نمی دهد.

چشم ها را باید شست سومین کتاب است از این نویسنده که با تک مصراعی از شعرهای سهراب ،عنوان گذاری شده است.وقتی کتاب را برای خرید بر می دارم،دلشوره ای ناشناخته درونم را چنگ می زند.احساس می کنم حالا خبر بدی را خواهم شنید.در حالی که جایی خبری نیست.کتابفروشی آرام است.فقط من هستم وفروشنده در یک غروب پاییزی.

ولی دلشوره رهایم نمی کند.کتاب را به قصد خرید به دست فروشنده می دهم تا قیمتش را ببیند ودر دفتر حسابش وارد کند.فروشنده کتاب را ورانداز می کند ومی گوید همین یک نسخه را داریم.وادامه می دهد که این کتاب امانت است وفردی برای فروش اینجا گذاشته است.

از چنگ دلشوره رها می شوم.خبر بد همین بودکه آمد وپس از لحظه ای رفت.بیتی از احمد عزیزی می گوید:

من زنی دیدم که مویش را فروخت

خالی شب های شویش را فروخت

از خود می پرسم آیا صاحب کتاب به اندازه ی من که حالا خریدارش هستم ،اینقدر دچار شرمندگی هست؟

فروش یک کتاب اگرجزو اثاث البیت باشد واز سر ناداری وبی چاره گی به فروش برسد،برای فروشنده اش به منزله ی فروش همان چیزی است که احمد عزیزی به آن اشاره می کند.

وامّابعد...

امروز این دومین خبر بدی است که می شنوم.صبح،مسئول امور تربیتی یکی از مدارسِ مورد بازدید،در میان صحبت هایش اظهار داشت:«...چند وقت پیش،مقداری جنس وپول نقداز فرد خیّری به دستمان رسیده بودکه باید بین خانواده های بی بضاعت تقسیم کنیم.لذا موضوع را محرمانه با دانش آموزانی که می شناختیم مطرح کردیم تاآن کس که نیاز مند تر است،در اولویت قرار بگیرد.از میان کسانی که مراجعه کردند،چند دانش آموز هم بودند که پدرانشان دبیر آموزش وپرورش هستند...»

کتاب را می خرم واز نمایشگاه خارج می شوم.حالا باید صد متر به عقب برگردم تا به ماشین برسم.دو ضمیر خود آگاه ونا خود آگاه در درونم مشغول جنگ ودر گیری هستند.بد جوری به یکدیگر دهن کجی می کنند.خودآگاه باید دو خبر بد را به نا خود آگاه بفرستد.نا خود آگاه پس می زند.واز پذیزش امتناع می ورزد.جنگ ودعوا ادامه می یابد.تا آنکه عاقبت هردو خسته می شوند.وبعد به توافق می رسند که این دو خبر را در جایی بایگانی اش کنند...

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:40  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

دکتر سیّد محمّد دشتی ،متخصّص قلب وعروق نزدیک به پنجاه سال سن دارد.ولی خیلی جوانتر از سنّش نشان می دهد.قیافه اش شبیه به صادق هدایت است.کمی درشت تر.ولی به آن عبوسی نیست.ملایم است ومهربان.با رفتاری آرام وگفتاری عاری از عصبّیت.دیشب رفته بودم نزد او برا ی تمدید نسخه.ولی بیش از نسخه،قصد دید ن اورا داشتم.نوعی دلتنگی نسبت به اورا در خود احساس می کردم که اگر نمی دیدمش ّنمی توانستم قرار بگیرم.بعد از یک ونیم سال که از معاینه ی قبلی ام می گذشت،خیلی زود مرا به جا آورد وبا سوالی که تعجّب مرا برانگیخت،در باره ی توصیه ای که هجده ماه قبل کرده بود،نظر خواست.او علاوه بر طبابت در کاشان،هفته ای یکی دوشب نیز در آران وبیدگل مریض می بیند.مطّبش همیشه شلوغ است.زن.مرد.پیر. جوان.

دیشب در مطّب او، حسنِ دایی علی را هم دیدم.با هم احوال پرسی کردیم.حسنِ دایی علی، داماد دایی پدر بنده است.سن وسالی از او گذشته است.ولی ما به رویّه ی بچّه گی که به دایی پدرمان می گفتیم دایی؛هنوز به اوهم می گوییم دایی.بچّه های من هم به اومی گویند دایی.ما به پسر اوهم می گوییم دایی.منتهی با حذف نام حسن.این جوری :عباس دایی علی.

زن ودختران او هم هر وقت ما را  در کوچه وخیابان می بینند،خطاب به ما می گویند:دایی احوالت؟یا اگرما پیش دستی کنیم خطاب به آنها می پرسیم:دایی چطوری؟جالب است که ما به برادرِ حسنِ دایی علی نمی گوییم دایی.به خواهراو هم نمی گوییم خاله.ولی به حساب شخص دایی پدرمان یعنی دایی علی،این شیوه ی دایی گری را به یکی دونسل بعداز او هم تعمیم داده ایم.

مادرِحسنِ دایی علی معروف بود به سکینه ی نور جونه. در روزهایی که در خانه امان نان خانگی می پختیم ،اونزدیک تنور می نشست وبا یکی دو زن دیگر درپاتنی، نان(چانه) پهن می کرد . من نان پهن کردن زن ها را خیلی دوست داشتم. چانه های بزرگ خمیر،دست های سفت وورزیده ،لرزش همه ی بدن موقعی که پاتنی روی پاهایشان تکان می خورد، بوی هیزم،بوی آتش  و...همه لبریز از زندگی بود.پدر اورا به یاد ندارم.

حسنِ دایی علی وخودِ دایی علی در قدیم های قدیم،در کویرات (در دانه گرد وشمس آباد وکدیش)آب می کاشتند.خرهایشان که از کویر می آمد،بار خربزه ودستمبو می آوردند.دستمبو شیرین ترین وخوش عطر ترین میوه ای است که تا حالا خورده ام.مثل عروس می ماند.عروسی که سر تا پای اورا در طلا پیچیده باشند.خوشگل .آبدار.وآغوشی که فرصت آن در یکی از عمارت های قدیمی حاشیه ی کویر مر کزی ایران فراهم آمده باشد.

خرهای دایی علی و حسن ِدایی علی وقتی که از کویر بر می گشت،صدای زنگوله هایشان،طنین همه ی بیابان های ایران را در دل من جاری می ساخت.دایی علی خودش قد بلندی داشت وچهار شانه بود.کلاه نمدی وکت سورمه ای رنگش ،اورا جُربزه دارترازآنچه که بود،نشان می داد.وقتی پای صحبتش می نشستی متوجّه می شدی که بر خلاف قیافه ی با هیبتش،در درون خیلی لطیف است.شب های زمستان می آمد خانه ی ما .برای ما قصّه می گفت.

چهار نفر در دوران طفولیّت برای من قصّه گفته اند.مادر بزرگ پدری ام.پدرم.مادرم.ودایی علی.امّا دایی علی از همه ی آنها بهتر قصّه می گفت.صدای دو رگه ای داشت.لحن صحبت کردن او هم گرم بود.از همه مهمتر اینکه تمیز بود.لب ودهان قشنگی داشت که موقع حرف زدن خیلی باز نمی شد.دندان هایش حتی در پیری مرتب بود.سرفه ی زیادی نمی کرد.گوشه ی چشمهایش هیچ وقت جرم نمی گرفت.قدش خمیده نبود.شکم نداشت.بد بو نبود.فحش هم به کسی نمی داد.موقعی هم که آب کویرات روبه خشکی گذاشت،حاضر نشد به گدایی رو بیاورد.یا اینکه خود را تحت پوشش کمیته ی امداد قرار دهد.آخر عمرش به قالی بافی روی آورد.به یاد نمی آورم که دقیقا چه سالی از دنیا رفت.ولی این را می دانم که به نسبت برومندی وقیافه ی جذّابی که از آن برخوردار بود،از دنیا کام نگرفت.حتی شاید یک نگاه بد به نامحرم نکرد.

دایی علی فرزند پسر نداشت.دو دختر داشت  که یکی از آنها صلابت نام دارد وهمسر همین حسن است که از او نام بردم.یکی هم شمسی است که همسر کس دیگری است.زن او خانم نام دارد .و اکنون روزگار بسیار بدی را می گذراند.خدا کند این مقدار مهر وعاطفه ای که اکنون میان خانواده ها برقرار است،برقرار بماند .والّا با این سرعت که آدمیّت آدم ها رو به اضمحلال است، در آینده هر یک از ماها که زمین گیر شویم،آنقدر توی نجاسات خود خواهیم غلطید که از جنس همان خواهیم شد.من چند بار تصمیم داشته ام که به خانه ی قدیمی دایی علی سری بزنم  واز کسانی که هنوز در آن خانه هستند ،احوالی بپرسم .ولی به محض حرکت گریه ام می گیرد.واز رفتن منصرف می شوم.

برگردیم به دکتر دشتی .او در سال 1372 از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده است.ودر طول این مدّ ت خیلی به مردم این شهر خد مت کرده است. بارها دیده ام که در کندن لباس پیر زنان بیمار با حوصله ومتانت به آنها کمک می کند ودر پوشاندن نیز عجله به خرج نمی دهد.پلک هایش خیلی نجیبانه روی هم قرار می گیرد وباز می شود.گردش چشمهایش هیچ گونه حرص وشهوتی را با خود ندارد.

وامّابعد...

سرکار خانم دکتر کفیل متخصّص زنان ،همسر دکتر دشتی است.از مردم شنیده ام که اونیز به لحاظ مردم دوستی وخُلق وخو،خصوصّیات شوهرش را دارد.دعای خیر خداوند همراهشان باد.

..................................................................................................

نظر تایید و جهت نمایش ثبت شد
جمعه 15 آبان1388 ساعت: 17:2 توسط:ستاری
با پوزش :چونه خمیری است که برای پختن نان گلوله شده باشد. بعد چونه را میگذاشتند روی یک سینی چوبی (پاتنی) و پهن میکردند.
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
دایی چطوری ؟


 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

دیشب قهر کردم رُوش خوابیدم ،امروز مریضم.

در پست های قبلی اشاره کردیم که لحاظ کردن تسامح وسبک انگاشتن گرامر جمله  هادر محاوره ی سی سال قبل یا بیست سال قبل یا حتی ده سال قبل، اشکال چندانی برای مخاطب ایجاد نمی کرد.

ولی امروزه کمتر کسی است که ازاصطلاح قهر کردن به مقوله ی جوش خوردن وافسردگی وبحران های روحی برسد .بخصوص که اصطلاح رُوش خوابیدن بر غموض مطلب می افزاید.

زیسمو نباد قهر کنه !

کمتر غریبه ای در شهر ما می تواند بفهمد که منظور از زیسمو(زی اَس مو) همان بانوی تازه زایمان کرده است که نبایدآرامش ونشاط روحی او دست خوش اظطراب وافسردگی گردد.

دَس پیشِ رو نگر دار

این اصطلاح از جامعّیت خاصّی برخوردار است که در گفتار امروزی نمی تواند این جامعّیت را از خود نشان دهد.ملاحظه کردن،تامّل کردن ،آینده نگر بودن،در مواقع عصبی وقضاوت های عجولانه،بر خود مسلط بودن و...از جمله پیام های این اصطلاح است.

خدا یک جو پوس بدهد.

آدم پوست کلفت یعنی آدم بی تعصّب. آدم بی غیرت .آدم عیّاش وبی عار.آدمی که از داشتن هیچ لکّه ی ننگی،درد ندارد وناراحت نیست و...

ولی ما برای بیان این مفاهیم ،در اصطلاح فوق از خدا خواسته ایم که«یک جو پوست بدهد».تسامح در محاوره ی آران وبیدگل دقیقا در همین جا مشخص می شود.توضیح:

در مقابل پوست کلفتی ،ما علی القاعده بایدپوست نازکی را داشته باشیم تا معنی درد مندی ومردانگی و ناموس پرستی ووفا داری به زن وبچّه وصله ی رحم وعِرق محلی وشرمندگی در مقابل کسانی که به ما خدمت کرده اند و...اینجور مفاهیم از آن مستفاد شود.

اما ما هیچ وقت در توصیف کسی که دارای این صفات هست،نمی گوییم فلانی آدم پوست نازکی است.در اینجا پوست را مجازا به معنای پوست نازک  می گیریم وکنایتا دارنده ی چنین پوستی راآدم غیرتمندی فرض می کنیم که خداوند چنین سرمایه ای را در اختیار او قرار داده است وخواه ناخواه قابل احترام هم هست.ودر فرایند نهایی ،اصطلاح مزبور (خداوند یک جوپوس بدهد) به صورت یک حسرت با معنی شماتت آمیزتلویحی در محاوره جا می افتد.

وامّابعد...

در پست های آینده بازهم در باره ی زبان وگویش ومحاوره ی شهر خود صحبت خواهیم کرد.ولی نه با عنوان فعلی.برای عنوان پست های مربوط به زبان اگر پیشنهادی دارید دریغ نفرمایید.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:5  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 رعیّتی و فلاحتِ آران وبیدگل در قدیم ها بهتر از حالا بود.سی چهل سال پیش را عرض می کنم.البته آن زمان ها هم مثل حالا میوه های درختی در این ناحیه فراوان نبود.امّا جو وگندم و پنبه وبا قلا وتنبا کو وصیفی جات،حاصل خوبی داشت.وضع زردک وشلغم وچغندر هم خوب بود.هم خوراک دام بود .هم بخشی از قوت روزانه ی مردم را تشکیل می داد.این دو نوع سبزی ،جور خاصّی زندگی مردم را گرم می کرد.شاد مانه ترین بخش زندگی بچّه های هفت هشت ساله این بود که وقتی در میان خانه های رعیّتی خاک بازی می کردند،ناگهان بر خورد می کردندبه چغندر های سرخ وخوش رنگی که صاحب خانه ،برای ذخیره ی دام هایش زیر خاک پنهان کرده بود.

چغندرتنوری هم خیلی خوش مزه بود.امّا مصرف اصلی چغندربرای مردم بعداز پخت های زمستانی،در تهیّه ی آش دیده می شد.آش ترش.زن های خانه، خیلی راحت چغندر را با برگ هایش می شستند.خُرد می کردند. می ریختند داخل دیگ .بعدآب. وبعد روی اجاق کنار خانه.موقعی هم که آب جوش می آمد،مقداری سرکه اضافه می کردند.وبعد با توجّه به فصل وشرایط آب وهوایی،یا کنار ایوان سرپا می نشستند ومی خوردند یا زیر کرسی داخل اتاق.

آن روزها کم لایه ترین آش ،آش چغندر بود.هیچ نوع اُلور(حبوبات) در آن دیده نمی شد.اوّلا مردم آنقدر دست وبالشان باز نبودکه الور را بریزند داخل آش.ثانیا هدفی از پختن این آش داشتند که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.آش چغندر یا همان آش ترش،آبکی بود وزود هضم.قدیمی ها می گفتند رونش دارد وخوش گذران است.برای گرفتگی روده هم خوب بود.بعداز دقایقی که از خوردنش می گذشت،شکم بادمی کرد.به جهاز هاضمه فشار وارد می شد،سر و صداهایی درست می شد وبعدازربع ساعت هرچه که از روز های قبل در روده مانده بود،با سهولت رد می شد.تنها خاصّیت آش ترش، همین بود.حالا اگر بر حسب اتفاق چند دانه حبوبات هم در آن دیده می شد،البته که هم شگفتی داشت ،هم امتیازی محسوب می شد.اما فرهنگ غذایی مردم هم در آن روزها با خود ضرب المثل هایی خلق می کرد که خالی از لطف نبود.مثلا اگر یک آدم نانجیب وندید بدید،برحسب اتّفاق صاحب چیزی می شد که به آن می نازید،مردم پشت سرش می گفتند :یارو قیمه ریزه ی توی آش ترش جُسته است.

وامّابعد...

حضور حداد عادل در میان هزاران دانش آموزی که دیروز از مدارس به خیابان های تهران آورده شده بودند ،خیلی شبیه بود به قیمه ریزه ای که در آش ترش پیدا می شه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:15  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

چند خانه‌ی مخروبه و متروکه‌ای که در غرب روستای یزدل به جا مانده است، فقر به شدّت آزاردهنده‌ای از مردم این آبادی را به نمایش می‌گذارد. ولی می‌توان ادّعا کرد که این فقر، آن قدر تعمیم یافته و ریشه‌دار نیست که بهداری یزدل از خریداری این چند خانه و کوچ صاحبان آن به بافت جدید و اسکان آنها در این بافت، ناتوان باشد.

روستاهای کویری عمدتاً از طراوت و سرسبزی بی‌بهره‌اند. ولی حیات گرم و روابط پرجنب و جوشی دارند. و باید کاری کرد که همه به طور یکسان از این گرمی و جنب و جوش نصیب ببرند. برای یک روستای 3000 نفری مثل یزدل زشت است که مردمی حاشیه‌نشین داشته باشد. روستایی که با شهر فاصله‌ی چندانی ندارد و هنوز رونق کشاورزی آن روی کشت ساده‌ی پنبه قرار دارد و محصول آن را نیز آفت جدی تهدید نمی‌کند.

چنین روستایی می‌تواند معضل حاشیه‌نشینی را با مقداری هزینه و برنامه‌ریزی و ایجاد اشتغال در همان بخش کشاورزی حل کند. و این بی‌نوایی و بی‌رخسارگی را که ما امروز (26/7/88) در چهره‌ی بخشی از مردم این آبادی شاهدش بودیم، محو نماید.

روستای یزدل را ما از بچّگی با زیارت بی‌بی زینب می‌شناختیم. امروز هم در ابتدا به همین زیارتگاه رفتیم که در خارج از آبادی و در 2 کیلومتری غرب یزدل قرار گرفته است. متولّی لاغر اندام و کم‌رمق زیارت برخلاف همه‌ی متولّیان زیارتگاه‌ها که سعی می‌کنند شجره‌ی امامزاده‌ی تحت تولیّت خود را با آب و تاب توضیح دهند و از اعجاز و کرامات آن سخن بگویند، با خونسردی و بی‌حوصلگی تقریباً توهین‌آمیزی در جواب ما گفت: «میگویند دختر موسای کاظم است.»

او نه تنها حاضر نشد از صفت «امام» برای پدر بی‌بی زینب استفاده کند، بلکه همین عبارت بی‌رنگ و لعاب را هم با قیدِ تردیدآمیز «میگویند» به کار برد. با این حال خلوتی و تمیزی و آرامش حیاط و ایوان‌های اطراف به دل می‌نشست. و گنبد و گلدسته‌های فیروزه‌ای در گستره‌ی بیابان به یاد تو می‌آورد که این نقطه از کویر مرکزی ایران، سخت، تحت سیطره‌ی «تشیّع» بوده است. در این بعدازظهر ملایم و خوش‌بوی پاییزی، طبیعی بود که اگر قرار باشد فاتحه‌ای برای اهل قبور بخوانیم، اوّل باید برای شاعر و مدّاح خوش صدای یزدل، آقای سیّدرضا (مسعود) حسینی یزدلی بخوانیم که در یکی از غرفه‌های چسبیده به مرقد، در کنار تعدادی از افراد فامیل در خاک آرمیده بود. من قبلاً از همکاران یزدلیِ شاغل در آموزش و پرورش آران و بیدگل توصیفات نیکویی درباره‌ی آن مرحوم شنیده بودم.

در یزدل فقط یک خانه از معماری قدیم به صورت نسبتاً سالم باقی مانده است. و همین خانه متعلّق به خانواده‌ی مرحوم حسینی یزدلی است که متأسفانه هیچ گونه سابقه‌ای از بنای اوّلیه، صاحبان و سازندگان آن که قطعاً از ملّاکین و ارباب‌زادگان ده بوده‌اند، در ذهن صاحبان فعلی نیست. این خانه که یادآور عمارت‌های زیبای موجود در روستاهای علی‌آباد و محمدآباد می‌باشد، در میان یک باغ ویران در همان محلی که در ابتدا از آن یاد کردم به شکل لجبازانه‌ای به حال خود رها شده است. دهداری یزدل می‌تواند این محله را به صورت معاوضه با زمین‌های داخل بافت جدید در هم بکوبد و به یک پارک یا یک فضای سبز تبدیل کند. اگر چنین کاری صورت بگیرد، این باغ و این خانه، جان تازه‌ای به روستای یزدل می‌دهد و چه بسا که زمینه‌های ایجاد یک کارخانه یا کارگاه تولیدی از همین مسیر در حاشیه‌ی آبادی فراهم گردد.

اوّلین دبستان یزدل در سال 1327 به نام دبستان قطب راوندی تأسیس شده است که البته در طول زمان تخریب و مدرسه‌ی دیگری با ساختاری امروزی به جای آن ساخته شده است. یک مدرسه‌ی خیلی خوب نیز در سال 1386 توسّط خیّری جوانمرد (حاج حسین عزّتی ساکن تهران) به مردم یزدل اهداء شد که حتماً از پاداش خیر خداوند بهره‌مند خواهد بود. من در همان سال، یک شب مهمان ایشان بودم در تهران. او را آدم نیکوخصالی دیدم. اگرچه متموّل است ولی با فقر و یتیمی آشناست. یک بار در سفر حج در کنار قبرستان بقیع با خود عهد می‌بندد که 4 مدرسه در مناطق محروم کشور به نیّت چهار معصوم مدفون در بقیع بنیاد نهد.

تاکنون دو مدرسه از این 4 مدرسه در سفیدشهر و یزدل به راه افتاده است. باز هم تأکید می‌کنم خدا خیرش بدهد. زن و دخترانش با حجابند و با معرفت. دامادهای سنگینی نیز دارد. خانم او (خانم زهرا فخریّه) اصالتاً بچه‌ی کاشان است. زنان و دختران یزدلی، همواره مهربانی‌هایش را پاس می‌دارند.

یزدل یک کتابخانه‌ی روشن و آراسته هم در ورودی خود دارد. ولی باید برای فضای سبز اطراف کتابخانه فکری کرد. خاک‌ها و گرد و غبارهای کویری، خیلی زود کتاب را از بین می‌برد. جدول‌بندی خیابان‌ها یا بهتر بگوییم کوچه‌هایش این فرصت را برای بچه‌های آبادی فراهم می‌آورد که به راحتی دوچرخه‌سواری کنند. ولی هنوز باید در فکر تأمین امکانات دیگری نیز برای این مردم بود. در مورد وجه تسمیّه‌ی یزدل چیزی نمی‌دانم. امّا از یکی از بازنشستگان فرهنگی پرسیدم که آیا میان یزدل با یزدلان (در منطقه‌ی ابوزیدآباد) ارتباطی هست؟ گفت: نه.

گاز شهری آخرین خدمات عمومی بود که در سال گذشته به این آبادی رسید. در یزدل، لهجه و گویش بومی وجود ندارد. ولی تا دلتان بخواهد می‌توانید سیّد ببینید. یزدل به لحاظ تقسیمات کشوری تابع شهرستان آران و بیدگل است. ولی یزدلی‌ها هیچ تمایلی ندارند که خریدهای ضروری خود را در آران و بیدگل انجام دهند. شهرهای مألوف آنها قم و کاشان است.

 وامّا بعد...

نشریه ی بهشت پنهان که احتمالا در شماره های آتی با عنوان دیگری عرضه خواهد شد،در شماره های اخیر خود تلاش کرده است در زمینه ی اقلیم شناسی شهرستان های کاشان وآران وبیدگل باب تازه ای را باز کند.نگاهی دوباره به منطقه های کم نام یا گم نام این اقلیم از مبانی اهداف بهشت پنهان است.برزک ،نوش آباد واخیرا یزدل از جمله این مناطق بوده اندکه با ارزیابی تازه ی ماهنامه ی بهشت پنهان روبرو شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:56  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |