تبليغاتX
و اما بعد ...
حیدر علی عنایتی بیدگلی
 

 « آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار با اعضای انجمن اهل قلم در سال ۱۳۸۱ در موافقت با تجلیل از فردوسی می‌گوید :

« من یک وقت گفتم که "اسفندیار" مثل این بچه حزب‌اللّهی‌هاى امروز خودِ ماست! در فرهنگ شاهنامه یک حزب‌اللّهى غیور دین‌خواه مبارز وجود دارد. بله؛ این کارها را شما بکنید تا دیگران نکنند. شما که نکردید، دیگران مى‌کنند »

 

http://farzin84.blogfa.com/

خواندن پست بالا شگفت زده ام کرد. مقام معظّم رهبری به خوبی با فرهنگ ایران زمین آشنا هستند.متون ادبی و تاریخی البته می تواند براساس نگاه « هرمنوتیک » با برداشت های متفاوتی تاویل گردد.

امّا داستان رستم و اسفندیار در بردارنده حرکت و پویایی نماد وطن پرستی ایران( رستم ) در یکی از هیجان انگیز ترین دوره های اسطوره ایی تاریخ ماست.که در نهایت به وقوع فاجعه می انجامد.

اگر چه این دو نماد ( رستم و اسفندیار ) دارای تضاد و دوگانگی هایی هستند . ولی هیچ گونه خبث و ناپاکی دروجود هریک از این دو پهلوان دیده نمی شود. و اتفاقا تراژدی از همین نقطه آغاز می شود.

اسفندیار جوانی می کند و با وجود نصیحت های کتایون به جنگ رستم می شتابد .

رستم آبرو و حیثیّت ایران به شمار می رود. امّا اسفندیار که از تخمه و نژادی نه جندان خالص ایرانی است برای رسیدن به تاج شاهی ایران بنا برتاکید پدرش گشتاسب برای کشتن رستم یا (حد اقل) به اسارت درآوردن او به سوی سیستان  روانه می شود.

و این درحالی است که وجود رستم در زابل هیچ گونه خطری را متوجه جکومت مرکزی ایرن نمی کند که در دست گشتاسب است .رستم دوران کهن سالی خود را پس از بر کناری سلسله کیکاووسیه  در زادگاه خود پشت سر می گذارد.

ولی خیره سری اسفندیار برای رسیدن به قدرت، آغاز یکی از تراژدی های جهان شاهنامه را شکل می دهد.

فراموش نکنیم که رستم  به هیچ وجه خواهان رو در رو شدن با اسفندیار نیست .چند بار به او نصیحت می کند که دست از لجاجت بردارد. امّا  اسفندیاردر غرور رویین تن بودن خود  غرق است و بر اسارت یا جنگ و ( به گمان خود ) کشته شدن رستم که یکی از نمادهای توحید و یگانه پرستی شاهنامه است پای می فشارد.

و نتیجه خونبار این نبرد باعث می شوداسفندیار در آخرین لحظه های حیات با تلخی جانگدازی پدر را مقصّر این بد فرجامی بشمارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:35  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

نحوه آشنایی صاحب  خانه با همسرش در دوره جوانی اشان را می پرسم .

عشق در سرزمین های شرق همواره از فاصله ی طبقاتی میان عاشق و معشوق برخوردار بوده است.

این فاصله های تحمیلی را پای عشق به راحتی طی می کند.

یکی از ازدواج های خیلی معنا دار و پر شور ، برای من داستان ازدواج موسی (ع) با دختر شعیب (ع) است و اجیر شدگی موسی برای چرای گوسفندان شعیب.

نفس پنهان زندگی درعشق می طپد . دلبستگی یک دختر و پسر آنقدر شیرین و با شکوه است که هرچه با خود فکر می کنم واژه دیگری را برای توصیف آن پیدا نمی کنم جز شیرینی  و شکوه .

اولین نگاهی را که دختر و پسر در آغاز جوانی در چشم هم می دوزند،برای همیشه با آنها هست.

بادهای بهاری، عطش های تابستان،غروب های پاییزو بسته بودن پنجره های اتاق در روزهای سرد زمستان و هرمی که روی شیشه های پنجره می نشیند، همیشه معنای اصلی خود را  برای مردان و زنانی پیدا می کند که در جوانی طعم عشق را چشیده باشند.

آقای علاء الدیّنی می گوید که در مزرعه  پدر همسرش شاگردی می کرده است و بعد به دختر او علاقه مند می شود . کومه چوبی آفای علاء الدّینی بیش از پنجاه سال است که در میان برف های اورازان فرو نشسته است .

 با پنجره هایی بسته و هرم گرفته . .

 اورازان را درحالی باید  ترک کینم که میل بازدید مجدّد آن را ندارم. این عدم تمایل به این باز می گردد که دیگز سیمینی نیست تا از جلال زندگی اش سخن بگوید.

 وعجیب این دل صاحب مُرده گرفته است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:35  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

خیلی سال بود پذیرایی با قهوه درمجالس ترحیم آران و بیدگل منسوخ شده بود .ولی دو سه سالی است که مجدّدا این رسم زنده شده است. قهوه نوشیدنی انرژیکی است.به شرطی که خوب از عمل درآمده باشد.

خدا بیامرزد اسدالله نیکروش را. از مردان ملایم و با حیای محلّه ما بود.در بیشتر مجالس ترحیم محله ما ،پختن قهوه به عهده او بود. دیگ بزرگی را روی بار می گذاشت و وقتی قهوه قُل قُل می جوشید ،یک تیکه زغال می انداخت داخل دیگ . گاز هم نبود . با هیزم می پختند.

قهوه ها خیلی خوش طعم بود آن روزها . ولی حالا این جوری نیست . اصلا نمی چسبد.

و عجیب این سال ها ،دور ازجان ،مرگ و میر زیاد شده است. انسان به سرعت باد از خاطره همنوعانش محو می شود. و مجالس یاد بود مجالسی هاج و واج و بی سرو ته است.

در آران و بیدگل خیلی ها مایل هستند هنوزهم به صورت هیئتی به مجلس ترحیم بروند .خیلی ها دوست دارند به صورت صنفی و گروهی در این مجالس حضور داشته باشند. بعضی ها هم  فامیلی وخانوادگی می روند . و همه اینها بستگی به این دارد که اطرافیان و وابسته های مُرده،کی باشند و بچهّ کدام محل باشند.

من بهترین مجلس ترحیم را در آران و بیدگل مجلسی می دانم که در مسجد قاضی بر گزار می شود. این مسجد به دلیل ستون های متعدّد و قطوری که دارد ، تازه وارد مجبور نیست چشم در چشم همه حاضرین بیندازد.

قرار گرفتن در مسجد های چهار گوش که تو الزاما همه مردم را می بینی ،درد آور است.

به خدای احد و واحد، من دو سه هفته پیش برای فاتحه خوانی رفته بودم مسجد شاهزاده هادی بیدگل، ناگهان نگاهم تو صورت یک نفر افتاد که احساس کردم یک عقرب هفت بنده سیاه دارد نیش در قلبم فرو می کند.

من نمی دانم شما تا حالا « پرهّ دماغ » شنیده اید یا نه ؟

ما چند تا چیز داریم که پرهّ دارد. مثلا پرهّ پنکه . پرهّ چرخ چاه . ولی پره ّدماغ مثل پرهّ پنکه و چرخ چاه نیست . همان لبه سوراخ دماغ را اگر گشاد باشد ، می گویند : پرهّ

این یارو که عرض می کنم مثل عقرب با نگاهش نیشم می زد ،پرهّ های دماغش تکان تکان می خورد و به من نگاه می کرد.

مدت ها بود به خدا و پیغمبر و معصومین التماس می کردم ، کمی چهره اش را از ذهنم محو کند که من اینقدر اذیّت نشوم .آن روز پنج شنبه عصر که به آن مجلس وارد شدم، تازه داشتم عادت می کردم که  کمی فراموشش کنم که دوباره آن دیدار لعنتی اتفاق افتاد.

باقلوا شیرینی سنگینی است.شما اگر یک روز دو تا باقلوا بخورید ،مثل این است که یک سنگ کیلو سر دلتان قرار گرفته باشد.تا همین چند سال پیش همه مردم شهر ما فکر می کردند که این فقط حسن خانَ است که همه مجالس ترحیم را حضور پیدا می کند.

ولی حالا گاه اتفاق می افتد که همه ما مجبور می شویم به خاطر رو در بایستی روزانه سه / چهار /پنج /شش/ هفت/... مجلس ترحیم را سر بزنیم و همین تعداد هم نادیده می گیریم .

حالا شما حساب کنید اگر بخواهیم درهر مجلس (باز هم از روی رو در بایستی) یک باقلوا بخوریم ، نتیجه چه می شود.

پس بهتراست پذیرایی با باقلوا حذف گردد.

شما تا حالا دیده اید یک نفر شش تا پسر داشته باشد و هر وقت که مثلا بخواهد برود حسینیه چارسوق آران ،با شش تا پسرهایش برود . همه هم با کت و شلوار نو ؟

من دیده ام.

مجموعا حدود چهار میلیون فقط پول کت و شلوارشان می شود .

هنوزدر آران و بیدگل رسم نشده است که یکی از مجالس ختم و هفت و چهلم و سال و عید یک متوّفا را حذف و مثلا هزینه اش را خیرات کنند. در واقع کسی جرات این کار را ندارد.

ولی خیلی دلم میخواد بازماندگان من، پس از مرگم ،این کار را در مورد مجالس من بکنند. حداقل با این کار اولا مثل دیگر صاحبان مُرده های محله ما ، فحش نخواهند گرفت ،دوما یک خدا پدر بیامرزی برای خودشان خواهند خرید.

..........................

 

رونوشت :

 عباس جمالی : کلید دارحسینیه فخارخانه / جعفردشتبانی : قاری قرآن / ابولفضل پنجی: اکو /

ناصر مردادی: چایی ریز/ حسن هارونی : مداح / غلام رضا ساکتی : متولی مسجد شاهزاده هادی بیدگل /

 و همه اعضای محترم شهرک صنعتی صباحی بیدگلی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:26  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

همین امروزپسین که به صحرا رفته بودم ، لحظه ای نسیم  از لابه لای تمام عطر های خوش اردی بهشتی اش بوی تورا به مشامم رساند ، من چشمهای  همیشه منتظرم را تفت دادم میان درختان باغها ی اطراف ، تا شاید در لابه لای  بو ته های نورس ، تو را ببینم . اما تو نبودی ! با خود گفتم : باز هم  هوایی شد ه ام ، این بو های اردی بهشتی دوباره دیوانه ام کرده اند.

به شهرکه باز گشتم ، شب تازه چادر سیاهش را بر روی شهر کشید بود.همین سر چراغی  بود که  نشستم  روی جدول کنار خیابان  تا خستگی عصرگاهی رااز تنم بیرون کنم . خیابان پر بود از صداهای  نا هنجار و بو های مکمل ، سیگار ، دود اگزوزموتورها و روغن نیمه سوخته ...   

از روی سکو  که بلند شدم باز دوباره عطر تو را حس کردم ، اما خودم را به حواس پرتی های شبانه متهم کردم ، به آلرژی های بهاری . این بار چشم هایم را به همه چیز بسته بودم حتی به خودم اما تو من را از پشت شیشه ماشینت می پاییدی ، چند قدمی که رد شدم صدایی من را به خود آورد وقتی برگشتم تو را دیدم ! راستش را بخواهی چند بار تورا در رویا های ذهنم  دیده بودم ، چقدر به اسطوره های خیالم نزدیک بودی ، وقتی که زبان گشودی چون شعری در من جاری شدی از چشم هایت می شد قصه های نا گفته ای را خواند چقدر دلم می خواست تا پایان تمام این شب های باقی مانده اردی بهشت حرف های تو را بشنوم ، خاتون خوب قصه های من تو چشمها یت  را روی هم گذاشته بودی تا  از لا به لای صداهای  نا ملایم خیابان  هارمونی شعرهای من را جدا کنی ،  سر بکشی و حظ ببری... 

 http://bidgoly.blogfa.com/

...................................................................

 همین امروز بعداز ظهر  که  مثل همیشه به صحرای اطزاف  رفته بودم ، لحظه ای نسیم  از میان  تمام عطر های خوش اردی بهشتی اش بوی تورا به مشامم رساند . من چشم های  همیشه منتظرم راچرخاندم در  میان درختا ن دشت  های دور  و بر  ، تا شاید در لابه لای  بو ته های نورس ، تو را ببینم .

اما تو نبودی ! با خود گفتم : باز هم  هوایی شد ه ام ، این بو های اردی بهشتی دوباره دیوانه ام کرده اند.

به شهرکه باز گشتم  تازه شب ، چادر سیاهش را بر هم جا  افکنده  بود.همین دم غروبی بود که  نشستم  روی جدول کنار خیابان  تا رویای عصرگاهی بعداز طهر را دوباره مرور کنم .

 خیابان پر بود از صداهای  نا هنجار و بو های آزار دهنده  .سیگار ، دود اگزوزموتورها و روغن نیمه سوخته ....   

 از لبه ی جدول  که بلند شدم باز دوباره عطر تو را حس کردم . اما خود را به حواس پرتی های شبانه متهم کردم. به آلرژی های بهاری . این بار پلک هایم  را به روی  همه چیز بسته بودم حتی به روی  خودم.

 اما تو من را از پشت شیشه ماشینت می پاییدی. چند قدمی که رد شدم صدایی من را به خود آورد وقتی برگشتم تو را دیدم ! راستش را بخواهی چند بار تو را در رویا هایم  دیده بودم .چقدر به  شخصیت های خیالم نزدیک بودی . وقتی که زبان گشودی چون شعری در من جاری گشتی .

 از چشم هایت می شد قصه های نا گفته ای را خواند . چقدر دلم می خواست تا پایان تمام این شب های باقی مانده اردی بهشت حرف های تو را بشنوم .

خاتون خوب قصه های من تو چشمها یت  را روی هم گذاشته بودی تا  از ازدحام صداهای  نا ملایم خیابان  هارمونی شعرهای من را یکی یکی از هم  جدا کنی ، سر بکشی و ... 

.......................................

حسین بیدگلی در انتخاب واژه های مناسب برای متن  های عاطفی اش کم دقتی می کند.  خیلی  به ندرت از کلمات مترادف  استفاده می کند . این در حالی است که  به کار گیری کلمات همردیف  باعث تنوّع نثر می شود.

درترسیم جغرافیای حوادث خطوط اساسی را رعایت نمی کند. دشت را با همان حال و هوا وصف می کند که شهر را.

 ناهماهنگی واژه های فراموش شده با واژهای امروزی از دیگر مشخصّات نثر اوست :

 پسین / هارمونی

کلمه سکو را  که در زبان فارسی فقط به سکو اطلاق می شود به جای جدول کنار خیابان به کار می گیرد .

اصطلاح سر چراغ را که در عرف کاسب کارانه متداول است خطاب به معشوقه  ( یا فرد  رویایی اش )  مورد استفاده قرار می دهد .

حظ بردن را به او نسبت می دهد . در حالیکه حظّی در کار نیست  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:22  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

من شنیده ام در سفری که شاه عبّاس دوم به کاشان داشته است ، دستور می دهد برادران حزب اللهی آن زمان ٬ ازهزار و پانصد خانوار یهودی ساکن کاشان / به شرط عدم پذیرش دین اسلام و مذهب تشّیع / ترتیب همه را داده و از دم تیغ بگذرانند . ( احتمالا پدر سوخته های صهوینیست را! ) .

در آن زمان ملّا محسن فیض کاشانی که چند سالی سمت امام جمعه گی مسجد شاه اصفهان را  به حکم شاه، عهده دار بوده است، به دلیل کدورتی که از شاه خون ریز صفوی در دل پیدا کرده بوده است ، خداحافظی نکرده از اصفهان به زادگاه خود برگشته و در قمصر کاشان مشغول استراحت بوده است.

بعداز چندی ظاهرا شاه برای استمالت از این فقیه روشن بین، به کاشان سفر می کند.

شب هایی که من برای ساعاتی متمادی در صحرا به سر می برم ، خیلی حال توپی پیدا می کنم. دوستان هستند. چایی و تخمه و شام و هندوانه و توت و ...

وقتی هم که به خانه بر می گردم ،چون خیلی حرف زده ام و طبیعتا مقدار زیادی انرژی تخلیه کرده ام ، زود به خواب رفته و خواب راحتی دارم.

دیشب هم در صحرا ،خیلی حالم توپ بود . حتی از میدان توپخانه تهران هم توپ تر بود.

نماز جماعت را با آقای مکارم خواندیم .مهندس امینیان بودند. مهران هم بود .آفای باغبانزاده بود. دو سه تا همکاران هم بودند. چند نفری می شدیم .

 

آفتاب لبِ بوم ِ سماور جوشه /

 یارُم تنگ طلا بر دوش گرفته ، غمزه می فروشه /

 

                                          یه دونه انار

                                         دو دونه انار

                                   سی صد دونه مروارید

 می شکنه گل

می پاشه گل

دختر قوچانی

 

................................................

 آخ دختر قوچانی

آخ دختر قوچانی

آخ دختر قوچانی

..........................................

درمیان خواننده های ایرانی ،هیچ کس به زیبایی خانم گلوریا روحانی ، آهنگ های فولکلور ایران را اجرا نمی کرد.البته عرض کردم چون دیشب حالم خیلی توپ بود، این سه بیت آخر را موقع اجرا در دشت ، به متن اصلی اضافه کردم .

بعد، صحبت از این خواننده ایی پیش آمد که اخیرا آهنگی خوانده است و توهین کرده است به دنیای شیعه و برادران حزب اللهی بهترین را ه را همان کاری دانستنه اند که فداییان اسلام در مورد کسروی اعمال کردند.

من هنوز هیچ تجربه ایی در زمینه ارتداد ندارم. نمی دانم چرا بعضی از مردم مُرتد می شوند و وقتی تن به ارتداد می دهند چرا باید آنهارا کشت. تخصّص بنده  فقط این است که همیشه  وقتی دچار توپ شدگی می شوم ،دو سه بیت به ترانه هایی از نوع بالا اضافه کنم .

با این حال شنیده ام  در اسلام ، مُرتد به کسی می گویند که مثلا اوّل بهایی باشد ، بعد بیاید مسلمان شود و دوباره هوس بهایی شدن به سرش بزند.

در شب گذشته نیزدر میان صحبت ها به گوشم خورد آن روز که شاه عباس دوم برای دلجویی از ملّامحسن فیض از اصفهان به کاشان آمد و آن حکم را در باره یهودی ها صادر کرد و بعد به قمصر رفت ، بعداز ملاقات با فیض عنوان می کند که اگر فقیه شهر خواسته ای داشته باشد ، شاه آماده اجابت است.

ملامحسن برغم اینکه در سمت امام جمعه اصفهان ٬ خواه ناخواه نان دربار از گلویش پایین رفته و صابون دربار به تنش مالیده شده است٬ فرصت را غنیمت می شمارد و با مردانگی ٬درخواست لغو فرمانی را می کند که شاه در باره یهودی ها ی کاشان صادر کرده بوده است.

 بقیه ماجرا را خودتان در کتاب ها پیگیری کنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:54  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

وبلاگ پیام سبز که تازگی ها توانسته است خود را از شّر فیلترشدگی خلاص کند، امروز مقاله ایی دارد در باره فردوسی. در انتهای این یاد داشت با ذکر ابیاتی ٬ دین مداری حکیم توس مورد تاکید قرار گرفته است.

به نظرحقیر در باره ی دین داری و چند و چون حال و احوال روحی و روانی هر کس٬اگر برای تحقیقی غیر جانب دارانه و بررسی دقیق سامانه تربیتی و فکری آن فرد،اقدامی صورت بپذیرد،کار خوبی است .

ولی اینکه بخواهیم برای تعیین و تبیین جایگاهی معتبر برای فردی اندیشمند چون فردوسی ، درمیان مجموعه ارزش های حاکم بر یک جامعه ایدوئولوژیک و امنیّتی،زور بیخودی بزنیم ، بیشتر با آبرو و حیثیت او بازی کرده ایم . ( این کاری است که کتاب های درسی ما می کند )

فردوسی / حافظ / ابوعلی سینا / و... قطعا در عرصه دین و قرآن و اینکه بالاخره دین چیست و قرآن چه می گوید،غوطه های زیادی خورده اند. و چه بسا که دچار سرگردانی ها ی عجیب  وغریب فراوان شده و در نهایت برای فرار از تنگناهای روزگار و ماندگار ساختن اندیشه و پیام اصلی خود ،یکی دوتا شعار دین داری هم داده  باشند.

چه امروز / چه دیروز / و چه پریروز ، انسان ها برای عبوراز هر مرزی احتیاج به گذرنامه دارند و داشته اند.

یکی از پرسش های گذرنامه هم این این است که می پرسند : شما دارای چه دین و مسلکی هستید؟

وشما برای اینکه ازمرزعبور کنید، خودتان را خواه ناخواه پایبند به مسلک و مرامی نشان می دهید که سهولت رفتن را برای خودتان و زن و بچه اتان فراهم کنید.

روزانه هزاران نفراز فرودگاه های ایران به این سو و آن سوی دنیا پرواز می کنند با گذرنامه « مسلمانی » .

ولی خُب ما می دانیم که اکثرّیت مسافران (و احتمالا تعدای از حجاح)، وقتی با عجله وارد دست شویی فرودگاه می شوند، وایساده می شاشند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:45  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
                                              

 

                                                        65f65mhwzjc6bf7snx0.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:49  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

آدم ها در دو موضع دوست دارند حرف های مهم مهم بزند. شاید هم دوست نداشته باشند. ولی فکر می کنند هر وقت که در یکی از این دو مواضع قرار گرفتند ،لزوما بایدجوری حرف بزنند که در جاهایی دیگر چنین الزامی برای آنها درکار نیست.

یکی کت و شلوار سِت و یکدست و شیک است که وقتی ما می پوشیم ، به این گمان گرفتار می شویم که حتما باید حرف زدنمان عوض شود .

 : لطفآ یک کیلو سبزی خوردن بدید .

هیچ وقت کسی که با دم پایی بیاید از سبزی فروشی های اطراف نماز جمعه آران و بیدگل سبزی بخرد ، لهجه اش را به لهجه تهرانی نزدیک نمی کند و نمی گوید : « سبزی خوردن » .

نهایتا اگر بخواهد بین سبزی سفره با سبزی آش تفاوتی قائل بشود ، می گوید : اسفناج بده / شوید بده / و...

امّا به محض اینکه یک آرانی و بیدگلی کت و شلوار پوشید و آمد به بازار ، هم تغییر لهجه می دهد ، هم تغییر ادبیات .

موضع دوم،تریبون است.ما وقتی پشت تریبون هم قرار می گیریم ،همین تمایل به طور اتوماتیک ،خودش را نشان می دهد که برای این و آن خط  و نشان بکشیم.

تریبون اصلا چیز خوبی نیست .اولا سن ،حدود یک متر بالا تر از نگاه مخاطب قرار دارد.یک و نیم مترهم تریبون را در نظر بگیرید :  این می شود دو متر و نیم.

خُب ! خیلی طبیعی است که ما وقتی دو متر و نیم بالاتر از دیگران ،آن هم بصورت ایستاده قرار داشته باشیم ، دلمان می خواهد فی سبیل استعلا سخن بگوییم.

من ،شخصا همیشه از دو چیز دوری می کنم : یکی پوشیدن کت و شلوار شیک و تمیز و یک رنگ.

 و یکی هم تریبون.

ولی در عصر پنج شنبه گذشته، خدایی اش گیر افتادم. و پشت تریبون ،چند تا حرف مهم مهم زدم.

چند تا حرف مهم دیگر هم داشتم که چون وقت کم بود در اینجا بر زبان می آورم.

 ببینید عزیزان !

شاعر جماعت همیشه فقط برای خواندن شعرخودش به جلسات دعوت می شود. هیچ وقت کسی یک شاعر را برای شنیدن شعر دیگران به جایی دعوت نمی کند. شاعران اصولا حوصله ندارند شعر دیگران را گوش کنند. وقتی هم که روی صندلی قرار می گیرند مدام در این فکر هستند که چه زمانی نوبت شعر خوانی خودشان خواهد رسید و با آنکه می دانند هیچ مخاطبی در دل ،او را همراهی نمی کند ، وقتی رفتند اون بالا،دیگر نمی خواهند بیایند پایین .

بنابراین وظیفه مجری این است که با شعر خوانی های بی مورد،حوصله ی مخاطب را بیش از حد لازم سر نبرد.

دستگاه اکو و سیم برق و مسئول پخش اکو هم اصلا چیز خوبی نیست که روبروی چشم مدعوین باشد. دو ساعت تا سه ساعت ، آدم بخواهد بنشیند ، نعمت الله عنایتی را نگاه کند ،دیگر شب خوابش نمی برد . وقتی سن ،پرده و جایگاه پسله داشته باشد باید این مجموعه درجایی مخفی شود که جلوی چشم بیننده نباشد.

دستگاه موسیقی هم همین طور.نوازنده و دم و دستگاهش نباید درست وسط سن قرار داشته باشد.

شما دقّت داشته باشید وقتی یک شاعر بیش از دو دقیقه قابل تحمِل نباشد،چطور ممکن است حضور کس دیگری برای دو سه ساعت برای کسی که روی صندلی سالن نشسته است ، عذاب آور نباشد ؟

 در رفت . باور کنید در رفت . مجید فرزاد مهر را عرض می کنم .

درعصر پنج شنبه گذشته در تالار ارشاد ،هنوز نشسته و ننشسته از جایش بلند شد و فرارکرد .

مجید فرزاد مهر وقتی به جلسه وارد شد ،سر راست آمد بغل من در ردیفی نشست که هیچ کس دیگری نبود.

من هم داشتم خوشحال می شدم که دارم از تنهایی میام بیرون .ولی هنوز دستش دردست من بود که ناگهان از جایش بلند شد و دررفت.

عموما من در این مواقع شروع می کنم به بالا کشیدن دماغ تا اگر بویی/چیزی غیرعادی در فضا شناور بود ،من هم از آنجا دور شوم و در مظان اتهّام قرار نداشته باشم .

 ولی آن روز هیچ چیز مشکوکی حسّ نمی شد.  

مجید فرزاد مهردو سه سال است که خودش مدرسه آموزش شهروندی دایر کرده است و کلّی فیس و افاده که دارم نسل نوینی از فرزندان آران و بیدگل می سازم. ( رویش نمی شود بگوید : اصلاح نژاد یا تعویض تخم و ترِکه )

 

: دو غزل می خونم یکی آزاد . یکی هم یه جور دیگه .

 این حرف به طور کلّی در ابتدای حضور یک شاعر در پشت تریبون نباید بر زبانش جاری شود.

شاعرحق ندارد در جلسات رسمی شعر و ادب ،بیش از یک قطعه شعر بخواند .و اگر خواست بخواند لزومی ندارد از قبل اعلام کند. وقتی اعلام کرد همچنین قصدی دارد، از همان ابتدا مخاطب منتظر شروع شعر دوم اوست .

و در بین این دو شعر، مدام سرش را تنگ گوش بغل دستی اش می برد و حرف می زند.

 در ضمن غزل ، غزل است .آزاد و در بند ندارد. سال ها قبل اخوان یک چیزهایی به نام غزل آزاد سروده است .ولی هیچ وقت این شناسنامه به طور جد برای این گونه شعر ،هویتّی به همراه نداشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:3  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

پاسخ :

درخانواده ما کسی با سواد و دانش ارتباطی نداشت و این کسری همیشه چون کابوس با من همراه است .

من هنوز به یاد ندارم مستقیما به سراغ شاهنامه رفته باشم . یک بار هم در سال اول سیکل اول دبیرستان یک نسخه شاهنامه خریدم از بس وزن سنگینی داشت از آن خوسم نمی آمد دورش انداختم .

لذا اگر امروز شاهنامه را روبروی من قرار بدهند و از من بخواهند پنج /شش بیت انتخابی آن را بخوانم غیر ممکن است بدون تپق و اشتباه بخوانم .

ولی کتاب هایی را که در باب شاهنامه نوشته شده است عمدتا می خوانم.و بدیهی است آشنایی من با ابیات و داستان ها و نگاه و نگرش فردوسی به دنیا و به ایران از طریق مطالعه همین کتاب هاست.

دانشمندان ایرانی درصد سال گذشته نسبت به شاهنامه کوتاهی نکرده اند. ولی من فکر می کنم تا انتهای تاریخ هم می توان از این چشمه خرد نوشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:7  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:30  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

 «  امروز آنچنان در مقصود از خلقت برای فاطمه و بالعکس شک کردیم که خانم اخوان از بر پایی بزرگداشت این روز برای یتیمان بی مادر تردید داشت . هر چه بود واژه مادر، فقط در پس بغض او ، در جاری اشک چشمانش معنی می شد  .

روز مادر بر دکتر فریور مبارک باد  »

 

                                                                   پیامک مقداد نمکی در نیمه شب روز مادر

.......................................................................

 امروزصبح با کوفتگی شدید بدن و پلک هایی متورّم ازخواب بیدار شدم .عادت معمول ما کویر نشینان این است که از خوابیدن درمجاورت باد کولر کمتر پرهیزمی کنیم و در طول تابستان هم دچارسرما خوردگی هستیم .پیلی پیلی خوران،صبح را به عصر رساندم.عصر یادم آمد که امروز روز زن است.

ما البته با عیال از این تعارف ها نداریم . ولی امروز با خود گفتم به او نگفته بروم بیرون، کادویی/ هدیه ایی / ... برایش بخرم. باور کنید نه تنها جیب تمام لباس هایم که حتی بنگه های تنبانم را هم وارسی کردم ،پولی در آن یافت نشد که نشد.

با این حال موقعی که داشتم از خانه حارج می شدم ،با لحنی آمرانه به او سفارش کردم تا دیر نشده است برود بازار چند قواره چادری مرغوب بخرد تا در شب های آینده برویم خدمت بانوانی که بالاخره حق گردن ما دارند و عرض تبریکی.

 ( ژست ارباب منشانه ایی که موقع صدور سفارش برای خود گرفته بودم ،خیلی دیدنی بود ) .

بعد راهی کاشان شدم.خیابان بهشتی / روبروی سپاه : نمایشگاه تابلوهای پروین موّحدی

تعدادی کار تازه درکنار تعدادی از کارهای قبلی اش در فضایی که ظاهرا برای این قبیل فعالیت های هنری ایجاد شده است ،کنار هم قرار داده شده بود. دردالانی زیر زمینی/در وسط باغجه ایی .

از او خواستم کمی صدای موزیک را کم کند تا توضیحات او را در باره کارهایش بهتر بشنوم. جواب داد که این حداقل صداست و کم نمی شود.

حالا سه راه برایم باقی مانده بود .

یاباید سرم را پایین می انداختم و خدا حافظی نکرده می آمدم بیرون . یا از او باید درخواست می کردم کلّا دستگاه موزیک را خاموش کند. که البته احتمال داشت این درخواست هزینه بالاتری را به من تحمیل کند .( مثلا  در محترمانه ترین شکل ممکن جواب بدهد، متاسفم ! ) .

راه سوم هم این بود که با کمی لبخند روز زن را به ایشان تبریک بگم و سوالاتم را در باب کارهایش طرح کنم.

حدود بیست تابلویی که در نمایشگاه قرار داده شده بود ، تمام رنگ و روغن بود. روستا و طبیعت.و یکی دو کار فانتزی . یکی از تابلوها نیز بخشش حضرت زهرا ( س) را به یک زن فقیر نشان می داد.

دو تابلو هم با عنوان « خورشید خانم » قیافه های ساده و بدون لایه ی زنانی را نشان می داد که دف در دست داشتند بر بالای سرشان.

با وجود بی پولی به سرم زد یکی از این دو تابلو را بخرم برای هدیه به یکی از دوستان .و خریدم . نسیه . و با همان ژست .

از آنجا برگشتم به شهر خودم تا زود برسم به خانه بوستان نرجس آران و بیدگل .

بچه های بی سرپرست،خودشان برای خودشان جشن روز مادر را گرفته بودند تا از سرکارخانم گلابچیان نیز تقدیر کرده باشند.

احتمال می دادم دکتر فریور و خانم اخوان هم آنجا باشند.

دو سه سال قبل به یک مجلس روضه خوانی و عزاداری دعوت شده بودم . شب بود. موفعیکه رسیدم یک روحانی منبر بود و دقایق آخرمنبرش بود.وقتی من و دوستانم نشستیم ،مدّاحی هم که قرار بود بعد از روحانی ،برنامه داشته باشد ،وارد شد و تشویر زده و شتاب ،کنار ما نشست.  من هاج و واج به او خیره مانده بودم که چرا اینجوری است .

چیزی حدود دو سه دقیقه گذشت . روحانی عبایش را جمع کرد تا از منبر به پایین بیاید که ناگهان مدّاح با سرعتی غیر قابل قبول برای جمعیّت حاضر و ناظر ، ازجایش بلند شد و به سمت منبر خیز برداشت و میکروفون را از دست  روحانی  کشید و هنوز آخوند بد بخت روی منبر بود که او زیرش کشید ...( ها برو که رفتیم ) .

مجلس بزرگداشت روز مادر، امروز در خانه بوستان نرجس خیلی دلنشین و بی رنگ و ریا بود.

علاوه بر دختران نوبالغ و مربّیان ،تعدادی از اعضای هیئت امنا و هیئت مدیره بودند.

همکار فرهنگی مان سرکار خانم فاطمه حاجی زاده تسّلط ماهرانه ایی در اجرا داشت. آقای احمد یزلانی واقعا زیبا قرآن خواند.

دکتر کبرایی صحبت کرد. حاجی محمد اسلامی /حاجی حسین تمسکی / حیدر ایمانیان / مهندس ابراهیمی /آقای ذکایی / آقای شفیعی / سرهنگ ارباب پور/ مقداد نمکی و دیگرانی بودند.

آفتاب ملایمی در حال غروب بود . و آرامش معنوی زیبایی درعروق برگها و گل های باغچه حیاط خانه نرجس  می دوید.

من و دکتر فریور کنار هم نشسته بودیم .و در چند قدمی ،خانم اخوان با لباسی متمایز در کنار دختران و خانم ها قرار داشت.

سخنرانی که دعوت شده بود، کمی در باب چهره عمومی نظام هستی و عظمت زهرا ( س ) در میان مجموعه  آفرینش سحن گفت و کمی هم با ادبیات بچه ها سخنرانی کرد.

بعداز سخنران، یک دکلمه ی ده دقیقه ایی توسّط یکی از دختر بچهّ ها قرائت شد. و بعد، از دکتر فریور در خواست شد که برای جمع ، صحبت کند.

دکترفریور با طمانینه از جایش بلند شد،سه پله ایوان را بالا رفت ، پشت تریبون قرار گرفت،و وقتی لب باز کرد، سخنران قبلی برای خداحافظی ٬ موقعیت ناشناسانه ٬ ازجایش بلند شد که برود. ( در حالیکه او می توانست موقع اجرای دکلمه از جلسه خارج شود )

دکتر فریور وقتی متوّجه شد که سخنران قبل ازخودش ،در حال رفتن است ،خود را از پشت تریبون کنارکشید. از پله ها پایین آمد .با او دست داد . دو قدم مشا یعتش کرد .و بعد برگشت و شروع کرد به ایراد سخن .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:46  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

صحبت های آقای محمد فیروزی پور فرماندار محترم شهرستان آران و بیدگل درنشست سالانه انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل در عصر پنج شنبه 21/ اردیبهشت / مطابق معمول صمیمیّت و یکزنگی خاصّ خودش را داشت و بدیهی بود که تواضع خالصانه آقای فیروزی پور فضای حاکم برجلسه را با سیّالیت و گشادگی همراه می ساخت .

دیروز انجمن ادبی جوان کویر شش ساله شد. و آقای فیروزی پور ضمن ستایش از استعدادهای جوان ادبی و هنری شهرستان ، این توصیه را خطاب به آنها فراموش نکرد که در کارهای هنری و ذوقی خویش پدران زحمت کش و مادران رنجدیده ی این شهر فراموش نشوند و تلاش شود تا در قالب هنر ، به ارجداشت این عزیزان پرداخته شود.

فرماندار آران و بیدگل خیلی سعی کرد تا لحن کلامش مغایرتی با شعرهای جوان پسند امروز نداشته باشد، ولی یاد آور شد که ماندگاری کسانی چون فردوسی و سعدی و حافظ  و مولانا به واسطه رهایی آنها از قید هوس ها و تمّناهای حقیرانه است .

در ششمین جشن تولّد انجمن ادبی جوان کویر که بنا به گفته آقای فیروزی پور در سال های اخیر پیشرفت قابل توجهی داشته است ،  پیشکسوتان شعر و ادب کاشان و آران و بیدگل  / استاد صائم کاشانی / استاد شهاب تشکری آرانی / محمد دهقانی آرانی / عباس علیجان زاده آرانی و شاعر جوان مهمان / شرافت / حضور داشتند.

در مجموع جلسه خوبی بود. ولی من داشتم از تشنگی می مُردم و یک لیوان آب در جلسه نبود.

قبلا هم عرض کرده ام تصوّر و درک من از روابط امروز آدم ها هنوز هم یک تصوّر دهاتی است .و خیلی زود از دیدن بعضی رفتارها به حیرت می افتم. دیروز اگر آب نبود ،من چشمم کورباید از جایم بلند می شدم می رفتم در یک جایی از اداره ارشاد ، ( نظیر آبدارخانه یا بقالی سر کوچه ) می گشتم ، آب پیدا کرده و رفع عطش می کردم.

ولی در تمام دو ساعت و نیمی که روی صندلی ردیف اوّل نشسته بودم ، مدام با خود فکر می کردم:

 اینجا آران و بیدگل است. امروز هم بیست و یکم اردی بهشت است و پنجاه و دو روز از بهار گذشته است .

در شهری گرم و خشک مثل آران بیدگل ، وقتی پنجاه و دو روز از بهار بگذرد ، معنی اش این است که هوا گرم است و  باید آب خوردن در دسترس مهمان باشد. گیرم که کسی دچار تشنگی هم نباشد ، وجود یک پارچ آب روی میز مجری ، یا روی تریبون و... طراوت  می بخشد و حال و هوا را عوض می کند. .. ..

حیرت آور تر اینکه من گمان می کردم اگر یکی دو بار از مسئولین جلسه تقاضای آب کنم ،آنها حال و روز مرا درک خواهند کرد و خواهند فهمید که من حال و جون بلند شدن یا اعتماد به نفس لازمه را ندارم که خودم از روی صندلی بلند شوم و دنبال آب بگردم .

محمد حسین ارشدی بیدگلی/یکی از شاعران انجمن ادبی جوان کویر / دیروز در جلسه حضور نداشت. مجری اعلام کرد که ایشان به دلیل برگزاری امتحانات دوره فوق لیسانس خود در زنجان به سر می برد ، لذا  نیابتا یکی از اشعار او را در پشت بلند گو خواند . این درحالی بود که همان شعر در پنجمین گاهنامه انجمن که در میان حاضرین توزیع شده بود ، به چشم می خورد.

همین کار مجری نیز به اعتبار اینکه ایرانی ها وقتی عهده دار میزبانی می شوند، اصولا خود را قراموش می کنند ،حیرت بدوی حقیر را دو چندان ساخت که این شعر خوانی و اعلام اینکه ایشان در زنجان در حال برگزاری امتحانات ترم خود هستند ، چه ضرورتی دارد؟

ولی آقای فیروزی پور در صحبت های خود کوتاه نیامد و دو مرتبه از شاعر گرانمایه شهر استاد محمد عظیمی بیدگلی نام برد و برای ایشان که در بستر بیماری زمین گیر است، آرزوی سلامت کرد . از لابلای صحبت هایش می شد فهمید که گاهی به عیادت او نیز می شتابد.

 

آقای پیغمبر برایم نان بیاور

یا نه ، برای غصّه ام پایان بیاور

 

تا خواهرم گیسو فروش این قبیله است

بر سفره های خالیم ایمان بیاور

 

بی فلسفه حرفی بزن از درد مردم

چیزی شبیه شعر من عریان بیاور

 

وقتی نجیب ایل مان فرزند نوح است

فرقی ندارد سنگ ، یا طوفان بیاورد

 

 با اینکه هرگز سیب  و گندم را ندیدم

امّا برای باورم شیطان بیاور

 

گفتی که من می آورم را ه رهایی

 من کافرم ، امّا تورا قرآن ! بیاور

 

دو واژه ی « سفره خالی » و « ایمان » نمود و نماد مفاهیمی است که به شدّت ازهم تنفّر دارند .

طنز و تعریض و کنایه این دو مفهوم ( وقتی که در یک عبارت قرار می گیرند ) گاه ازعصیان و طغیان سر در می آورد و بی جهت نیست که شیخ ابوالحسن خرقانی آن سفارش معنی دار را به پیروان خود می کند.

اکثر قریب به اتفاق شاعرانی که درگیری هایی ذهنی با جهان هستی دارند، هسته اعتراض خود را روی این دو واژه بنیان می نهند و بعد می روند سراغ میوه ممنو عه و این که چرا از  روز ازل چنین سرنوشتی برای بشر خلق شد و اینکه اصلا خدا چکاره بود که ما را در این مسیر قرار داد و ...

کار بدی هم نیست. البته اگر خوب و هنرمندانه بیان شود.

(  تُرکه یه بار با عصبانیّت و خُلق تنگی وارد خونه میشه ،یه کارد بر میداره میره تو دست شویی ، میزنه ماتحت خودش را پاره می کنه، خانواده از او می پرسند چرا چنین بلایی سر خودش درآورده ؟ جواب میده : بابا سگ هی صداشو برای من بلند کرده ...!!!)

منظورم این است که آدمیزاد وقتی در تنگنا قرار می گیرد و از کوره در میرود ٬ممکن است خیلی کارها دست خودش بدهد.

متاسفانه شعر اعتراضی امروز ایران که وانمود می کند متاثّر ازجهان بینی خیاّم و جسارت بزرگ منشانه حافظ است ،خیلی کم به اسلوب و هنچارهای هنری این دو شاعر بزرگ پایبند است .

این نکته راهم باید اضافه کنیم که قرار گرفتن بسیار افراطی این دو مفهوم در شعر بیست ساله اخیر ایران به عنوان هسته اصلی نگاه شاعردر شعر، کم کم دارد کارش به ابتذال می کشد.در واقع می توانیم بگوییم نوعی عصیان و طغیان بی خاصیّت  را تداعی می کند.

از اینها گذشته وقتی ما در بیت اوّل با صراحت و استهزاء مطلق چنگ در صورت مفهموم « پیغمبر » که نماد ایمان و دعوت بشر به سوی ایمان است ،می کشیم و با اعتراض از بی نانی سخن می گوییم ، چه لزومی دارد دوباره در بیت دوم این مفهوم را تکرار کنیم ؟

 « گیسو فروشی » نیز اشاره ی روشنی به درماندگی و عسرت زندگی حضرت ایوّب ( س ) دارد که در اینجا درست به کار گرفته نشده است.

خداوند اتفاقا برای سنجش ایمان پیغمبرخود ،انواع مصیبت ها از ناداری و تنگ دستی و از کف رفتن سرمایه غنی مادی و مرگ زود هنگام  پسرانش تا بیماری و زمین گیر شدگی را برای او نازل کرد و در نهایت وقتی آن حضرت حریم ناموسی خود را در موقعیت وهن و تعرّض می بیند ، مرگ خود را  از خدا طلب می کند.

و این معنا چنین نیست که ما برای زیر سوال بردن موقیعت پیغامبری مورد استفاده قرار دهیم.اصل و بن مایه این اتفاق در مسیر دیگری قرار دارد سوای آن مسیری که شاعر از آن استفاده کرده است.

در همین غزل دو بار از واژه های نظام عشیره ایی استفاده شده است  : قبیله / ایل .

و این در حالی است که هر دو پیامبری که در حوزه مرکزی این دو حادثه قرار دارند ، پیامبرانی هستند با پیام جهانی . و فراتر از ایل  و قبیله .

حتی واژه « نجیب » در بیت چهارم از بار ادبی و تاریخی و اسطوره ایی خود که لزوما باید در اینجا حامل آن باشد برخوردار نیست  . می دانید چرا ؟

برای اینکه در هیچ کجا فرزند نوح نبی ( س ) با صفت نانجیب معرفی نشده است. او گمراه بوده است . باید به قرینه از کلمه ایی استفاده می شد که بیانگر هدایت و درست رفتاری باشد.

 « سنگ » هم یاد آور سنگسار کردن گناه کارانی چون زانی و زانیه است .من بعید می دانم در داستان طوفان نوح و  انحراف فرزندش این قبیل چیزها آمده باشد.

محممد میرزازاد ه آرانی را من به عنوان یک شاعر دیر شناختم . اصلا تا پنج / شش سال قبل او را جایی ندیده بودم که ازشاعری اش خبر داشته باشم. نمی دانم چقدر درس خوانده است. چقدرمطالعه دارد . ولی از آن آدم هاست که زده است به سیم آخر.

و در این در گیری و جدالی که در غزل بالا ( غزل ؟!)  ملاحظه می فرمایید ،این عبارت عامیانه :

 «  فلو فلو فلونش که غصّه این دنیا را بخورد »

را به شکل حماسی و زیبا  بیان کرده است. شعر جسورانه ایی است . ولی فاقد جهان بینی دارای چفت و بست. و فقدان این جهان بینی به دلیل عدم توجه دقیق او به مفاهیمی است که در هنگامه شورش های ذهنی به او هجوم می آورد.

با همه این احوال او دیروز وقتی برای خواندن شعرش پشت تریبون قرار گرفت ،ملاخظه کردو به جای واژه ی « پیغمبر » چیز دیگری را بر زبان آورد . ( فکر کنم : دل خسته یا چیزی شبیه به همین )

مسن ترین شاعری که در عصر پنج شنبه تالار ارشاد شعر خواند ، آقای حسین سلطان محمدی بود . در توصیف مادر .

.......................................

 

یاد آوری:

 این پست در ساعات پایانی پنج شنبه شب نوشته شد . ولی تعطیلی اینترنت قرار دادن آن را به آغاز روز شنبه موکول کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:0  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

یک :

بهتردیدم مجموعه مطالبی که بین من و شما در باب کتاب ارزشمند شما ( شرحه / شرحه ) می گذرد در قالب این پست ارائه گردد تا دوستان بنده نیز، بهتر در جریان کار قرار گیرند.

دو :

از اینکه در حین مطالعه برخی از نوشته های حقیر ناچارهستید بعضی عبارت ها را مرور کنید ، شرمنده هستم .من در این شهر با آدم هایی سروکار دارم که زبان دیگری غیراززبان یادشده حالیشون نیست.

سه :

در اینجاابتدا کامنت اولیه حضرتعالی قرار می گیرد . بعد کامنت امروزتان و درپایان توضیحات حقیر در باب نحوه صفحه بندی کتاب :
...................................................................................................................

نویسنده: فرزاد اقبال
دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ساعت: 14:14


ممنون میشم کتاب شرحه شرحه رو تموم کردی نظرت رو برام بنویسی. همچنین اگه یادداشتهایی در حاشیه کتاب اگه نوشتی منو هم مطلع کن.
............................................

سلام /من در حدی نیستم که یادداشتی بر کتاب گرانقدر شما بنویسم.

ولی شما خودتان بهتر می دانید که ایجاز و فشردگی کلام سهراب به حدی است که اگر بیان شاعرانه در پشت واژه ها قرار نمی داشت خواننده را فرار ی می داد.
کار مهمی که شما انجام داده اید با تاکید بر علم معانی بیان و دستور زیان این ایجار و غموض را از پیش پای خواننده برداشته اید .
و ناگفته نماند که در بعضی جاها سهراب را بیش از حد در دنیای رئال و واقعیت به تصویر کشیده اید. سهراب دوست ندارد در عالم عینی و آن چیزی که ما با آن سرو کار داریم حضوری داشته باشد.
ناگفته نماند چاپی که من از کتاب شما دارم چاپ اول / سال 88 / است که خیلی ناقص است. بخشی از کتاب اصلا نیست . بخشی هم تکراری است.
بعداز آن هم هرچه گشتم جایی چاپ جدید را نیافتم .
ضمنامن ایمیل بلد نیستم . از طریق وبلاگ شما هم نمی توانم پیام بدهم .
شماره نمی افتد.


وب سایت   


..........................................................................................................................


چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ساعت: 9:44 توسط:فرزاد اقبال


کتاب همان چاپ اوله و در 420 صفحه شرح کامل دو منظومه "صدای پای آب" و منظومه "مسافر" است.
منظور از مفقود بودن بخشی از کتاب یا تکراری بودن بخش دیگر را نفهمیدم.
همچنین اگر مصداق عینی این مورد را بفرمایید در کدام صفحاته ممنون میشم: ... ناگفته نماند که در بعضی جاها سهراب را بیش از حد در دنیای رئال و واقعیت به تصویر کشیده اید.
مسلما من بنا به سبک و روش شرح ام که در عین فرم گرایی ماهیتا سنتی یه در هر جا سرکی هم به زندگی نامه مولف کشیدم. به هر حال شاعر هم مایه های شعرش رو از تجارب روزمره زندگیش بدست اورده. خود سهراب در این مورد میگه:"وقتی من و تو از نردبان رفیع معنویت پایین می آییم تا یک بشقاب رابشوییم، نه تنها چیزی را از دست نمی دهیم، بلکه درستی و سلامت واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده ایم." و من هم سعی کردم درستی و سلامت واقعیت رو در هنر سهراب نشون بدم.

اگه مطلبی بود من همینجا دنبال میکنم. ممنون از وقت گذاشتنتون.
 وب سایت   پست الکترونیک    
به مناسبت هفته ی معلّم ( شش
)

 

....................................................................

 توضیحات حقیر :

کتاب شرحه شرحه / شرح اشعار سپهری / چاپ اول / سال 88 بعداز صفحه 16 دچار نقص می شود .

به طوریکه از صفحه 17 تا 64 در این کتاب موجود نیست.


آخرین سطر صفحه شانزده این است :


« ...و جه شبه آن ، حرمت داشتن و زیر پا گذاشتن است ؛ چرا که هم ...»

و سطر اول صفحه شصت و پنج این است :

« رفتن به ایوان دانش هم اشاره به تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی ....»

مجددا از صفحه صد و هفتاد و هفت یعنی از این جمله به بعد « این چنین زندگی جریان می یابد » برو تا صفحه دویست و هشت،به گونه ایی مفقود گشته است که حتی به عنوان « اوراق گمنام » هم نمی توان درصدد احیایش برآمد!

از صفحه چهارصد و شانزده به بعد هم  سه چهار صفحه ایی نیست.

تعدادی هم اوراق تکراری در لای بقیه مطالب به چاپ رسیده است که من برای طی کردم مسیر درست مجبور شدم از کتاب خارج کنم.

قربان شما . بیستم اردیبهشت / ۱۳۹۱ حیدر علی عنایتی بیدگلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:25  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

شب های اردی بهشت را از دست ندهید. هوای دشت های آران و بیدگل در این شب ها ،با خود زندگی می آفریند.

تعجب آور است این همه نسیم خوشبورا خداوند از کجا برای ما می فرستد؟

 این ماه با این همه  ابهّت و شکوه  اون بالا چه می کند ؟ چقدر ستاره ! چقدر متن سورمه ایی آسمان!

آدمیزاد غیرازبخل و حسد و عداوتی که مدام درآن می سوزد،یک سری بیماری های ناشناخته هم دارد که نه خودش از آن سردر می آورد ،نه دیگران،نه دکترو پزشک.و نه خدا. و نه رمال و جادوگر .

ولی شب های اردیبهشت دشت های آران و بیدگل کمک می کند تا این درد ها تعدیل یابد.

الان توت های خوبی هم بر درخت ها نشسته است. توت هایی که به لحاظ درشتی تنه به تنه خرما می زند. شیرین تر ازقند.

ولی شما می دانید که توت رونش دارد. در این شب ها مردمی که  صحرارا برای گشت و گذار انتخاب می کنند ،معمولا گوشت لوبیا تنوری ،زیاد می خورند با نان سنگک .

ولی بعداز خوردن گوشت لوبیا نباید نوت زیاد بخورید.

بعداز شام اگر خواستید در دشت بمانید تا می توانید چایی داغ بخورید.

توت را بگذارید برای روز دیگر چاشت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:10  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

ضمن عرض تسلیّت خدمت استاد برومند جناب آقای دکتر عبدالرّ ضا مدرّس زاده  و خانواده محترم ایشان به استحضار می رساند :

 

مجلس ترحیم زنده یاد آقای اصغر کهکشانی ( ابوی همسر آقای دکتر مدرّس زاده )

 

سه شنبه / 19 اردیبهشت/ ساعت بیست و یک تا بیست و دو و نیم

در مسجد صفاری ( خیابان بیست و دو بهمن ) کاشان بر گزار می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:49  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

مسجد کریم محلهّ فخارخانه بیدگل خوشبختانه هنوز سرجای خود قرار دارد. در پنجاه سال گذشته دو سه بار تغییر شکل داده است. ولی چهار چوب اصلی خود را حفظ کرده است .

درضلع جنوبی این مسجد ٬ کوچه باریک و کهنه ایی عبور می کند به سمت شرق .که معروف است به کوچه کویری ها . در قدیم کوچه فتاّحی هم به آن گفته می شد. خانه های این کوچه هنوز خشت و گلی است با مردمانی فرسوده . احتمالا قنات هم دارد. خشک .

گمان نمی کنم کس دیگری به غیرازاهالی برای عبور و مرور روزانه ازاین کوچه استفاده کند. محل عبور ماشین ندارد. برای موتور سواری هم چیز چشم گیری در آن یافت نمی شود که کسی رغبت کند با موتور به آن وارد شود. البته راه دَررو وّ خوبی است.

مثلا اگر کسی در کوچه های اصلی فخارخانه در یک شب تاریک ،شمارا دنبال کرد ، شما می توانیدبا ورود به این کوچه و عبور از یکی دو تا پیچ کور و رد شدن از جلوی خونه ی ابول قاضی وگُل ممد و ناصرآقا فرزانگان به محله حاج عبدالصمد وارد شده و بعد توی ده و دربریگ و خلاصه...  ها برو که رفتیم .

بیش از پنجاه سال پیش احمد عنایتی در کمرکش همین کوچه تعمیر گاه چراغ قشنگی دایر کرده بود. همه اسباب و اثاثیه یک چراغ فشنگی را اگر در ترازو قرار می دادید به دویست گرم نمی رسید. یک کاسه برنجی سر بسته بود که نفت در آن قرار می گرفت.با یک میله توخالی که نفت را در چنبره بالایی خود پخش می کرد و یک تلمبه کوچک و ظریف.در واقع چیزی نداشت که خراب شود تا احتیاج به تعمیر داشته باشد.

خدا می داند من وقتی فهمیدم جایزه برتر کارگر نمونه شهرستان به مهدی نوحی تعلّق گرفته است ،خیلی خوشحال شدم. مهدی نوحی علاوه بر اینکه بچه محلّ ماست،دورا دور فامیل هم هستیم.

به طور کلّی محلّه ما، همه در شرایطی زندگی می کنند که از شنیدن خبر توفیق دیگران باید ابراز خوشحالی کنند .

درواقع اگر کسی بخواهد نسبت به توفیق دیگری ابراز ناخرسندی کند، دل و روده اش درجا روی زمین ریخته می شود. محله ما از سه راه جمهوری یعنی از ساندویج فروشی علیرضا نوحی که پسر خیلی گلی است ٬شروع می شود تا سر پیچ بندشاهی .و همه از همدیگه گُل تر .

الان اگر این مسیر را ادامه بدهید ،می رسید به میوه فروشی حسن قربان روبروی کوچه ایی که به حسینیه ختم می شود.حسن قربان هم پسر خوبی است .به طور کلی همه محله ما خوب هستند. ولی ما با مهدی نوحی قبلا در حوالی حسینیه فخارخانه همسایه بودیم.

همین جایی که حالا حسینیه ساخته شده است ،ریگزار بود و بیابان و پشته های خاک و تیغ زار و زنجره زارکه ما در ظهر روزهای داغ تابستان زنجره ها را می گرفتیم و با تعبیه یک تیغ در ماتحت زبان بسته ، وادارش می کردیم مدام برای ما بخواند.

ولی تعجب می کنم هیئت داوری جوایز کارگر نمونه شهرستان ( متشکل از فرمانداری / شهرداری / اداره صنایع / هیئت امناء شهرک صنعتی / شرکت تبلیغاتی آریا ) که امسال برای اولین بار (احتمالا برای عملی کردن شعار ملی سال جاری مبنی بر رونق بخشیدن به تولیدات ملّی) اقدام به انتخاب کارگر نمونه کرد چرا جوایز را در رده و دسته های مختلف تقسیم بندی نکرد.

احمد عنایتی زندگی اش را با یتیمی شروع کرد. اصلا نمی دانم رنگ پدر را در زندگی خود دید یا نه ؟

ولی یک روز صبح از خواب بیدار شد و دید که باید روی پای خود بایستد.

حداکثرخورد و خوراک مردم آن روزگار به طور روزانه دو دانه سیب زمینی بود که با دو مثقال روعن نباتی روی همان چراغ فشنگی می پختند و در سفره بچه هایشان می گذاشتند.

بنابراین تعمیرچراغ فشنگی نمی توانست امور روزانه کسی را تاب بیاورد. لذا احمد رفت سروقت تعمیر دوچرخه .دو چرخه های آن زمان هم اولّا زود به زود خراب نمی شد. دوما کسی پول نداشت دوچرخه سواری کند. ولی این بچه یتیم محله ما استعدادی را در زمینه های فنّی در خود سراغ داشت، که قرار و آرام را از او می گرفت.

احمد در دوران نوجوانی و جوانی خیلی زحمت کشید. خیلی از خود صبوری نشان داد.و شاید تنها کارگری بود که بدون دیدن استاد به استادی رسید و در اوایل دهه ی پنجاه بود که اولِیّن کارگاه تولیدی یخچال در آران و بیدگل برای شهر ما به صورت یک شناسنامه درآمد :

یخچال سازی  احمد عنایتی.

احمد عنایتی نه یک بار از سر دیوار کسی بالا رفت .نه یک بار بچه مردم را دنبال خود گرفت بروند صحرا آلوچه بخورند. نه کسی را در ادارات دولتی داشت که برایش وام های میلیاردی چهاردرصدی دست و پا کند. نه یک بار ، یک دقیقه کنار خیابان ایستاد برای کسی حرف مفت بزند. نه یک بار جایی گفت که فلان زن چادرش را چه جوری سر می کند.

کار احمد همیشه کار بوده است و کار و کار .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:43  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

 وقتی متوجّه می شوم تعداد مصوّت های کوتاه و بلند در زبان باستانی ایران به 19 می رسد ، تازه حسّ می کنم که استاد عباس علیجان زاده آرانی برای تدوین گرامر کتاب « زبان کویر » چه رنج و مرارتی را بر خود هموار کرده اند.

غروب شانزدهمین روز اردیبهشت 1391 در آرامشی که خیلی کم برای من دست می دهد ، با شب  گره می خورد .اذان مغرب که با شکوه معنوی خود در قضای بیابان محو می شود ، قرارمان با فریدون نبش همان جاده خاکی است که در کوتاه مسافتی به «  دشت علیجان زاده » منتهی می شود .

استادعلیجان زاده هفدهمین سال باز نشستگی خود را با زن وفرزند و دو داماد و تعدادی از فامیل درمیان این دشت می گذراند. او گاهی کتاب و قلم به دست دارد و اندیشه ایی را می کاود تا عشق به زبان مادری اش را به تمام  و کمال برساند . گاهی بیل و هالی که قرار است درخاک نرم زمین قرار داده شود تا اگر طوفان های بی رحم این دیار اجازه دهد در سال های آتی به بار بنشیند. هنوز هم من دارم این تجربه را می آموزم که انسان ها را در برخورد های روزمرّه و قضاوت های عا م نمی توان شناخت. آقای علیجان زاده در عمق وجودش بی غلّ و غّش است.

ازاینکه در کنارش قرار گرفته ام احساس آرامش دارم. خدمتش عرض می کنم :

لحظه های شاد و سرخوش زندگی ام زمانی است که با کسانی از نوع او روبرو و هم صحبت می شوم.

 

 

سال تولد : 1317 / آران / منزل استاد مسلم علیجان زاده /خانواده ایی عیالوار ، امّا شاداب و نان سیر خورده .

 

سال ورود به آموزش  و پرورش :  1342 / مدرسه بونصر شیبانی با تدریس در پایه دوم ابتدایی . در کنارهمکارانی چون ربانی / شریفی / منصوری  و ...

 

سال ازدواج : 1347 / با سرکار خانم ذبیحی / همسری که معتقد است اگر پا به پایش نمی دوید ، شاید موققّیتی در کارهای پژوهشی اش نمی داشت .

 

فرزندان : سارا ( چهل و دو ساله / متخّصص در بخش دیالیز ) / سپیده ( چهل ساله / مهندس کامپیوتر ) / سیما ( سی  و هشت ساله / در حال تحصیل در دوره دکنرای فیزیک )

 

تحصیلات دوران دبیرستان آقای علیجان زاده در تهران ودر دبیرستان دارالفنون می گذرد. و همین دوره تحصیلی برای او فرصتی ایجاد  می کند تا در متن قعالیتّ های مخفی حبهه ملی دوم با محوریّت الله یار صالح قراربگبرد  . ( سال های 39 / 40 /

 

: مرحوم بابام با اکثر چهره های شاخص جبهه ملی آشنایی نزدیک داشت. من خیلی زود محرم خانگی الله یار صالح شدم . منزلش در فخر رازی ( خیابانی که ازشمال به دانشگاه تهران منتهی می شد) منزل الله یار در سومین چهار راه مانده به دانشگاه ) موسوم به چهار راه موسوم به ناهید ) قرار داشت .

در یکی از همین آمد و رفت ها بود که یکبار سران جبهه ملّی امثال دکتر شاپور بختیار / دکتر داریوش فروهر / دکتر حسیبی . دکتر شاحسینی ./ دکتر جوان . و تنی چند دیگر  به آران  و به منزل ما آمدند.

 

ازچهره های دوران تحصیل استاد علیجان زاده کسانی که هنوز فراموشش نشده اند. یکی مرحوم حاج آقا جوادبنی طباست که به زعم او به چه سختی توانست نمایندگی آموزش و پرورش آران را از چنگ کاشان بیرون بکشد . و یکی آقای عارف . دبیری که از دبیرستان پهلوی کاشان او را راهی دارالفنون می کند .

 استاد علیجان زاده معتقد است در زندگی خانوادگی و فامیلی او هیچ کس به اندازه پدرش برای فراموش نشدن زبان باستانی مردم ایران دل نسوزانده است .

تشویق های مرحوم  استاد مسلم علیجان زاده با عث می شود عشق به شناخت گرامر این زبان و مکتوب کردن آ ن ،در همان ایام مدرسه در دل او جای بگیرد.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:29  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

نهج‌البلاغه اثری هنرمندانه از ترکیب‌ همه رنگ‌هاست


 «احمد اسلامی» را با جلسات تفسیر نهج‌البلاغه‌اش می‌شناسند. هرچند مدتی است برگزار نمی‌شود. ولی امشب ساعت ۸ قرار است شیخ به درخواست دکتر «محمد مشهدی» و با حضور دو اسلام‌شناس مسیحی گرجی و دوستانی از کاشان و آران و بیدگل از امام و خطبه‌ها و نامه‌هایش بگوید و می‌گوید:
من تا کنون همه نامه‌های سیاسی ـ اداری و پاره‌ای از نامه‌های دیگر و از جمله نامه‌های ۳۱ و ۵۳ و نیز برخی از خطبه‌های نهج‌البلاغه را ترجمه‌ کرده‌ام. روش من در ترجمه با رعایت چند ویژگی است. این ویژگی‌ها عبارتند از:
۱ـ رسایی، گویایی و روز‌آمدی
۲ـ بومی‌سازی و کارآمدی
۳ـ تدوین تاریخ ـ جغرافیای صدور متن
۴ ـ شرح فشرده اشارات ادبی، تاریخی و…
۵ـ تدوین فرهنگ واژه تطبیقی.
افزون بر این‌ها در آغاز ترجمه هر خطبه و یا نامه، چکیده‌ای از درون‌مایه آن را نیز یادآور شده‌ام تا مخاطب و خواننده به راحتی بتواند با مضمون و محتوی اصلی متن آشنا شود. به عنوان مثال اشاره می‌کنم به خطبه ۲۱۶ (برابر نسخه محمد عبده) و یا ۲۰۷ (برابر نسخه فیض‌الاسلام)
درون مایه این خطبه معطوف است به مناسبات مردم به عنوان «شهروند» با صاحبان قدرت به عنوان «شهریار» با تأکید بر آنچه که امروز از آن به عنوان «حقوق شهروندی» یاد می‌شود.
در این خطبه، که در زمان زمامداری بر زبان وی روان گشته و در گرماگرم طوفان صفین، یعنی آن زمان که از درون جنگ، غوغای خوارج برپا شد و موج نوینی از بحران اردوگاه امام را فراگرفت، ایراد شده است ـ امام به نام «حق» بر حقوق «خلق» اعتراف کرده و تأکید می‌کند و این بدان معنی است که در نگاه آن حضرت، راهبرد وحدت، امنیت و تمامیت ملی و سرزمینی و حتی توسعه انسانی و پایداری دینی، اجرا حقوق برابر میان مردمان و به ویژه بین شهروندان و شهریاران است.
آقای «لوبژانیدزه» گوش می‌دهد و خانم «نانی» نگاه می‌کند و بقیه با نگاه به این میهمانان خاص و تازه‌وارد به صحبت‌های «شیخ احمد» توجه دارند. آشنایی به چند زبان زنده دنیا این امتیاز را تنها به «لوبژانیدزه» می‌دهد که در جمع‌های این چنینی، زبان همه را بفهمد و نظر خود را بگوید و با تکان دادن سر به عنوان تأیید و گفتن «خیلی جالب است» و «دقیقاً همین گونه است» خواستار ادامه بحث شود. آقای اسلامی ادامه می‌دهد:
نمونه دیگر خطبه ۱۹۲ (برابر نسخه محمد عبده) و ۲۳۴ (برابر نسخه فیض الاسلام) که بدان اشاره می‌کنم. این خطبه ـ که در میان خطبه‌ها ـ از بزرگ‌ترین متن برخوردار است، بر عنصر «اخلاق در شکل‌گیری فرهنگ و تمدن» تأکید دارد. زیباست بدانید که این خطبه را امام در بازگشت از جنگ «نهروان» و گویا بین راه ایراد کرده است و در عین‌حال کمترین اشاره‌ای به جنگ و نظامی‌گری در آن راه ندارد و این گویای آن است که اصلیترین دغدغه امام در آن بازه زمانی، اخلاق، اخلاقی‌گری و اخلاق‌زیستی بوده است، مساله‌ای که فقدانش سبب اصلی عداوت‌ها، خصومت‌ها و خشونت‌ها بوده و هست.
dr m g n e دیدار «لوبژانیدزه» مسیحی با شیخ «احمد اسلامی»آقای «اسلامی» و «لوبژانیدزه» در بالای جلسه در روی مبل نسبتاً راحتی که در اتاق پذیرایی منزل دکتر «مشهدی» است نشسته‌اند. «حیدرعلی عنایتی» و «سید محمد علوی» و من در سمت راست جلسه و آقای «خرمی» و خانم «نانی» و «محمد خداداد» در قسمت چپ به گفت‌و‌گوی آنان گوش می‌دهیم. دوستان دیگر نیز در راه هستند تا با هنرنمایی‌اشان، نشاط جلسه را بیشتر کنند. «اسلامی» به محور دومی که در ترجمه‌هایش به آن توجه دارد اشاره کرده و می‌گوید:
ویژگی دوم در ترجمه‌ی من توجه به فرهنگِ ‌واژه تطبیقی در ادبیات امام است. به عنوان مثال در خطبه ۲۱۶ امام فراوان به واژه «رعیت» برمی‌خوریم. «رعیت» در ادبیات فارسی به معنای دهقان یا کشاورز یا طبقه زیردست است اما در ادبیات امام نه معنای برزگر و نه کشاورز و دهقان می‌دهد و نه به طبقات فرودست اشاره دارد، بلکه به معنای «شهروند» است.
من تلاش کرده‌ام به کمک متون دیگری از امام علی (علیه‌السلام) نشان بدهم که در ادبیات امام، «رعیت» به معنی فرومایگان نیست بلکه به معنی «شهروند» است در مقابل «شهریار» و موارد دیگر از این دست بسیار است.
دکتر «مشهدی» با تواضع از مهمانان پذیرایی می‌کند. با میوه و شیرینی و چای و از همه مهم‌تر روی خوش که بیشتر اوقات در سفره مراوداتش به وفور دیده می‌شود. با اندیشه‌های مختلف نشست و برخاست دارد. یک طرف اتاق پذیرایی‌اش به طول ۱۵ متر قفسه‌های کتاب تعبیه شده است که جای خالی در آن دیده نمی‌شود. «دکتر» است ولی دکترا در دانش و مسئولیت‌پذیری اجتماعی و فعالیت‌های مدنی و خاکی‌بودن و بسیاری چیزهایی دیگر از این دست، و شاید در دیسیپلین‌ها و اداء و اطوارهای رایج تحصیل‌کرده‌های امروزی نتوان به او نمره قبولی داد. او در ادامه جلسه از «احمد اسلامی» می‌خواهد تا نظرش را در مورد روح حاکم بر «نهج‌البلاغه» بگوید و او به ظرافت تمام توپ را در زمین «لوبژانیدزه» مسیحی می‌اندازد و این مه‌مان خارجی می‌گوید:
اولین نکته‌ای که خواننده خارجی مانند من را تحت تأثیر قرار می‌دهد ادبی بودن متن است. به خصوص بعد از اینکه قرآن را ترجمه کنی. هرچند قرآن یک متن بسیار عمیق است و شاعرانه بودن آن در عمق آن است ولی وقتی «نهج‌البلاغه» را با قرآن مقایسه می‌کنید، متن «نهج‌البلاغه» یک متن بسیار شاعرانه همراه با استعاره و کنایه است. می‌توان گفت؛ تمام اجزاء ادبی را در خود دارد. مانند قالی است که با رنگ‌های مختلف بافته شده است. نکته دوم مضمون آن است. مضمونی که تأکید بسیار بر انصاف در جامعه و روابط انسانی دارد.
 ۳۸سال پیش در شهری کوچک در مرکز «گرجستان»، به نام «خاشور» در یک خانواده فرهنگی به دنیا آمد. ۱۲ سال بیش نداشت که پدرش را از دست داد و بعد از ۶ ماه مادرش از غصه رفتن همدم، «گیورگی» را تنها گذاشت و درگذشت و او تحت سرپرستی خواهر بزرگ قرار گرفت. «گیورگی» از نحوه آشنایی و خو گرفتنش با زبان فارسی و کشور ایران در پاسخ به پرسش «حیدر عنایتی» می‌گوید:
با فارسی از دوران بچگی آشنا شدم. در‌‌ همان موقع ترجمه‌های شعر فارسی که به زبان «گرجی» بود می‌خواندم. آن قدر شیفته شعر‌ها شدم که تصمیم گرفتم آن را به زبان اصلی بخوانم. در آن هنگام ۱۲ سال بیش نداشتم و در شهر «خاشور» کسی که با زبان فارسی آشنا باشد پیدا نکردم. سراغ به سراغ، فردی را در «تفلیس» پیدا کردم. پیرمردی هفتاد ساله که تخصصش تاریخ ایران بود و به فارسی هم بیش و کم تسلط داشت. من هر هفته ۲ بار با زحمت بسیار از «خاشور» به «تفلیس» می‌رفتم و زانوی شاگردی در محضر این استاد فرزانه بر زمین می‌زدم. او نه تنها فارسی را به من آموخت بلکه مرا عاشق ایران کرد.
لیسانس را از دانشگاه «تفلیس» گرفتم و برای دوره فوق لیسانس در رشته «ادیان و عرفان» به ایران آمدم و مجدد از تز دکترا تحت عنوان «چهره حضرت مسیح و مریم در قرآن کریم» در دانشگاه «تفلیس» دفاع کردم. دو فرزند دارم و خانمم لیسانس رشته «زبان و ادبیات انگلیسی» دارد.
 «حیدر عنایتی» بازنشسته آموزش و پرورش است. غالباً او را با وبلاگ «واما بعد» می‌شناسند. ستونی که در ماهنامه طوبی کاشان با همین عنوان می‌نوشت و با گسترش فضای مجازی به وبلاگ منتهی شد. علاقمند و منشاء شکل‌گیری برخی از کانون‌های بی‌سرانجام ادبی، فرهنگی است. با این وجود به نظر می‌رسد ترجیح می‌دهد او را روشنفکر در عرصه سیاسی بدانند تا صاحب‌نظر در رشته تخصصی‌اش که ادبیات است ولی در هر صورت، بار‌ها در حضور دوستان هر نوع دلبستگی در هر عرصه‌ای را به جد تکذیب کرده و نوشته‌هایش را فقط ناشی از پریشانی و آشفتگی‌های درونی می‌داند. قلمی توانا و خیال‌پردازی فوق‌العاده دارد که توسط آن می‌تواند مخاطب‌ خود را مقابل آثارش طلسم کرده و ساعت‌ها با خود همراه کند. با کسالت و بیماری‌هایی دست به گریبان است. از درد گوش گرفته تا قلب و قند و… که باعث شده است گاهی کم‌حوصلگی کند و اینگونه است که پاسخ‌های «گیورگی» به پرسش‌های او هنوز تمام نشده به سراغ پرسش بعدی می‌رود. «عنایتی» در ادامه از «لوبژانیدزه» می‌پرسد؛ رابطه او با مذهب چگونه است؟
مادرم بسیار متدین بود و من در فضایی بزرگ شدم که پُر از حضور خدا و دین بود. و این در زمان شوروی لائیک بود که رفتن به کلیسا عاقبت‌های ناگواری به همراه داشت. مادرم مرا مخفیانه به کلیسا می‌برد تا مراسم دینی را اداء کنیم و می‌توان گفت در یک فضای دینی و اخلاق بزرگ شدم.
آن موقع که رفتن به کلیسا شاید مجازات داشت، اسقف اعظم «گرجستان» به کلیسا می‌آمد و آنجا را جارو می‌زد و همه جا را پاک و تمیز می‌کرد ولی امروزه که به دوران آزادی گام گذاشته‌ایم اوضاع خیلی فرق کرده است. دین تبدیل به یک ابزار شده و بسیاری از کسانی که به کلیسا می‌روند به دنبال منافع شخصی هستند. آن‌ها می‌دانند رفتن به کلیسا می‌تواند چهره‌اشان را موجه نشان دهد.
 «یکی از کارهای شما ترجمه کلیله و دمنه است. خواندن این کتاب برای فارسی‌زبان‌ها هم کار سختی است.» حیدر عنایتی می‌گوید و در ادامه از فعالیت‌های «گیورگی» می‌پرسد. چه کتاب‌هایی ترجمه کرده‌اید و چقدر از آن‌ها استقبال شده است و «لوبژانیدزه» پاسخ می‌دهد:
اصل کتاب «کلیله و دمنه» به زبان «هندی» و «سانسکریت» است. البته اصل کتاب گم شده و ترجمه «ابن‌المقفع» که به زبان عربی است به جای مانده است. گرجی‌ها با «کلیله و دمنه» آشنا هستند. من برای ترجمه به سراغ ترجمه «ابن‌المقفع» رفتم که متنی بسیار سنگین دارد و این کار مقدمه‌ای بود تا خودم را برای ترجمه قرآن آماده کنم.
کارهای ترجمه‌ام را به دو دسته تقسیم می‌کنم. یکی ترجمه کتب شعر است. از «جلال‌الدین بلخی» (مولانا) گرفته تا «سهراب سپهری» و «فروغ فرخزاد». اگر به اینترنت «گرجی» نگاه کنیم پُر از ترجمه‌های بنده است که استقبال خوبی شده است. و هیچکدام از ترجمه‌های بنده در بازار نمانده و همه به فروش رفته است. آخرین ترجمه من که «گلستان سعدی» به زبان گرجی است و یک سال پیش چاپ شده، الان در بازار پیدا نمی‌شود.
ترجمه‌ دیگر من قرآن است. این کار از زمان دانشجویی من شروع شد. شاعرانه بودن قرآن مرا تحت تأثیر قرار داد و وقتی قسمتی از آن را ترجمه کردم، با تشویش و دلهره نزد خانم استاد که بسیار سخت‌گیر بود، بردم. او بسیار با دانشجویان خشک و رسمی بود. با این وجود مرا فرزند خود خطاب کرد و گفت: «فرزندم! تو باید قرآن را ترجمه کنی» و تشویق او باعث شد وارد عرصه ترجمه شوم و شاید اگر غیر از این بود هیچ وقت، هیچ متنی را ترجمه نمی‌کردم.
هرچند کیش من مسیحی است ولی این موضوع همیشه در ذهن من بوده است که قرآن برای بسیاری از مردم یک کتاب دینی است و گفتن این موضوع خالی از لطف نیست که برای ترجمه قرآن بدون اینکه دستم را بشویم دست به کتاب نگذاشتم هرچند می‌دانم طهارت معنی دیگری دارد.
کار بعدی من، ترجمه «نهج‌البلاغه» است. همانطور که گفتم «نهج‌البلاغه» جمع تمام اجزاء ادبی است. در ترجمه این کتاب ابتدا ترجمه متون آن را انجام می‌دهم و بعد به سراغ ترجمه‌ها و تفسیر‌ها دیگر می‌روم تا بتوانم از زاویه‌های مختلف ترجمه خود را مورد ارزیابی قرار بدهم.
نقطه اشتراک حضور «احمد اسلامی» و «گیورگی لوبژانیدزه»، همین جاست و رابط این اتصال دکتر «مشهدی» است. «گیورگی» قرآن را به زبان گرجی ترجمه کرده است. این ترجمه به عنوان ترجمه سال ایران انتخاب شد. او بزرگ است و از رهگذر این کار بزرگ، بزرگ‌تر شده است و به همین علت است که دیدارهایی با مسئولین تراز اول ایرانی و اسلامی داشته است. او به دیدار آقای «خامنه‌ای»، «هاشمی رفسنجانی»، «خاتمی» و «احمدی‌نژاد» رفته و اینک می‌خواهد نقطه نظرات «احمد اسلامی» را بشنود و او دریغی از گفتن ندارد:
به نظر من در بررسی نهج‌البلاغه، باید موقعیت‌ها و بویژه دو موقعیت را در کنش‌های امام علی (علیه‌اسلام) از هم مرزبندی کنیم. یکی موقعیت «امامت» و دیگری موقعیت «امارت» است.
اگر بشود این دو حوزه را دستِ‌کم، به لحاظ ذهنی و نظری مرزبندی کنیم ـ فارغ از اینکه در عینیت هم تنیده و هم‌بسته بوده‌اند ـ در فهم پیام‌های علوی موفق‌تر خواهیم بود.
باور من این است که در حوزه «امامت و هدایت»، خروجی نهج‌البلاغه «شهروند خودسالار» است، شهروندی خودفرمان، یعنی آدمی که بتواند بر خود تکیه کند و خودش را مهندسی، معماری و کنترل نماید.
آقای «اسلامی» مقاله‌ای در این ارتباط با نام «اخلاق با هدف بازخورد شهروند خودسالار» ‌ نوشته است و آن را به همراه دارد. ترجیح می‌دهد برای «گیورگی» از روی مقاله بخواند. و همزمان توضیح دهد و «گیورگی» با اشتیاق تمام گوش می‌دهد و از او می‌خواهد ترجمه‌ها و تفسیر‌هایش را به او بدهد تا با ذکر نام نویسنده از آن‌ها استفاده کند و «شیخ احمد» در این کار با نام و بی‌نام مشکلی نمی‌بیند. «احمد اسلامی» می‌خواند و همانگونه که روش اوست آنچنان به مانور واژه‌ها در میدان نگارش پرداخته است و مخاطبی چون من را گیج می‌کند. تلاش می‌کنم خود را از دام جمله‌سازی‌های نمادین رهانده و به معنا برسانم:
برابر آنچه در نهج‌البلاغه آمده است بازده و برون‌داد ایده و اندیشه علوی در حوزه اخلاق و تربیت، انسان بالنده، زاینده و گسترش‌یافته‌ای است که به پایه‌ای از خویشتن‌بانی (تقوا را به عنوان خویشتن‌بانی عنوان کرده‌ام) و خویشتن‌داری (آدم متقی آدم خویشتن‌دار است) چون به گفته آن پیشوا، سرنمون منش‌های فرازین انسانی، خویشتن‌بانی و خویشتن‌داری است. و چنان است که وی آن را چکیده واگویه‌های تربیتی خویش می‌داند. نشانه برنهاد تقوی چنان که پاره‌ای پنداشته و انگاشته‌اند، پرهیز و ستیز نیست بلکه خودکنترلی، خودفرمانی و خودسالاری است، و این بسته به آن است که آدمی دستگاه عقل و اراده خویش را آنچنان بارور و کارگر سازد که بتواند کار و کنشی خردمند و فرازمند داشته باشد و از سر آزادی گزینش و رفتار نماید.
در سخنان امام علی (علیه‌السلام) آمده است: در آستانه حوادث و گردباد‌ها مثل شتربچه دو ساله باش (که نه کمری آماده باربری و نه سینه‌ای برای شیردهی دارد یعنی به تعبیر ما آدم خودت باش. یعنی چرخ رقاص نباش)
روشن است که انسانی این چنین رادمرد، آنچنان رادمند خواهد بود که در زیست گروهی و پیوندهای اجتماعی‌انسانی، خودتراز باشد. آنچه در چشم‌انداز ایده تربیتی آن امام، برجسته آمده است این است که از هر کار و کنشی که چون از تو برآید زیبا نمایی، ولی چون از دیگری سرزند بر آن برچسب ناروایی زنی، بپرهیز….
دو ساعتی از جلسه گذشته است. «عنایتی» جلسه را به جهت کسالت‌های همیشگی زود‌تر ترک می‌کند و «احمد اسلامی» همچنان از مقاله برای «گیورگی» می‌خواند و توضیح می‌دهد و بقیه افراد حاضر در جلسه هم توجه دارند. تنها خانم «نانی» است که فارسی نمی‌داند ولی با این وجود نشانی از بی‌حوصلگی و خستگی در او دیده نمی‌شود. از «گیورگی» می‌خواهیم راجع به او بگوید:
خانم «نانی» یکی از برجسته‌ترین محققین تاریخ اسلام در «گرجستان» است. تالیفاتی در تحقیقات اسلامی دارد. «جایگاه زن در اسلامی در قرن‌های هفتم تا دهم میلادی» تز دکترای وی است. از دیگر کتاب‌های او می‌توان به کتاب «اسلام» که کتاب درسی دانشگاه است و «کشورهای معاصر عربی» و «روابط تاریخی کشورهای جنوب قفقاز با کشورهای خاورمیانه» اشاره کرد.
dr m g n دیدار «لوبژانیدزه» مسیحی با شیخ «احمد اسلامی»از خانم‌ «نانی» می‌خواهیم مطلبی بگوید و «گیورگی» برایمان ترجمه کند:
تخصص اصلی من شرق‌شناسی است. از لحاظ فکری با کشورهای شرقی و مسلمان از جمله ایران روابط تنگاتنگی دارم. من چند درس مهم در دانشگاه تدریس می‌کنم. تاریخ اسلام، شریعت و فقه اسلامی و فرهنگ شرقی و این خود به خوبی علاقه من را به کشورهای شرقی نشان می‌دهد. البته فکر می‌کنم کسی که با اینجا کاملاً آشنا نیست غیرممکن است که تدریس جالبی برای دانشجویان خود داشته باشد. مسلماً از نظر تئوری فرهنگ و تاریخ ایران را در سطح دانشگاهی مطالعه کرده‌ام ولی وقتی با چشم می‌بینی، مؤثر‌تر از چیزهایی است که خوانده‌ایم.
برادران «آقایی» از راه می‌رسند. شب به انتها رسیده است و شیخ قصد رفتن می‌کند ولی به دعوت دوستان لختی می‌ماند تا هنر برادران را نیز ببیند. دکتر «مشهدی» می‌گوید؛ برادران «آقایی» هم تعزیه‌خوان هستند و هم به هنر موسیقی سنتی آراسته‌اند. و این دو پیوند دیرینه دارد. او معتقد است اگر تعزیه نبود هنر موسیقی در طول تاریخ گُم می‌شد. پدرشان تعزیه خوان و نوازنده نی است و پسران به صورت حرفه‌ای دنبال موسیقی را گرفته‌اند. «سعید»، استاد نی و آواز است و «حمزه» تنبک می‌زند و «وحید» ترمپت و تار می‌زند و آقای «نصیری» که نوازنده سنتور است برادران را همراهی می‌کند.
من خاکم و من گردم من زجرم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که تو را در بر، بنشینم و بنشانم
تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی
من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی
من زمزمه عودم، تو زمزمه‌پردازی
من سلسله اوجم، تو سلسله‌جنبانی
از آتش سودایت، دانم من و داند دل
داغی که نمی‌بینی، دردی که نمی‌دانی
زمان به ساعات اولیه روز نزدیک شده است و «اسلامی» آماده رفتن است. جلسه با حضور برادران «آقایی» گرم شده و گویا شب عاشقان بیدل شبی دراز می‌نماید. طبق معمول «سید» در رکاب آمدن و رفتن است. پیکان سفید و جان‌سخت او، خوش‌ رکاب است. ردپای او همه جا به چشم می‌آید. از کوه و صحرا گرفته تا دشت و دمن، از جلسه‌های فرهنگی ادبی تا سیاسی اجتماعی و از استقبال مهمانان داخلی گرفته تا محققان خارجی، از «پری زنگنه» تا «نانی» و اینک در رساندن شیخ «احمد اسلامی» به منزل و من نیز با آنانم. با او و شیخ و «عباس غمخوار». یار نازنین و همیشگی. «سید» هیچ لحظه‌ای را از دست نمی‌دهد و در این فرصت کوتاهِ همراهی، فرصت را غنیمت شمرده و دغدغه‌هایش را از شیخ می‌پرسد، ولی زمزمه‌های «اسلامی» از نهج‌البلاغه همچنان در گوش من آهنگی خوش می‌نوازد:
در این نگاه و نگرش به ویژه با توجه به نقش انسان‌باوری در زیرساخت نظام سیاسی، دگراندیشان و حتی دگرباشان هم دارای منزلت و حیثیت هستند و از حرمت و حقوقی برخوردارند. مدیریت انسان‌مدار علی ـ گفتم این مقاله معطوف است به ایده امام در حوزه زعامت و زمامداری ـ ۱ـ سبب گشته تا وی به مدارای با مردم فرمان داده و دستور دهد. دل را سراپرده سوز و ساز مردم بدان و آنان را از ژرف جان دوست بدار و با آنان نرم و آرام باش و شرط مهربانی به جای آر. چون که مردم یا مسلمان هستند و هم‌کیش تو، یا انسان هستند و همزایش تو، نامه ۵۳ ـ (توجه کنید در اینجا مردم گفته می‌شود نه مومنان، نه مسلمانان)
۲ـ و نیز موجب شده است که معترضان غیرمسلمان را به حضور پذیرفته و شکوه و شکایت آنان را نسبت به کارگزاران بشنود و ترتیب اثر دهد و ۳ـ چنین است که نه تنها نقد و نظارت را پذیرفته و مردم را به انجام آن فراخوان کرده است، که منتقدان را تحسین کرده و شادباش می‌گوید و ۴ـ بر این پایه است که مخالفان معارض را تحمل کرده و در برابر مخالف‌خوانی آنان شکیبایی ورزیده و اعلام می‌دارد: مادام که نظم سیاسی اجتماعی برآمده از عقل و اراده جمعی را آشفته نکرده و به براندازی اقدام نکنند، برخورد نخواهد کرد.
روش‌ها و کنش‌های این چنینی بازنمود نظام اندیشگی کنش‌گراست و گویای آن است که ساختار نظام علوی برابر ادبیات سیاسی امروز دارای روحی دموکراتیک است و چنان است که همزمان بر رعایت رأی اکثریت و هم بر رعایت حق اقلیت تأکید کرده و به موازات آنکه می‌گوید: «میثاق ملی مردم را حرمت نهاده و پاس دارید»، نیز می‌گوید «مرا نشاید که شما را بر آنچه ناروا دانسته و دل‌گریز می‌دانید ناچار کنم. شایسته است بدانید که امام، سخن اخیر را در مواجهه با «خوارج» و به بهانه حکمیت بیان فرموده است.
برابر گواهی‌های تاریخی، امام علی (علیه‌السلام) نسبت به فرآیند حکمیت در «صفین» نظر و موضع مخالف داشت و آن را منکر و مردود می‌شمرد، ولی به‌رغم آن و به امید اصلاح امر است که با اقلیت سیاسی انشعابی از «صفین» نرمش کرد و در یک رفتار انعطاف‌آمیز آن را پذیرفته و تأکید کرد که: «من گرچه روش‌های اصلاح زشتی‌ها و کژی‌های شما را نمی‌خواهم ولی به بهای تباهی خودم و انحراف از روش‌های آزادیخواهانه و دموکراتیک به اصلاح شما نمی‌پردازم.»
بسیار روشن است که بازتولید این نظام اندیشگی در عرصه حیات اجتماعی شهروند مقتدر است و از اینرو آن امام از موضع امارت، به نفی اسارت انسان فرمان داده و بر آزادی‌های پنج‌گانه در محورهای سیاست و اجتماع، امکانات و تسهیلات اقتصادی، فرصت‌های اجتماعی، تضمین شفافیت، نظام حمایتی و تأمین اجتماعی تأکید می‌کند. بدین چشم‌انداز است که برابر گزارش‌ نهج‌البلاغه طی منشور جامع مدیریت ـ نامه ۵۳ ـ از کارگزاران خواسته شده است تا افزون بر پرهیز از تک‌رأیی و یکه‌سالاری، ساخت و بافت قدرت را از آلاینده‌های اخلاقی و آسیب‌های سیاسی اقتصادی که چون آفتی برای دموکراسی با سالاری مردم در تعارض و ناسازگار است، پیش‌گیری نموده یا پاک‌سازی نماید.
مداربستگی و تک‌صدایی، رابطه‌بازی و گروه‌گرایی، ستمگری و فقرآفرینی، بوروکراسی و دیوان‌سالاری، فروهری و قدس‌انگاری، سفله‌پروری و رانت‌دهی، انحصارطلبی و اقتدارگرایی، نمونه‌هایی از آن آلاینده‌ها و عوامل اساسی آزادی‌ستیزند که توسعه و دموکراسی را ممتنع کرده و درمنشور یاد شده مورد امتناع قرار گرفته‌اند.
بدین بیان آزادی به مثابه پیش‌نیاز شهروند مقتدر، ژرفنا و فراخنای زندگی را فراگرفته و پوشش می‌دهد و در چنین زمینه عدالت،‌زاده و پرورده می‌شود.
منشور مدیریت علی (نامه ۵۳) در راستای اجرای عدالت بر دو دسته از اصول ایجابی و امتناعی که ذیلاً فهرست می‌شود تأکید دارد. این اصول عبارتند از:
اصول ایجابی:
۱- اصل رعایت حرمت و کرامت انسانی
۲- اصل ضابطه‌گرایی
الف ـ تشویق به موقع کنش‌گران
ب ـ‌ تقدیر از تلاش‌گران و ثبت مالکیت معنوی آثار
ج ـ نیرویابی و کارمندگزینی بر اساس شایسته‌سالاری
دـ رعایت حدود انسانی و حقوق شهروندی
و ـ اعتدال و پرهیز از شتاب‌گیری و زمان‌سوزی
۳- اصل برابری انسانی و حقوق شهروندی
الف ـ ایجاد فرصت‌های برابر برای شهروندان در برخورداری از اطلاعات و امکانات
ب ـ برابری کارگزاران با شهروندان در بهره‌گیری از امکانات عمومی
ج ـ همسانی حقوقی همه افراد اعم از مسئول و مرئوس در برابر قانون
۴ـ اصل آزادی در رفتار انسانی، در رفتار سازمانی، در نقد و نظر، برداشت و گرامیداشت آیین‌های ملی و محلی، در نظارت و ارزیابی، در احقاق حق و دادستانی، در استیضاح و کنش‌گری و آزادگی از بندگی و ترس
۵ ـ اصل مشتری محوری
۶ ـ اصل مصلحت عمومی به عنوان محوری‌ترین ضابطه اداره کشور
۷ ـ اصل بودجه‌بندی زمان و ارتباط دوسویه با مردم
۸ ـ اصل توجه به نیاز‌ها وتأمین تسهیلات مالی و معیشتی
۹ ـ اصل تأمین و رفاه اجتماعی
۱۰ـ اصل نظام حمایتی از سرمایه‌گذاران و کارآفرینان
اصول امتناعی:
۱ ـ اصل امتناع و ضابطه‌گریزی و رابطه‌گرایی
۲ ـ اصل امتناع ثناخواهی و ثناگو پروری
۳ ـ اصل امتناع رانت‌دهی و رانت‌خوار پروری
۴ ـ اصل امتناع جنون و سفله‌ پروری
۵ ـ اصل امتناع اقتدارگرایی و یکه‌سالاری
۶ـ اصل امتناع جهت‌گیری طبقاتی و مردم‌سوزی
۷ ـ اصل امتناع آزمندی، انحصارطلبی درحوزه قدرت و ثروت
۸ ـ اصل امتناع زورمداری و دیکتاتوری
۹ ـ اصل امتناع طبقه‌بندی شهروندان به خودی و غیرخودی
 (این‌ها پیام‌های کلی است که از نامه ۵۳ استخراج شده است) اصول یاد شده، ضمن تبیین حوزه و گستره آزادی عدالت‌گس‌تر به عدالت آزادی‌محور، گویای آن است که تحقق آزادی و عدالت پیش‌شرطی دارد و آن، افزون بر عمران و آبادی، اصلاح ساختاری است.
dr m g دیدار «لوبژانیدزه» مسیحی با شیخ «احمد اسلامی»دکتر «مشهدی» جلسه را به افتخار «گیورگی لوبژانیدزه» چید. خنده‌های از ته دل و شوخی‌ و گفتن ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات فارسی «گیورگی»، نشان از رضایتش داشت. وقتی متوجه شد دوستان مطبوعاتی هم در جلسه حضور دارند، با تأکید خواست که تشکر وی را از «جامعه المصطفی» انعکاس داده شود که از این دو محقق «گرجی» برای یک ماه دعوت کرده و به خوبی میزبانی می‌کنند.
 جلسه برای ما شیرین و لذت‌بخش بود و «گیورگی» نیز دست خالی از آن نرفت. توضیحاتی آقای «اسلامی» پیرامون کتابی که او در حال ترجمه آن است و رفرنس‌هایی که معرفی شد و برایش تازگی داشت. آقای «اسلامی» در این ارتباط گفت:
من نمی‌توانم بگویم در این حوزه صاحب‌نظر هستم ولی تجربه‌هایم را می‌گویم. قبل از آن چند نفری که در این حوزه کار کرده‌اند نام می‌برم. دکتر «مصطفی دلشاد تهرانی»، آقای «عبدالحمید معادیخواه» که در دولت «رجایی» و ابتدای دولت «موسوی» وزیر ارشاد بود ولی از کارهای سیاسی کناره‌گیری و وارد حوزه پژوهش شد که مجموعه ده جلدی تحت عنوان «فرهنگ آفتاب‌» و ترجمه کاملی بر نهج‌البلاغه دارد. آقای «محمد مهدی جعفری» که در دانشگاه شیراز مستقر است در این حوزه کار کرده است. ترجمه‌ای دو جلدی فارسی سره مربوط به قرن سوم و چهارم هجری نیز هست که مترجم آن گمنام است. از دیگر ترجمه‌های می‌توان ترجمه «فیض‌الاسلام»، ترجمه «محمد تقی جعفری»، «اسدالله مبشری»،» محمد مهدی فولادوند»، «دین‌پرور» (مدیر بنیاد نهج‌البلاغه)، ترجمه «شهیدی»، «محسن فارسی» را نام برد.
و در تفسیر‌ها شرح: «ابن‌ابی‌الحدید» که آقای «محمد مهدی مهدوی دامغانی» بخشی از تاریخیات آن را جداگانه در ۹ – ۸ جلد منتشر کرده است. به لحاظ نکات سیاسی اجتماعی می‌توان به تفسیر «ابن میثم» اشاره کرده که در ۵ جلد است و در تفسیرهای معاصر می‌توان به تفسیر «محمد جواد مغتیه» که در ۴ جلد تحت عنوان «فی ظلال نهج البلاغه» منتشر شده، اشاره کرد.
اگر من خواسته باشم طبقه‌بندی برای ترجمه‌های بکنم به این صورت است. از نظر تحت‌الفظی، ترجمه «فیض‌الاسلام» اولویت اول است. از ترجمه دکتر «شهیدی» می‌توان به عنوان ادبیانه‌ترین ترجمه نام برد منتهی «شهیدی» با مدل‌گیری از نهج‌البلاغه عربی یک نهج‌البلاغه فارسی نوشته است که در بعضی جا‌ها معنا رسایی‌اش را از دست داده و فدای ادبیات شده است. و ویژگی ترجمه «محمد تقی جعفری» به خاطر رعایت امانت در برگردان مفهوم می‌باشد. همواره به دانشجویانم توصیه می‌کردم این سه ترجمه را در کنار هم ببینند تا به یک برداشت جامعی برسند.


نویسنده: مجید رفیعی

منبع: سایت روزنامه کاشان

http://kashannews.net

این دیدار در اسفند ماه گذشته برگزار گردید.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:33  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

خیلی خوب است که در همین روزهای میانی اردیبهشت آقای حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش یک امتحان از همه ی مربیا ن پرورشی کشور که در طول سی و سه سال گذشته در مدارس ما کار کرده اند می گرفت بدون تعیین موضوع از قبل  .

مثلا در روزبیستم اردی بهشت ،صبح ساعت هشت در پشت درهای بسته یک ورقه می داد دست مرّبیان و از آنها می خواست درحد بیست سطرازیافته ها و برداشت های خود ازکتاب های مرحوم مطهری را که در طول این سی و سه سال خوانده اند و به بچه های مردم یاد داده اند ،روی کاغذ بیاورند.

بعد همه ورقه های امتحانی سراسر کشور را جمع می کرد و مُهر و موم شده می سپرد دست انتشارات صدرا و از آنها می خواست چکیده ای این امتحان را در قالب یک کتاب صد / صد و بیست  صفحه ایی چاپ و منتشر کند.

بعید می دانم چنین کتابی در صورت انتشارارزش خواندن داشته باشد.

مطّهری تنها شخصیّت و نویسنده ایی بود که توسط رهبر فقید انقلاب روی حواندن تمام کتاب هایش تاکید موکدّ شد.

ولی طولی نکشید که کتاب های آن مرحوم در گروه کتاب هایی از نوع رساله عملیه و تاریخ سیاسی معاصر ایران نوشته ی دکتر مدنی قرار گرفت .و هسته های گزینش در سراسر کشور برای استخدام جوانان درس خوانده ، ملاک و معیار ارزش گذاری های خود را محتوای این کتاب ها قرار دادند.

و همرا ه با این تحقیق و روانکاوی ، گزینش گران مدام در صددبودند که به مخاطب یاد آور شوند که یک دست بازی حُکمی را که قبل از انقلاب در پای برج مجدآباد زده است ، فراموش نکند.

درواقع کتاب های مطّهری از همان روز های اول انقلاب دستاویزی شد برای تحقیر و لجن مال کردن شخصیّت معلّم .

معّلم هم بعد از اینکه خرش از پل رد می شد ،کتاب ها را با نفرت درسطل زباله می انداخت .

بخش عمده ی کتاب های مطهری اصولا برای عام قا بل فهم نیست. بخش زیادی ار نوسته های آن مرحوم حاوی دیدگاه های غلطی در باب فرهنگ ایران باستان است که متاسفانه در یکجا برخلاف رعایت ادبی که همیشه از ایشان سراغ داریم به اهانت در باب چهارشنبه سوری می پردازد. که انن نشانه عدم شناخت او از پیشینیه مردم شناسی مردم ایران است.

در باب حافظ حرف هایی را بر زبان آورد که در حد و نوان او نبود و اصولا همه تماشاگه راز، در صدد تئوریزه کردن اشعار حافظ است.

خیلی از کتاب های مطهری جواب گوی نیازهای فکری و روحی ایی نبود که از اواسط دهه شصت در اقشار تحصیل کرده ایران بوجود آمد . بنابر این عدم رویکرد اقشاری که به طور جدی باید به مطالعه آثار او می پرداختند ، ناشی از نداشتن جاذبیّت محتوایی کتاب های او  بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:49  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

کلمه « کارگر » مثل اکثر کلمه ها ،هم می تواند معنای عام داشته باشد،هم معنای خاصّ .

و رویهم رفته به هرکس که کار می کند ٬می توان گفت : کارگر

یک استاد دانشگاه که صبح با کیف و با کتاب و با عینک و با کراوات و با  لب تابش راهی دانشگاه می شود،بلاخره برای کار می رود . نمی رود که دختر بازی کند و آدامس بجود . 

می رود کار بکند . بنابر این می شود به او گفت :  کارگر

یک مرده شور هم که صبح با لیف و با صابون و با سدر و با کافور و با اسباب حنوط روانه غسّال خانه می شود ،او هم برای انجام کار می رود تا یه لقمه نون پیدا کنه بخوره .

ولی درکشور ما از زمان اصلاحات ارضی سال ۴۲و انقلاب سفید شاه و ملّت ، مفهوم کارگردر باره کسی معنا یافت که درچرخه اقتصاد و تولید و پویایی و خالص کردن نقدینگی کشور و تقویّت پول ملّی و رهایی از سرمایه های زیر زمینی مملکت و صادرات  و ... این جور چیزها نقش فعّال داشته باشد.

من به خاطر نمی آورم در تقویم زمان شاه روزهایی به نام روز کارگر یا روز معلّم داشته باشیم . 

شاه آنقدر رندی نداشت که این روزها را از تقویم جهانی بدزدد و آب و رنگش را عوض کند و به نام رژیم خود قالب کند.

ولی اجرای برنامه های انقلاب سفید او را وادار کرده بود در رادیوی تحت امر خودش دو برنامه داشته باشد که هردو /درهر حال/ به تولیدگران مملکت اختصاص داشت

یکی برنامه کار و کارگر بود و هر روز ظهر، ساعت یک تا دو بعدازظهر پخش می شد و از حقوق کارگران و بیمه و سواد و چیزهای اقتصادی حرف میزد . یکی هم برنامه کشاورز بود که هر روز ساعت شش بعدازظهر از زراعت و شرکت تعاونی روستایی و سمّ و کود و این چیزها سخن می گفت . سپاه ترویج آبادانی هم برای همین موضوع درست شده بود.

 من نخستین بار ترانه :

 قسم به آن پرستو که بالشو شکستند ...

 از خانم مهستی را در برنامه کارگران رادیو ایران زمان شاه شنیدم .

 

: سینه بازش / روی جهازش /

                                         مرمریه /

                                                              مرمریه /

                                                                                   مرمر یه /

( ها برو که رفتیم )

ممممممممممممممممممممممممممر

ررررررررررررررررر

مممممممممممممممممممممممممر

رررررررررررررررررر ر

ییییییییییییییییییییییییی

ههههههههههههههههههههههههه

 

این هم بخشی از یک ترانه بود از ویگن که یک روز از برنامه کشاورز پخش شد .

این دو برنامه هر چند روز یک بار یک خواننده را به رادیو دعوت می کردند تا برای شنوندگان برنامه بخوانند.

انقلاب که شد ،قرار نبود ما روزی به نام خاصّی و برای گروه خاصّی در تقویم داشته باشیم . اگر به خاطر داشته یاشید ،انقلاب ما  توحیدی بود و بی طبقه و بی چون و چرا .

و ابوالحسن بنی صدر چند سال قبل از پیروزی انقلاب در همان نزدیکی های کاخ الیزه پاریس ، اقتصاد توحیدی را نوشته بود. و قبل از اینکه خودش به ایران بیاید ،کتابش در دست ماهایی بود که هیچ چی از آن نمی فهمیدیم .

تا قبل از اردیبهشت 1358 هیچ کارگری در ایران روزی به نام روز کارگر به گوشش نخورده بود . چه برسد به روز جهانی کارگر.

نخستین بار این توده ایی ها و فدایی ها و مجاهدین و فرخ نگه دار و اینها بودند که پرچم بزرگداشت روز جهانی کارگر را بالا بردند و ما هم خر ...

و درست در همان روزها بود که رژیم جمهوری اسلامی یک روز جهانی کارگر از نوع اسلامی اش را ساخت و بعد یه چیزی درست شد به اسم علیرضا محجوب و اون کاپشنش که همه می شناسیدش و  همه  هواداران کارگر را در سراسر مملکت از رو بُرد.

هنوز راهپیمایان روز جهانی کارگر سال 58 در خیابان های اطراف کارخانه چیت شهرری و روغن نباتی ورامین و  کفش ملّی،کفش هایشان را از پا در نیاورده بودند که خبرشهادت استاد مطّهری در تهران پیچید.

شاید دانستن معنی بعضی چیز ها به من و شما مربوط نباشد.

ولی اینکه چرا روز شهادت یک نفر در کشور ما به نام طیفی ( معلم ) از جامعه نام گذاری می شود که بلاخره باید درشکوفایی ارزش های عینی و قابل لمس زندگی ایرانی و خیزش علمی کشور نقش اصلی را داشته باشند ،خیلی جای تامّل است.

استاد مطّهری فیلسوف بود . آدم درس خوانده ای هم بود . آدم خوبی هم بود .

ولی هیچ کجای کار او با درس و مدرسه و معلّم و معلّمی سر و کار نداشت . او با دانشکده معقول و منقول سر و کار داشت .با حوزه و جسینیه ارشاد و هموار کردن راه انقلاب در بستر کار فرهنگی و کتاب .

و هیچ کدام از اینها با مفهوم « معلّمی » به آن معنا که ما می شناسیم ارتباطی نداشت .

شما جغرافیای پیچیده و سردر گم ایران را در میان جاده های شمال تا جنوبش و راه های شرق تا غربش در نظز بگیرید ، و پست و بلند کوه ها و دشت هایش و اقلیم سوزناک و گاه دردناکش،با روستاهایی که هنوز ناشناخته مانده اند را در روبروی خود مرور کنید ،با عشایر،با ایلات،با چادر نشینان با کپر نشینان٬با مرز نشینان، با نقاطی که هنوز از داشتن آب و برق و بهداشت محروم هستند و...

با حاشیه نشینان شهرها و حلبی آبادها و معتاد ها و فاحشه ها و چاقو کش ها و...

وقتی در ایران ، صحبت از معلّم می شود ، همه جغرافیای یاد شده ،فقط کف دستی است در عرصه پهناوری که معلّم ایرانی در طول صد سال گذشته برای ساختن این کشور ،پیموده است .

 مطهّری با کجای این جغرافیا آشنا بود؟

همه ما این را می دانیم که آن بزرگوار ،گاه اتفّاق می افتاد که از فرط ناداری و خجالت زن و بچه مجبور می شد تعدادی از کتاب هایش را بفروشد .حتی در صبح روز شهادتش خطاب به همسر محترمه اش می گوید که امشب در خواب،رسول بزرگ خدا محمّد مصطفی (ص) لب های او را بوسیده است ،به نحوی که او از فرط هیجان از خواب پریده و حرارت لب های پیامبر گرامی را روی صورت خود حسّ می کرده است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:26  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

استاد برومند جناب آقای شیخ احمد اسلامی

در گذشت عموی مومن و درست کارتان مرحوم فضل الله اسلامی ( ابوی حاج آقا محمد اسلامی/ مدیر اسبق آموزش و پرورش آران و بیدگل ) را خدمت حنابعالی و بیوت محترم اسلامی / روحانی / مظفری تسلیّت عر ض می نمایم . غم آخرتان باشد .

                                                                                  حیدر علی عنایتی بیدگلی

                                                                                              ۱۶/ ۲/ ۱۳۹۱

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:40  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

 

خدا رحمت کند مرحوم حاج علی ابصری آرانی را. حقیر برای انجام وظیفه موفّق نشد خدمت خانواده اش برسد.

 لذا با نوشتن این دوسه سطر امیدوارم تا حدودی ادای دین کرده باشم .

درآران هنوز خانواده های زیادی یافت می شوند که رفتار و گفتار اجتماعی اشان از ریشه های محکم و پایدار خانوادگی و فامیلی آنها حکایت  می کند.

ابصری یکی از آنها بود. یک بار در طفولّیت به همراه پدر م به خانه او واقع در محله سرکوچه یخچال آران رفتم تا پیچیدگی زرد پی پایم  را بر طرف کند. یک بار هم وقتی امیر حسین در بچگی استخوان دستش دچار آسیب دیدگی شده بود ،خدمتش رسیدم .

او مختصر مهارت استخوان بندی سنّتی را از مرحوم پدرش حاج عباس ابصری آموخته بود ولی به پای او نمی رسید .

چیزی که دیدنش در تاقچه های دالان خانه اش برام بوی بهار را زنده می کرد ،شیشه های گلاب وعرق بود که آن روزها نوع جنس را با دست رویش می نوشتند .

بعد ها با این خانواده فامیل شدیم .دخترش همسر پسر عمه من شد. من در اینجا به دختر و پسرش عباس آقا که هر دوهمکار فرهنگی مانیز هستند تسلّیت عرض می کنم.

این قسمت را شاید دقیق ننویسم:

ولی گمانم براین است که مرحومه والده ی بند شاهی ها نیز از همین خانواده بود. و همینطور عصّار خانه معروف آران ( واقع در محلّه بازار) از مرحوم حاج عباس ابصری  بوده است .

 همه را خداوند غریق رحمت خودش قرار بدهد .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

بر اساس گزارش های رسانه ای پدیده "مردان فاحشه " در ایران در سال های اخیر شایع شده است .

بنا بر این گزارش "این رویه نه در میان گروهی معدود از زنان دارای سنین بالا، بلکه حتی در میان برخی دختران جوان مشتری دارد.

سایت بازتاب در این باره نوشت که برخی مجموعه های ورزشی یا تفریحی و پاتوق های شمال و شمال غرب تهران مناطقی است که " پسربازی " را بیشتر می توان شاهدش بود.

این گزارش می افزاید:

 "مسئله آنجا جالب می شود که مسئله از پسربازی نیز فراتر می رود و عده ای در مقابل دریافت پول یا معادل آن، با دخترها برای امور و روابط خلاف اخلاق همراه می شوند و در واقع عملاً عنوان "مردان فاحشه" را شایسته خود می سازند."


بازتاب سپس به بررسی سابقه این پدیده پرداخته و خاطرنشان کرده است:

"چنین روابطی نیز مسبوق به سابقه بوده و حداقل در پنج دهه اخیر نمی توان منکر وجودش شد، ولی مشخصاً آنچه در گذشته رخ می داد، ارائه چنین پیشنهادهایی از سوی زنان میانسال و دارای سنین حداقل چهل سال و با متوسط پنجاه سال بود و این اتفاق نیز به شکل محدودی در حال وقوع بود و مردان نیز حتی از طیف دانشجوی شهرستانی و نظایر اینها که ویژگی خاص جز مردانگی نداشتند، می شدند.

ین بار اما شرایط به کلی تغییر یافته و متوسط سن دختران و یا زنان جوان مطلقه ای که چنین پیشنهادهایی می دهند، به شدت کاهش یافته و به لحاظ کمی نیز شواهد حکایت از افزایش شدید چنین رفتارهایی دارد که در نوع خود اتفاق منحصر به فردی است."


این گزارش در بررسی دلایل گسترش این پدیده نوشته است:

"این طیف در ایران مشخصاً در پی شرکای جنسی مذکری هستند که از چهره و اندام و کلام مناسبی برخوردار باشد تا در محافل دوستانه شان نیز برای داشتن چنین پسری پز دهند."

همچنین درباره پسرانی که این حرفه را برمی گزینند توضیح داده است:

"پسران این طیف نیز برخلاف گذشته عمدتاً دانشجویان شهرستانی که مشکل هزینه دارند یا مردان ساده نیستند و عموماً جوانان دارای اندام های فیتنس با چهره های خاص هستند که حداقل جزو طبقه متوسط تلقی می شوند."


اما چه دخترانی اقدام به استخدام این طیف از پسران می کنند؟

گزارش "بازتاب" در این باره نوشته است:

"جالب آنکه طیف دخترهای مشتریان این مردهای عمل آمده در باشگاه های بدنسازی نیز لزوماً فاقد چهره یا فیزیک مناسب نیستند و برخلاف تصور، بخش قابل توجهی از این دختران جوان از چهره مناسبی برخوردار بوده و حتی تحصیلات دانشگاهی نیز دارند."
، اما مشخصاً حتی نمی خواهند به میزان تعهد نیم بندی که در دوستی دختر و پسر نیز به وجود می آید نیز پایبند باشند و در اصل انگیزه محوری این طیف دخترها تنوع طلبی بیش از حد است که حتی به رفتار خلاف اخلاق در مدت طولانی با یک شخص نیز قانع نیستند!

......................................

صحبت هایی از نوع بالا نیازبه رسانه ای شدن ندارد تا مردم از آن باخبر شوند. مردم ما زودتر از رسانه ها

به صورت عینی و ملموس از  وجود این پدیده ها مطلع هستند.

ولی اینکه چرا در این گزارش و گزارش های این چنینی تا این حد اصرار می شود که  گناه  این کارها را به دوش بالا شهری ها بیندازند ٬خیلی مسخره است .

مگر بالا شهری ها از کجا آمده اند؟

همین جایی که خیابان انقلاب تهران نامیده می شود ٬ امروز تقریبا مرز شمالی و جنوبی این شهر بزرگ را تشکیل می دهد .

کسی از بالای قله توجال که نیامده است قسمت بالای این خط را ساختمان بسازد و سکنی اختیارکند .

همه از پل چوبی به پایین هستند  .

 امام حسین / سعدی / توپخانه / بازار / شاپور / راه آهن / جوادیه / مولوی / شوش / خزانه /

 تازه اینها هم که از کشورهای هم جوار به ایران وارد نشده اند.

همه از این آب و خاک اند. از سرتاسر ایران .

 باید گفت دولت ها  ( لا اقل در کشور ما ) در شکل گیری این هوس رانی ها نقش چندانی ندارند.

توسعه مخابراتی بالاترین نقش را در گسترش و شیوع این کارها دارد. ذات دنیای صنعتی این گونه است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:11  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

امروز گمان می کنم چهاردهم اردی بهشت باشد . هنوز میل خواب دارم .یک دوش آب نیمه گرم در نیمه شب بهاری ،تا پایان روز بعد با خود رخوت و آرامش دارد. ولی چند چیز وادارم می کند از رخت خواب بیرون بخزم .

چندگزارش نانوشته دارم که در این دو سه روز تل انبار شده اند.نمی دانم کدام را در اولوّیت قرار بدهم .

(از آن گزارش هاست که حتما باید با چاشنی فحش چارواداری همراه باشد .ولی من امروز حال و جون فحش دادن ندارم، بخصوص که پای سوره نور هم در میان است / رجوع کنید به کامنت های اولین پست به مناسبت هفته معلم /.

(نجاست موجود درهمه چاه مستراح های زیارت هفت امام زاده بیدگل در آخرین کامنت این پست مشاهده می شود/ فعلا بماند.  ) .

شب گذشته هوای دشت از فرط لطافت شکننده بود .دوستان برای گرامی داشت روز خودشان زحمت زیادی کشیده بودن تا چیزی در سفره کم و کاست نباشد .و همه چیز تمیز .

لزومی نمی بینم از کسی نام ببرم .خوب بود .شب خیلی خوبی بود. به خصوص دوش آب نیمه گرم در نیمه شب بهاری.

وقتی در یک جمع سی نفره ،فقط یکی دو نفر، گذشت و فداکاری داشته باشند،به همه خوش می گذرد.

دوکتاب نیمه کاره هم هست که امروز اگر جان هم بکنم باید تمامشان کنم.

(یکی آن سوی تاریکی از خانم پری زنکنه و یکی شرحه شرحه ( شرح اشعار شهراب )

از فرزاد اقبال.

و امّا این گل های یاس که در این روزهای ابری در کنار باغچه کوچک خانه ها، این همه عطر می پراکند ،دلیل دیگری است که خواب را از سر من می پراکند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:48  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

http://f-k-arani.mihanblog.com/

 

با وجود احترامی که برای استاد قائل هستم اما هنوز تند روی های دهه شصت ایشان در ذهن ها باقی است.اگر جه انسان در حال به کمال رسیدن هستند اما اعتراف به اشتباه هم جزئی از فرایند تکامل انسان است.

..........................

البته این نظر را باید خود استاد اسلامی جواب بدهند.
ولی ایشان هم مثل خیلی از کسانی که این انقلاب را بوجود آوردند در دهه شصت باید برای حفظش می کوشیدند .
در ضمن این را هم باید قبول کنیم انسان در هیچ زمانی از همه ابعاد ماجراهایی که در اطرافش می گذرد خبر ندارد . و زمانی با خبر می شود که کار از کار گذشته است .

ایشان در  حال حاضر نیز در کار فکری به درجات خطرناکی رسیده اند.
 به احتمال یقین نیز سر سالم به مقصد نخواهند برد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:59  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 

 

بین 52 تا برگ تو دلو خوشگله هستی
تو همونی که همیشه توی فکر من نشستی


بین 52 تا برگ تو ده لو خوشگله هستی
تو همونی که همیشه توی فکر من نشستی

.............................................



همه ی فکر من اینه رقیبم تورو نبینه


همه ی فکر من اینه رقیبم تورو نبینه

..........................................


توی این بازی یه وقتی به کمین تو بشینه


توی این بازی یه وقتی به کمین تو بشینه

................................................


ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله


ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله

.......................................................

 این قمارسرنوشته تا پای جونم می شینم
تورو باید ببرم تورو باید ببرم
بردو باخت عشقمو من در وجود تو می بینم
تورو باید ببرم تورو باید ببرم
اگه شانسم بزنه بیای پیشم
توی این بازی عشق من فر می شم

...............................................


ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله
ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله

.........................................

بین 52 تا برگ تو دلو خوشگله هستی
تو همونی که همیشه توی فکر من نشستی
بین 52 تا برگ تو ده لو خوشگله هستی
تو همونی که همیشه توی فکر من نشستی

..............................................

همه ی فکر من اینه رقیبم تورو نبینه
همه ی فکر من اینه رقیبم تورو نبینه
توی این بازی یه وقتی به کمین تو بشینه
توی این بازی یه وقتی به کمین تو بشینه

............................................


ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله
ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله
ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله
ده لو خوشگله دلو خوشگله تو دست من تک دله

..........................................

امشب به مناسبت  اولین روز هفته معلم با دوستان همکار قدیمی در صحرا یه دست پاسور خوب زدیم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:30  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

 

75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg

 

75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg

 

75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg75886229000207385048.jpg

  http://vigol.blogfa.com/post/326

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:39  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

« چهر ه های بسیار بد نام و بسیار بد کاره و بسیار مُرده آموزش و پرورش آران وبیدگل در طول هشتاد / نود سال گذشته به مراتب بیش از چهره های خوشنام وخدا ترس و مسولیّت شناس و پویای این نهاد مقدّس و زیر بنایی نظام تعلیم و تربیت بوده است  »

 این ابتدای یادداشتی بود که در دو شب قبل در پاسخ به فردی که با ارسال کامنتی پرسیده بود :

 

 

دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ساعت: 16:49

توسط:دوستدار معلمان واقعی دهه 60

با سلام
روز معلم را به تمام معلمان سختکوش و دلسوز تبریک می گویم ضمناَ شغل شما چند مزیت دارد که عبارتند از:
سروکله زدن با بچه های بی شیله و پیله از آدم های بزرگ پر از حقه بازی بهتر است.
امنیت شغلی دارد.
آقا بالا سر خدا است.
ضمناَ شغل سختی است زیرا یک جمله یا حرکت معلم ممکن است در نسل اندر نسل شاگرد تاثیر بگذارد که همین مسئولیت او را چندین برابر می کند.
به نظر شما معلمین گرامی چقدر در تربیت اینگونه نسل حاضر تاثیر داشته اند.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

به مناسبت هقته معلّم ( 3 )

 

 نوشتم .

و اکنون با اضافاتی در این پست قرار داده می شود.

................................

خوشبختانه مرد متین و مومنی چون استاد موذّن پور آرانی هنوز در قید حیات است و ما هر روز در کوچه و خیابان این شهر می توانیم چهره مخلص و نورانی این بزرگ را ببینیم.

دقیقا بیست سال قبل در چنین روزهایی در زمان مدیریّت آقای محمد اسلامی به دو ماه انفصال از خدمت محکوم شدم . و به رغم اینکه در پای ورقه محکومیّت نوشته شده بود که حق اعتراض دارم ،نه تنها هیچ اعتراضی نکردم که تصمیم گرفتم در فرصت ایجاد شده ،بروم سروقت آموزگاران خوشنام ، امّا فراموش شده آموزش و پرورش این منطقه و یادداشت هایی را در باره آنها منتشر کنم.

آن روزها نه نشریه ایی در این شهر منتشر می شد .نه اداره ارشادی بود و نه محفل فرهنگی خاصّی که به این مسائل توجه نشان بدهد. موبایل هم نبود . تلفن بود . ولی من آنقدر دست تنگ بودم که در خانه از داشتن تلفن هم محروم بودم .

ولی با این حال به این در و اون در زدم و مطالب خام مربوط به چند معلّم دوست داشتنی ( استاد موذن پور / مرحوم  حاج آفا جواد بنی طباء / مرحوم مصباحی ) را تهیه کردم و با پردازش مختصر توان قلمی که دربساطم بود،چاپ و با همان محدود امکانات تکثیری که در ابتدای دهه هفتاد در این شهر بود ،منتشر و در اختیار دوستان فرهنگی ام قرار دادم .

نه نیازی در خود می دیدم که این یاد داشت ها را به اداره کل استان اصفهان بفرستم .و نه احتیاجم در زندگی به جایی رسیده بود که بخواهم با فشار به آموزش و پرورش آران و بیدگل درصدد کسب امتیاز باشم . ( حتی به مخیله ام هم خطور نمی کرد تن به این حقارت ها بسپارم ) .

قبل از ادامه مطلب لطفا کامنتی را که امروز در توصیف من خطاب به ارسال کننده یک کامنت دیگر نوشته شده و برای برای حقیر ارسال شده است ملاحظه بفرمایید :

سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ساعت: 12:45

توسط:یه همکار ...

 

 

همکار عزیزی که جوابیه ی بحقی نوشتی .

البته حرف حق تلخه خصوصا برای کسی که فقط دوست داره ازش تعریف کنند. وقتی ترس و خودبزرگ بینی وشهوت نوشتن با عقده های جنسی و جسمی و روانی گره میخوره وبلاگ ماخولیایی وامابعد زاییده میشه ... خیلی سخت نگیر .... خدا ایشان و همه بوقلمون صفتان بی ادب را شفابده.!
آقای ح ع اگر ننویسه سکته میکنه البته خیلی وقت ها افسار پاره میکنه و به کادون میزنه بزار بنویسه تا باد کنه و اونجاش.... بشه... او ن فقط خوشش میاد که ببینه براش نظر دادن بدبخت از دست وبلاگش خودش هم روزو شب نداره
.آدم تربیت نشده را کاریش نمی شه کرد.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

به مناسبت هقته معلّم ( 3 )

نام نویسنده مثل نام کسی که این پیام خطاب به او آمده است،مخفی است . ( شما  فقط روی کلمه ترس در متن دقت کنید )

من هم در صدد شناسایی نیستم . دردو سال گذشته  اتفاقا همکار دیگری داشتم که با هم رفیق بودیم و نان و نمک می خوردیم .

و  شگفتا  و شگفتا  و شگفتا  که من غافل بودم که چقدر پیام های جعلی با تقلید از ادبیات رایج بین دوستان هم لینک، ( و کسان دیگری که  برای من شناسایی شده بودند ) برای من و دوستانم می فرستاد و /و... و حشت آفرین / در صدد اذیت و آزار همه بود. ( هنوز هم من و دوستانم در این حیرت مانده ایم که چرا ؟ )

او معمولا دنبال فرصت بود ببیند کجا می تواند آب گل آلود باشد تا انتقام از کینه انباشته شده ایی را بگیرد که حدا قل من یکی،در شکل گیری بدبختی های زندگی خصوصی اش نقشی نداشتم .

جنس پیام مورد اشاره امروز از جنس همان پیام هایی است که معمولا به صورت مخفی می آمد و اخیرا کاهش یافته است. با این حال من به هیچ کس گمان بد نمی برم .

عرض کردم امروز درست بیست سال از زمانی که من برای دو ماه ازخدمت در آموزش و پرورش منفصل شدم و حتی پیگیر هیچ فرایند حقوقی آن ماجرا نیز نشدم و هدف اصلی ام را روی کار فرهنگی در حوزه تاریخ آموزش و پرورش شهر متمرکز کردم ، می گذرد .

و هنوز ما و جامعه ما در شرایطی قرار داریم که در جواب پستی که من صرفا با بیان بسیار ساده و ناچیز و بی سر و صدایی، حقوق همکارانم را مورد اشاره قرار داده ام٬جواب من چنین است که ملاحظه می فرمایید . 

ماجرای انفصال از خدمت را من دو سه بار دیگر گفته ام و تکرارش ضرورتی ندارد.

و امیدوارم دیگر هیچ گاه این تلخی دردناک زندگی ام را باز گو نکنم که به کجاها انجامید و منجر به پیدایش چه بیماری هایی در من شد که به زعم ایشان وبلاک ماخولیایی واما بعد ... را تشکیل می دهد)

ولی در ابتدای دهه ی هشتاد من به گونه کاملا تصادفی در دفتر روابط عمومی آموزش و پرورش آران و بیدگل مشغول به کار شدم .در ابتدای کار،یک روز بوی اردیبهشت مستم کرد که یک بار دیگر به سراغ استاد موذّن پور بروم .

 می دانید چرا ؟

به این دلیل که هم در دوران دانش آموزی خود و هم در دوران اشتغال در آموزش و پرورش این شهر خیلی آدم عوضی دیده بودم. (این را هم بگذارید به پای بوقلمون صفتی مورد اشاره ایشان )

یک گاو . یک گاو . !

یک گاو را در نظر بگیرید که به عنوان معلّم در جشن های چهارم آبان سال پنجاه بیاید روی سن سالن دبیرستان نظام وفا و در اعتراض به دانش آموزانی که سر و صدا می کردند با صدای بلند ، پشت بلند گو  اعلام کند :

هر کس که مادر  و خواهرش چنار میخواد داد بزنه !

 این اتفاق در دوران تحصیل ما افتاد  و ما به چشم خود دیدیم .

قبل از آن در مدرسه کاشانچی بیدگل ،معلّم پاکیزه خو و با سواد و بلد در کار تدریس مثل سیّد علیرضا شفیعی مطّهر را داشتیم . کسی را هم داشتیم که در مدرسه دنبال بچه خوشگل می گشت. بدون رو دربایستی .

( اما شما یادتان باشد اگر در جایی خواستید حقایقی را همه جانبه بنویسید ٬ متهم به بوقلمون صفتی نشوید )

شما در همین ماه اردی بهشت سری بزنید به خانه استاد موذّن پور و ببینید که خودش و زندگی اش بوی گل می دهدیا نه !

زمانی که من در روابط عمومی اداره به کار مشغول شدم ، از طرف نیر وهایی که نیروی ارزشی خوانده می شدند و نوع نگاهشان به مسائل از نوع نگاهی بود که در همین کامنت ملاحظه فرمودید ،خیلی تلاش کردند که جلوی کار من را بگیرند.

ولی من رفتم انرژی ام را برای بزرگداشت استاد موذن پور گذاشتم . و بزرگداشت های کسانی چون استاد علی شریفی ( خدا رحمتش کند / انگار یک نفر در من زمزمه می کرد که ممکن است فرصت از دست برود ) و استاد شهاب تشکری و بانوی معلمی که اولین مدرسه دخترانه بیدگل را در سال ۴۳ بنیان نهاد ( بانو نعیمی/ همسرعباس ربّانی )

و چه خوب و زیبا این وظیفه را به ثمر رساندم .و تجلیل از پیش کسوتان فرهنگی باهمین کار در مدیریت آموزش و پرورش شهر ما نهادینه شد .

شرمنده ام از اینکه کلامم دارد رنگ خود بینی به خود می گیرد. ولی یاد آور می شوم این قبیل تلاش هایی که به آن اساره کردم ٬ نه تنها برای من امتیاز های اداری مثل رتبه و گروه در برنداشت که باعث می شد که من برای کسب امتیاز هایی که معمولا مسیر قانونی هم داست، فرصت را از دست بدهم .

گاو تراز اون گاوه ی سال پنجاه البته در این سی سال به مراتب بیشتر از قبل دیده شدند .

ولی تفاوتش این بود که او صورتش را تیغ می زد . اینها ریش می گداشتند . او فحش خواهر و مادر می داد. اینها بچه های مردم را ایدئولوزیک بار می آوردند تا به مراتب کثیف تر از خودشان باشند. و حاصلش این جامعه ایی است که اکنون می بینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:39  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 

با سلام و احترام ،


پيشكسوتي و احترامت واجب ، درست .


از بي مهري برخي همكاران ملولي، درست .


شرمنده زن و فرزندي ، درست .


اندوخته مالي نداري، درست .


خانه و ماشين درست و درمون نداري ، درست. اما بگو ببينم چقدر انصاف داري؟!  طي 30 سال خدمت در كسوت معلمي ، براي خدا كار كرده اي يا براي بندگان خدا ؟ انگيزه خدمت شما مادي بوده يا الهي ؟
اصلا بفرماييد كدوم معلم به جناب عالي وكالت داده كه به جاش اين اراجيفو بنويسي ؟واينكه كي از شما خواسته بود معلم شويد ؟ خوب تاجر مي شديد !
برادر ، ببين كجاي كارت اشتباه بوده و چه گوهري را از دست داده اي كه اينهمه زجه مي زني؟
به نظر من كه غفلت ، قناعت ، انصاف و البته بصيرت
پيشنهاد ميكنم: فقط به نيمه خالي ليوان نگاه نكنيد! [گل]

...................................

اولا که گه می خوری این شکلی در پشت پرده حرف بزنی .
دوما مشکل اساسی آموزش و پرورش ایران وجود عقده های کثیفی مثل توست که

هر چیزی را می خواهید به اصطلاح خودتان خدایی و از دریچه ایدئو لو زی ببینید و حقارت ها و خود خواهی خود را در پشت خدا پنهان کنید .
ما شمارا می شناسیم . خوب هم می شناسیم .
ما می داننم این نگاه آلوده در طول این سی سال چه به روز این جامعه آورد.

حیدر عنایتی / و اما بعد ...

.......................................

خوانندگان محترم متن اصلی کامنت بالا را می توانند در ستون نظرات پست سوم هفته معلم ملاحظه کنند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:14  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
                           

  http://farzin84.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:10  توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
یادداشت های ساختار آموزش و پرورش آران و بیدگل
فرهنگ و ادب و هنر
انتخابات دهم
آران و بیدگل در (( و اما بعد...))
پیوندها
بیدارشهر
ویگل
آران وبیدگل؟شاید
مرغ سحر
آقای عباس رسول زاده
وطن
رادیو معلم
زیر درخت انجیر
آقای علوی نوش آبادی
آقای عبدالعظیم خدمتی بیدگلی
گنگ خواب دیده
آقای دکتر مدرس زاده
آقای حسن طلیعی
استاد شفیعی مطهر
بیدگل اندیش
آقای احمد مقنی
حسین عبداللهی
رحمت/ پنجره ی طوقی
آقای مجید رفیعی
طرقه
آ قای باغبانزاده
خانم رسول زاده
محسن یونسی
علی رضا پهلوانی بیدگلی
دفتر وکالت آیت سنجر
آقای جعفر رسول زاده کاشان
حسین شاه محمدی
مهندس ابو الفضل خدمتی
محمد عظیمی
هزار نکته
آوای بیدگل
مسعود لوح موسوی
مهدی بهلولی
مردم شناسی
شیدای شب
وکالت / باختر
بازتابی از زندگی
تحرک / آقای جندقیان
نشاط / محمد مولایی بیدگلی.
به نام پدر / حسین جندقیان
محمد امین جندقیان بیدگلی
گنجینه ی واژه ها
سید علی علوی نوش آبادی
سخن با طعم دل
گاه نوشته ها / عباس جندقیان
چهل حصاران
بچه های کتابخانه
علی توکلی بیدگلی
تاب ناک
فردا نیوز
پورتال خبری کاشان-محمد ملک آبادی
آموزش و پرورش اران و بیدگل
شهرداری آران و بیدگل
اوقات شرعی
خانم مهرآبادی
مملکته که داریم
حمید خاموشی
سی بی بی
مریم فرزین
مهدی مسیحی
فندک میزرا
علیرضا شیرازی / مدیر بلاگفا
و ق حرف آخر عشق است
جوان کویر
شایان
دروازه آران و بیدگل
مرنجاب
کاشانه مریم ها
کاشان پرس
وبلاگ بچه مثبت
شد شد نشد نشد
احمد شکاری آرانی
علی اصغر سلمانی بیدگلی
آواز پر چل چله ها / فرزاد اقبال
خواهر زاده ام / همایون محمدی
مقالات قرزاد اقبال
پیام سبز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM