![]() |
![]() |
|
| حیدر علی عنایتی بیدگلی |
|
فرهاد میرزا معتمدالدوله عموی ناصرالدّین شاه و فرزندعباس میرزا نایب السلطنه از جمله شاهزادگان قاجار است که تاریخ درمورد او نیز مانند پدرش با بدی یاد نکرده است .این پدر و پسردر دوران حکمرانی و ریاستی که در بلاد مختلف ایران به ویژه در هنگامه ی شورش ها و آشوب های داخلی و سر کشی طوایف و قبایل مرز نشین داشته اند،نشان داده اند که هردو دلسوز مملکت هستند و علاوه بر آیین کشور داری با کتاب و مطالعه و نوشتن نیز بیگانه نبوده اند. عباس میرزا فرزند فتحعلیشاه،درست در روزها و شب هایی که پدرش در حرمسراهای افسانه ای مُشرف بر تپّه های اختیاریه (بالای تهران- نزدیک توچال) به عیش و نوش مشغول است،او در مرزهای ایران و روس به دفع تجاوزات ارتش تزاری سر گرم است.و در همان زمان در صدد است زرّاد خانه ی ایران را به شیوه ی ارتش دُول قدرتمند اروپایی سر و سامان دهد، که به مرض تب سرخ از دنیا می رود.پسرش فرهاد میرزا نیز علاقه مند به گسترش علوم است و حتّی اندیشه ی تا سیس دارالفنون را به او نسبت می دهند.کتاب «جام جم » که در زمینه ی جغرافیا نوشته شده،یکی از ترجمه های اوست که از زبان فرانسه به فارسی برگردانده شده است. قاجاریه اگر چه یاد آور خیلی از بد بختی های ملّت ایران است،ولی یک علاقه مند به ادب فارسی با خواندن «منشات» و«مرسلات»این دوره ،نمی تواند لذّت نبرد. سفر نامه نویسی نیز یکی از گرایشات فرهنگی در زمان قاجاریه است که به نحو چشمگیری در آن دوره نُضج می گیرد.خاصّه سفرنامه ی حج که اصطلاحا « رحله » خوانده می شده است،در میان حاجیانی که اهل سواد و قلم بوده اند-و بیشتردر میان اشراف زادگان – مورد استقبال شدید قرار می گیرد. « هدایت السبیل » نام سفر نامه ی فرهاد میرزا معتمدالدوله است که در سال1292 هجری قمری نوشته شده است. مرحوم یحیی آرین پورمولف کتاب دو جلدی « از صبا تا نیما» در صفحه ی 164 جلد اول،بخش اول این سفر نامه را که مربوط می شود به مجلس شب نشینی سفارت ایران در استانبول،نقل کرده است.جای نقل صحنه های این شب نشینی در اینجا نیست.اما فرهاد میرزا پس از مشاهده ی این میهمانی ،بیتی را به نوشته های خود اضافه می کند که قابل تامّل است: می خندد روزگار و می گرید چرخ بر طاعت و بر نماز و برروزه ی ما ناگفته نماند آنچه را که شما در قسمت بعدی این پُست می خوانید از فرهاد میرزا نیست.بلکه از دختر اوست که تقریبا 5سال بعداز پدرعازم حج شده است.اسم این دختر در جایی نیامده است.امّاشماره ی 146 هفته نامه ی همشهری جوان در صفحه ی 49 نوشته است:« او همسر وزیر لشکربوده و تنها زنی است از دوره ی قاجار که حج نامه نوشته است.» وامّا بعد... «...روز دوشنبه 4 ساعت به غروب مانده بحمدالله وارد مکّه معظّمه شدیم.شب پنجم ذی الحّجه فرستادم از چاه زمزم یک مشک آب آورده غسل طواف نموده به حرم مشرّف شدم.همه مناجات می کردند.بعداز طواف سعی و صفا و مروه را به جا آورده وقتی که به منزل مراجعت کردم از شدّت خستگی وگرما شام نخوردم.یک شبانه روز مثل آدمی مدهوش افتاده بودم.به هر جان کندنی که بود شب را به حرم مشرّف شدم.خانه ای که به جهت ما کرایه داده بودند جای نشیمن نوکر نداشت.دیدن کرده تغییر جا داده آمدیم خانه ی دیگر.پناه می برم به خدااز این بالا خانه که 56 پله می خورد و نفس آدم قطع می شود. شب جمعه حرم محترم خلوت.امشب فرصتی را مغتنم کرده الی نزدیک صبح بحمدالله مشغول طواف بودیم وبه کام دل حجر را می بوسیدیم.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 17:35 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
برجبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافر کیشم وامّا بعد... چرا آیت الله جوادی آملی در آستانه ی عید قربان از امامت موقت جمعه ی قم کناره گرفت؟ آیا در انتخاب این روز عمدی در کار بود یا تصادفی بود؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:29 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
در سال گذشته،در چنین شب هایی ،(هفتم آذر87 )،جمع زیادی از دوستان شعر و ادب شهر در منزل کهنسال ترین و صمیمی ترین شاعرشهر، استادعلی ستاری بیدگلی جمع شدیم تا زنده کنیم خاطرات شب هایی را که در دهه ی هفتاد، دور هم جمع می شدیم ،شعر می خواندیم ،قصه گوش می دادیم و درسرگشتگی های روحی خود دنبال جوهره ی انسانی می گشتیم.(به جد عرض می کنم این جوهره درجای دیگری یافت نمی شد.) تا آنجا که در خاطر دارم در سال گذشته آقایان حمید مقدم،هادی صباغی ،صمیم عنایتی،عباس متولی،علی رضا مسیبی،سعید جندقیان ،عباس دانش ،عبدالصمد رحمان،حسین جندقیان،رشید عاصمی فرد،مجید ستاری،حسین بیدگلی، ابولفضل مقری،محمود فرزین، عباس رسول زاده و محمد تقی سبزواری در جلسه حضور داشتند.اکبر آقای ستاری به اتفاق آقازاده هایشان هم بودند.آقای مهدی مسیبی فیلم می گرفت.شهردار وقت بیدگل آقای ریئسی نیزآمده بودند.جلسه ی خیلی گرم ودوستانه ای بود .در پایان جلسه نیز آقای میثم نمکی رییس محترم فرهنگ و ارشاد نیز برای عرض ادب خدمت آقای ستاری رسیده بودند.مسعود عزیز با اجرای زیبایی ،جلسه را هدایت کرد.آقای ستاری شاهنامه خواند و پنهانی اشک ریخت.استاد ستاری 84 سال دارد.هنوز 36 سال باقی دارتد تا 120 سالگی! در این جلسه متنی خطاب به استاد خوانده شد که درقسمت بعدی این پست آمده است.ولی من از دوستانی که فیلم آن شب رادراختیار دارند خواهش می کنم آن فیلم را در وبلاگ های خود قرار دهند. ................................................................................................................................................ وامّابعد...
پدر بزرگوار جناب آقای استاد علی ستاری بیدگلی پاییز پرشکوه شهر، هر روز روی دیوار کوچهها و بام خانهها جلوهی تابناکتری به خود میگیرد. آذرماه شروع شده است و ستارههای روشن آسمان آران و بیدگل در هر غروب، لوندی و طنّازی خود را زودتر از شبهای دیگر شروع میکنند. و گاه دیده میشود که نمنم بارانهای شبانه، همراه با رقص نسیم پاییز چه غوغایی را در کنارههای حیاط، روی ساقههای خشکیدهی درخت، برپا میکنند. زندگی، زندگی، زندگی!. زندگی واقعاً زیباست. ولی آنچه که زندگی را در این روزها و شبهای رازناک پاییز، برای ما زیباتر میکند، مرور لحظهها و بازیافتِ خاطرههایی است که ما در کنار حضرتعالی در کوچه پس کوچههای شهر قدم برداشته و با شور و شوق وصفناشدنی، نشانی خانهی دوست را از ستارههای آسمان میپرسیدیم. ما در طول مدت زمانی نزدیک به دو دهه بارها و بارها در خانهی شما و در اتاق شما حضور یافته و از برکت نگاه پدرانه و اندیشه شاعرانهی آن بزرگوار بهره بردهایم. زلالِ حوض آب و قرمزی ماهیهای شوخ و شنگ آن که در سایهسارِ درختهای انجیرِ میان این خانهی پرقدمت، برای ما درک حضور تمام آینهها را آسان میکرد، هیچ وقت فراموشمان نخواهد شد. شعرِ شما، لحن گرم و صمیمانه و خندهها و محبّتهای شما، بارها و بارها ما را به وجد آورده و غم روزگار را از دل ما سترده است. حضور بیریای آن شاعر برومند، در طول سالهای گذشته در مجامع فرهنگی و ادبی شهر، علاوه بر غنا بخشیدن به این مجامع، توجه تودههای مردم ما را نیز به فرهنگ و ادب جلب کرده و در این رهگذر نهاد پرشور شعر در دل این مردم نهادینه گردیده است. شما شاهنامه را با سوز دل میخوانید و طنز را مرهمی میدانید برای سوزشهای درون. و به طور قطع، این نگاه عاشقانه نسبت به اصالتهای دیرینهی ایران باستان و جاری ساختن آن در متن زندگیِ امروز، باعث ایجاد ارتباطی تنگاتنگ و شناختی همراه با حرمت در میان بسیاری از جوانان این شهر شد که هماکنون آثار ذوقی و هنری آنها هر روز در گوشه و کنار مشاهده میشود. خداوند برای همیشه سایهی عزّت آن پیشکسوتِ شعر و ادب را برای ما حفظ کند. در اینجا دوست داریم یاد و یادکردی داشته باشیم از شادروان حاج غلامرضا ستاری، ابوی جنابعالی، بانو ستاری والدهی مکرّمهی شما و همین طور همسر گرامیاتان زندهیاد سرکار خانم اشرف آغا عرفان که در گذشتههای خیلی دور به دیار باقی شتافتند. زندهیادان، ارباب صمد ستاری، حاج محمدآقا ستاری، حاج آقاحسین ستاری (برادران شما) هنوز در حافظهی مردم شهر با احترام از آنها یاد میشود. خدا رحمت کند همهی آنها را. فرزند برومندتان مرحوم ایرج ستاری، پیشکسوت و قهرمان ورزش فوتبال آران و بیدگل (برادرزادهی شما مرحوم فرامرز ستاری) هر دو در جوانی از دنیا رفتند و داغ دوری خود را بر دل بازماندگان و دوستان و آشنایان به یادگار گذاشتند. شادی روح آنها را از خداوند بزرگ مسئلت مینماییم. شما فرزندان شایستهای تربیت کرده و در خدمت جامعه قرار دادید که مردم ما از این بابت نیز سپاسگزار آن پدر مهربان هستند. مهندس پرویز ستاری، عباسآقای عزیز، اکبرآقای همیشه متبسّم که علاقهی خاصی نیز به شهر آبا و اجدادی خود دارند، سرکار خانم دکتر هما ستاری و همسر نجیب ایشان آقای مهندس مجید ستاری همه و همه نور چشم جامعهی آران و بیدگل محسوب میشوند. برای همهی آنها آرزوی سلامت و سربلندی داریم. امشب نیز یکی دیگر از شبهای پاییز است. شبهای بلند پاییز. یکی از شبهای ایران. یکی از شبهای آران و بیدگل. دوباره شاگردان، دوستان، مسئولین محترم فرهنگی شهر و علاقمندان شما در حضور آن بزرگوار قرار گرفتهاند تا باز هم آوای خوش شاهنامه را از زبان عاشق شاهنامه بشنوند. در انتظاریم...
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:31 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
قربانت بروم الهی.امروزتو وارد 24 سالگی می شوی.خدا نگه دارت باشد.23 سال پیش در صبح پنجم آذر من به دلیل سرما خوردگی شدید نمی توانستم به روستای سن سن (محل کار- مدرسه ی راهنمایی) بروم.زیر کرسی خوابیده بودم .آن اتاق سه در چهارِدستِ راستی را که یادت هست در آن خانه ی قبلی در فخارخانه. شوروگرما وامید و زیبایی های آن زندگی را هم که حتما فراموش نکرده ای.آن روز من در همان اتاق زیر کرسی خوابیده بودم.مادرت درهمان صبح پاییزی برای من یک قابلمه ی کوچک آش پخت ،آورد روی کرسی گذاشت ، ازمن خواست که مواظب خودم باشم.خداحافظی کرد و خیلی عادی عازم مدرسه شد.(با وجودی که راه مدرسه اش دور بود،روزی چهار مرتبه پیاده می رفت وبر می گشت). ماه ها بود که منتظرآمدن تو بودیم.ولی آن روز صبح هیچ نشانه ای ناشی از اضطراروضع حمل دیده نمی شد.اتاق ولحاف کرسی وفرش و پرده ها وپنجره ها آنقدر خوشبو وتمیزومرتّب بود که به غیراز«آرامش» چیز دیگری را نمی توانست القاءکند. مادرت عادت داشت قبل از خورشید به زندگی نور بپاشد.آن آینه شمعدان وآن قاب های چینی کنار تاقچه سرشارازشکوهِ سادگی بود. ومن پر بودم از آفتاب وروشنایی پاییز. ظا هراآن روز در میانه ی راه مدرسه، مادرت احساس می کند نباید به رفتن ادامه دهد.لذا روز بعد که به خانه برگشت، تورا در بغل داشت.تورا همراه بااو با همین پیکان سبز رنگِ مدل پنجاه وششی که هنوزجلوی در خانه ی با با حاجی مرتضی پارک می شود،از کاشان آوردند.اگر چه روز سردی بود .اما امیر حسین که 5سال از تو بزرگتر است، کنار کوچه توی خاک ها بازی می کرد.با دیدن تو نه از خود هیجانی نشان داد،نه انفعالی.بازی در خاک ها خیلی بیشتراز تولّد تو برای او معنی داشت.باباحاجی عباس در گوش راستت اذان گفت ودر گوش چپت اقامه.دود اسفند از دیوارهای خانه بالا می رفت.فامیل در ولوله بود.حالا من باید قسمت شاهنشین لحاف کرسی را به تو واگذار می کردم. وامّابعد... امشب هم مادرت به عادت هر سال یک عالمه انار دانه کرده است.شسته است وریخته است داخل همان ظرف بزرگ بلور.روی آن هم نعناع خشک پاشیده است با گلاب.آجیل وشیرینی هم که به عهده ی من بوده است.امشب یاسمن هم از تهران می آید.امیرحسین وخانمش نیز مهمان ما خواهند بود.امشب تو وارد 24 سالگی می شوی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:28 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
چند روزی است کامپیوتر بنده به اختلال ذهنی مبتلا شده است .سرعتش آنقدر پایین آمده است که نفس گیر شده است! برنامه هایش هم برهم می ریزد .مثل خودم که مدام برهم می ریزم.و مثل این آب و هوای پاییز که برهم می ریزد و تو را هم برهم می ریزد. حداقل این سومی (بر هم ریختگی پاییز )قشنگ است . آشفتگی او ضاع کامپیوتر را نیز امیدی هست.و لی سامان دادن به این دل بی صاحاب را نمی دانم باید چه فکری کرد.چند وقت پیش یک سخنرانی از آیت الله جوادی آملی از رادیو معارف پخش می شد که خیلی ناز و مامانی بود. من البته تصادفی گوش می کردم و مجبور بودم به احترام راننده ای که ماشین را می راند و با دقت گوش داده بود،من هم گوش بدهم. آقای آملی از یک ارتباط عمیق میان واژه ی « ابهام » و کلمه ی « بهیمه» سخن می گفت.سخنی که شور و شوق و شعف را مثل یک رودخانه ی زلال در دل شنونده جاری می ساخت.او یاد آور می شد هر جامعه ای که مردمانش با زبان ابهام ( مُبهم و گنگ و غیر قابل فهم ) سخن بگویند،آن جامعه یک جامعه ی حیوانی خواهد بود.(خواهش عاجزانه دارم کلمه ی ابهام ذهن نازنین شمارا به سوی کلمه ی ایهام سوق ندهد.که ایهام عین فصاحت،آشکار گویی وشجاعت است و بیخود نیست که حافظ با اتکاء به این هنر، خود را جاودانه ساخت). اشاره ی جوادی آملی به این بود که حیوانات،زبان بسته اند.از قوّه ی ناطقه بی بهره اند.گنگ اند.لال اند و... ایشان با این قرینه سازی نتیجه می گرفت که هر گاه جامعه ای درهنگام سخن گفتن، از آشکار گویی طفره رفت،بدانید که میل مردم این جامعه به حیوانّیت،بیشتر است تا به مفاهیم بشری. امروز کُردان از دنیا رفت.با شنیدن خبر مرگ او از دلم گذشت که برای او طلب آمرزش کنم.این مطلب هم به همین منظور نوشته می شود.من دوست ندارم بعد از مرگ کسی چه خوب چه بد، بد خواه او باقی بمانم.دست کسی که از این دنیا کوتاه شد،ولو اینکه هزار ضربه هم از دست او خورده باشیم ،بالاخره کوتاه شده است و شاید در آن دنیا باسر تضرّع به ما نگاه می کند. در مورد کردان هم بنده چیز دیگری جز همان جنجال دکترایش نمی دانم.و نمی دانم که او آیا واقعا معصیتی را مرتکب شده است یانه. ما یک بنده خدایی را در بیمارستان بیدگل داریم که کارش دادن نمره و نوبت به بیماران است.اسمش هم حسین است.خیلی هم آدم آلفته و افتاده ای است.اما مردم اورا صدا می زنند ؛حسین دکتر!شاید دکتر خوانده شدن مرحوم کردان هم همین طوری بوده است.یعنی اول مردم او را دکتر خوانده اند ،بعد بنده خدا گلویش بار شده است.و مجبور بوده است از هویّتی که مردم برای او دست و پا کرده اند،دفاع کند. ما قبلا در همین بیدگل دولت هم داشتیم.خدا بیامرز سواد هم نداشت و تنگی معیّشت تنها میراثی بود که برای بچه هایش به ارث گذاشت .ولی در زمان حیا تش ،مردم او را صدا می زدند، دولت! طفلکی خودش هم باورش شده بود و با آویزان کردن دوسه تا مدال بچه گانه بر سینه ی خود،ماشین های دروازه ی مختص آباد را کم و زیاد می کرد.به بچه ها نهیب می زد. و با دمیدن در سوت خود ،پس رو پیش رو می گفت.مردم هم حوزه ی اقتدار او را پذیرفته بودند.البته آدم یک رنگی بود و هیچ کس هم از دولت او بدی ندید. منظور من این است که شاید آقای کردان در دکتر شدن خودش گناهی را مرتکب نشده باشد.ولی فرایندی که در روی کار آمدن ایشان موثر بود ،فرایندی مبهم بود.در هر حال خدایش بیامرزد. وامّابعد... عرض کردم دوسه روزی است که من وکامپیوترم هردو آشفته ایم.یک مطلب هم در باره ی «اوسّا یدالله و همسرش طلعت خانم »آماده کرده ام که بعداز رفع اختلال عرضه خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:17 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
همکار گرامی جناب اقای فریدون کدخدایی آرانی
در گذشت پدر همسر گرامی اتان جناب آقای حاج رحمت الله حیدر زاده را به شما وخانواده ی محترم حیدر زاده تسلیّت عرض می نمایم.امیدوارم غم آخر شما باشد. حیدر علی عنایتی بیدگلی اول/اذرماه/۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:34 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
یکی از طرحهایی که چند سالی است در مدارس اجرا میشود دادن بخشی ازنمرهی ارزشیابی معلم ، توسط والدین است.البته آنقدر در آموزش و پرورش ما طرحهای کارناشناسیشده انجام میشود که اگر طرح جدیدی هم بیاید درست مثل آنفولانزای نوع آ که به سرعت واگیردارد این طرح هم دچار ناکارآمدی میشود. برای نمونه حدود 50 سال است طرحی به نام انجمن اولیا و مربیان در مدارس اجرا میشود . اما این شورا به جای آنکه در فکر بهبود آموزش و تربیت در مدرسه باشد وظیفه دارد با شناسایی اولیا و افراد پولدار اندکی از سرمایهی آنها را برای مدرسه جذب کند. اما صحبت ما راجع به طرح ارزشیابی بود که البته آن نیز نیاز به شرح و نقد دارد و ما از آن میگذریم و فقط میگوییم مدیر مدرسه در پایان هر سال تحصیلی نمرهای به عملکرد معلم میدهد که البته اگر این نمره چندان کم نباشد ایرادی ندارد. در مدارس 15 تا 40 نفره یک نفر که بالاترین امتیاز را کسب کرده برای گرفتن گروه به اداره معرفی میشود.یعنی این که بیش از 90 درصد معلمان که نمرهی اول را نمیگیرند این طرح برایشان امتیازی ندارد. در چند سالهی اخیر بخشی از امتیاز ارزشیابی- 10 نمره از 100 نمره - توسط چند تن از اولیا به معلم داده میشود که البته اشتباه بودن این فکر هم کاملاً مشخص است چون اول این که پدران و مادران با نظام و شیوههای آموزشی آشنا نیستند. دوم اینکه آنها با مقررات و قوانین گاه دست و پاگیر آموزشی آشنایی ندارند. برای نمونه معمولاً تمامی معلمان از صد نمره نود و چند نمره را میگیرند و تفاوتها در یکی دو نمره یا درصدی از آن است. این در حالی است که اگر ارزشیابی دقیق باشد باید برخی از معلمان 50 یا 70 بگیرند. سوم اینکه این نمره مقایسهایست و آنها باید علاوه بر قضاوتِ کارکردِ معلمِ فرزندِ خود ، با کارآیی دیگر معلمان هم آشنا باشند و البته پدر و مادری که هیچ گاه در هنگام تدریس و پرسش به کلاس فرزندِ خود و دیگر کلاسها نرفته چگونه میخواهد نمرهی ارزشیابی بدهد. یکی از معلمان ، در بارهی این نمره دادنها تعریف میکرد که ولیِ ارجمند دانشآموزی به مدرسه آمد از او پرسیدم: آیا آمدهای نمرهی پسرت را بپرسی؟ گفت :نه ! آمدهام به شما نمره بدهم و بعد ادامه داد راستی اگر نمرهات کم شود چه قدر از حقوقت کسر میشود!!! البته بسیاری از مدیران که به خوبی میدانند بسیاری از کارهای آموزش و پرورش حالت سمبلیک دارد کنار ولی محترم مینشینند و میگویند چون شما با فعالیتهای معلمان آشنایی نداری این نمرهها را اینگونه بده و امضا کن و برو!! حالا که صحبت از امتیاز ارزشیابی و گرفتن گروه است حکایتی دیگر را هم تعریف میکنم. چند سال قبل فردی در مدرسهای بالاترین نمرهی ارزشیابی و گروه تشویقی را میگیرد. همکارانش به مدیر مدرسه میگویند ایشان هیچ کار شاخصِ آموزشی انجام نداده چرا ایشان بالاترین امتیاز را گرفت ؟ مدیر مدرسه هم که آدم صادق و روراستی بوده بدون دلیلتراشی میگوید: ایشان بیشتر از همه فرزند دارد دستش هم خالی است !! وامابعد... بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید از یار اشنا سخن اشنا شنید |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:48 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
شبی به شکوهمندی یک تاریخ به درازای چند نسل به امتدادروزهای روشن فردا شبی سرشار از یاد،آمیخته با حضوریاران ودوستان. شبی برای تو امّا بی تو. آوخ! چه سخت وگلوگیر برای تو آمده ایم ،دیریست تو را چشم در راهیم می دانیم تو در این جمعی. نه خاموشی.که گویا ترینی.امّا مارا بصیرتی نیست. یادت به خیر. گلخنده های مهربانی ات در کلاس واژه های نازنینت در شعر پدرانه های وصف نا پذیرت در خانه شکوه وهمت همنشینی ات درمحافل شعر وادب. اینک ماییم وغریبانه های تنهایی در فراق تو. ای کاش لختی ولحظه ای بر می خواستی ویاران وهمراهان این بزم را با اشارتی وکلامی وشعری میهمان می کردی. برخیز که این جمع به احترام تو جمعند. وامّا بعد... جناب آقای میثم نمکی برگزاری جلسه ی بزرگداشت شادروان استادیان دریچه ی تاره ای به روی فرهنگ وادب این شهرستان گشود.شکوه این بزرگداشت را به جنابعالی وسرور گرامی جناب آقای مهندس مسعود فرزانگان تبریک عرض می کنم.من درهنگامی که شما در جلسه مشغول نوشتن سروده ی بالا بودید،نظاره گر عرق ریزان روحی آن بزرگوار بودم.سختی کار شما در پاسداشت فرهنگ وهنر، امشب در صورت شما آشکار بود. خداوند نگه دار شما باشد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:24 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
به نام خداوند نقش ونگار
خداوند نقاش وصورت نگار خداوند زیبا و زیبا پسند خداوند حوران گیسو کمند تحوّلگر سال و فصل ربیع نمایشگر لوح و نقش بدیع بداده بسی بندگان را هنر از الطاف خود ذرّه ای پر گهر شمایل ز نقش و نگار آورد گل و عندلیب و هزار آورد خلایق زنقش وی آید پدید زسرخ و ز زرد وسیاه وسپید سخن هرچه باشد به دل دلنشین نشیند به دل،همچو نقش نگین سخن هرچه گویم ،زبان قاصر است که ایزد به الطاف خود باصر است امینی اگر صد قلم آورد به پیش سخن سنج، کم آورد وامّابعد... آقای اصغر امینی مهر دبیر درس هنر مدارس راهنمایی آران وبیدگل دبیر هنرمندی است.پُرتره پرداز خوبی است .به المان های معماری بومی نیز توجه دارد.کودکان ورفتارهای کودکانه هم در نقاشی هایش حضور پر رنگی دارند.پر حوصله است .بدون ذرّه ای تمایل به مطرح شدن.اصلا عصبانی نمی شود.اگر هم مورد جفا قرار گرفت مثل من دست به فحاشی نمی زند.خوش آب ورنگ است.مثل نقاشی هایش که آبدار وشاداب است. می دانستم که با شعر موانست دارد .اما نمی دانستم که از طبع موزون هم بی بهره نیست.چند روز پیش در مدرسه ی محل کارش (غیر انتفاعی شایستگان ) یکی از شعرهای خودش را به ضرورت حال وهوای جلسه قرائت کرد.شعر را از او گرفتم تا یک روز که حالم خوش باشد(مثل امروز که زمین ها مرطوب وهواهم آفتابی است) در وبلاگم قرار بدهم. شما هم شاد باشید وآفتابی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:0 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
هزاران آینده و رونده ای که این روزها سواره یا پیاده از میدان هفت تیر تهران عبور می کنند، خبر ندارند صاحب عکس بزرگی که بر بالای ظلع جنوبی میدان، برسردر یک نمایشگاه فرش در کنار همسرش نشسته ومشغول بافندگی است،دیروز در قبرستان امام زاده محمّد بیدگل در خاک آرمید. احمد قاضیان ،خودش و همسرش که او نیز سال هاست از دنیا رفته است، شایدهیچ گاه گذرشان به میدان هفت تیر نیافتاده باشد.و خاطره ی آنها منحصر به ذهنّیت لحظه ای عابرین این میدان، بیش نباشد.و شاید همه ی کسانی که اورا به خوبی و با دقّت می شناسند،از ساکنین یکی دو محله ی بیدگل تجاوز نکنند.امّا آنها که می شناسند ،همواره اورا باقد بلند،موهای آشفته،پیراهن آبی، آستین بالا زده،جلیقه ی کرباس و شلوارنیمه روستایی به یاد خواهند آورد که عمد ة با دوچرخه ای کهنه به کوچه و بازار می آمد. احمد قاضیان از آخرین کسانی بود که تکلّمش همواره با زبان بومی بیدگل(فارسی دری) صورت می گرفت.و همین تسلط او بر زبان آباء و ا جدادی باعث شد برنامه ی فرهنگ مردم رادیو ایران در اوایل دهه ی پنجاه به سراغ او بیاید برای ضبط فولکلور و ادبیات عامیانه ی بیدگل. محله ی حاج عبدالصمد یااصطلاحا «حاج ابراهیم »تنها محله ای است در بیدگل که تا حدودی در بافت بومی خود جا خوش کرده است و عبور از کوجه هایش تو را به تواضع و افتادگی وا میدارد.قاضیان ها بچه ی همین محل هستند.مردمانی با مرام که رفتار و گفتارشان در کوچه و خیابان برخلاف مردم امروزنه تنها نفرت انگیز نیست که خوش نقش است.به همان خوش نقشی که شرکت فرش خاطره واقع در میدان هفت تیر تهران از انها سخن می گوید. می گویند فقر چهره ی خیلی زشتی دارد.ولی ما کسان زیادی را در همین عمر کوتاه خود دیده ایم که از فقر نیز زیبایی ساخته اند و دلخوش زیسته اند.احمد قاضیان یکی از آنها بود.نه به ارزش های تحمیلی روزگار تن داد . نه چیزی به غیراز آنچه که بود ،خود را نشان داد.نه در صدد برآمد با پرونده سازی برای این و آن و تحمیل خود به جامعه برای خود آلاف و الوفی دست وپا کند.نه از کسی منّت کشید. خدایش بیامرزد. من از صمیم قلب برای او طلب آمرزش دارم. وامّآ بعد... محله ی حاج عبدالصمد از معدود محلّه هایی است که هیئت جغجغه را با رهبری همین آقای قاضیان در ماه محرم به راه می انداختند.جست وخیز قاضیان در میانه ی میدان تما شایی بود.ظاهرا این هیئت ریشه در رقص های ایران باستان بویژه مراسم درو و خرمن داشت که بعدا در بُعد مذهبی تداوم یافته بود.ریتم موزون ،در هم کوبیدن جغجغه های چوبی وحرکات پُر جوشش در هنگام سرود خوانی که در این هیئت دیده می شد نمی تواست فاقد روح روان جمعی و تاریخی در ابعاد ملی باشد.راستی آیا ما در یورش بی محابای ماشین محله ی عبد الصمد را هم از دست خواهیم داد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:3 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
از رنجی که می بریم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
یادداشت های ساختار آموزش و پرورش آران و بیدگل |
|
RSS
|